۱۳۹۳/۰۴/۲۹

اگر مشروط شوم

صبح ساعت بیست دقیقه به هفت بیدار شدم. باد پرده‌ی اتاقم را به تکاپو انداخته بود. بجز صدای کلاغ‌ها که حتما حرف‌های مهمی به هم می‌زدند، سکوتی مرگ‌آور بر فضای خانه حاکم بود. مادرم هنوز از خواب بیدار نشده بود. حتما وقتی بیدار می‌شد لبخند زیبایی بر لب‌هایش نقش می‌بست. همیشه وقتی مجبورم این ساعت از روز بیدار شوم، دوست دارم انقدر به تلفن پدرم زنگ بزنم تا او را هم از خواب شیرین‌اش بیدار کنم. انقدر زنگ بزنم تا آخر با فحش گوشی را به دیوار بکوبد. ده دقیقه زمان لازم داشتم تا لباس‌هایم را بپوشم. ده دقیقه‌ی دیگر مانده به هفت هم صرف پیاده رفتن از خانه تا هتل می‌شد. تنها خوبی این کار نزدیک بودن محل کار به خانه است. از در پرسنلی وارد هتل شدم و نگهبان اسمم را درست ساعت هفت وارد دفتر کرد. اولین باری که مسیر نگهبانی تا آشپزخانه‌ی رستوران را رفتم، یادم است چقدر زیبا به نظرم رسید. دو زمین تنیس که من را یاد نداشته‌هایم می‌اندازد. درخت‌های سر به فلک کشیده که تنها چیزهایی هستند که می‌توانم بدون پول دادن از زیبایی‌شان لذت ببرم. استخری که محل بازی قوها شده. قوهایی که واقعا در پر قو بزرگ شده‌اند. و چمنی که با احاطه کردن استخر به زیبایی آن اضافه می‌کرد. از آشپزخانه وارد آسانسور شدم. رفتم پایین لباس‌هایم را عوض کردم. تمام سوراخ و سمبه‌های هتل دوربین کار گذاشته‌اند و آدم را می‌پایند. همیشه در حال عوض کردن لباس‌هایم به طرف دوربین می‌ایستم و بهش زل می‌زنم. دوست ندارم این ارتباط بصری فقط یک طرفه باشد. چون در غیر این صورت حس خدا نسبت به شخص پشت مانیتور پیدا می‌کنم و ازش می‌ترسم. بسته‌ی آدامس را از جیب شلوارم درآوردم و داخل جیب شلوار جدید گذاشتم. از اتاق خارج شدم و بعد گذراندن یک راهروی تنگ که آن هم مجهز به دوربین بود، وارد سالن شدم. کمی فکر کردم کجا باید بروم. محل اتاق‌ها طوری است که هنوز به آن‌ها عادت نکرده‌ام. اگر همکارهایم نباشد معمولا راه غذاخوری و برگشت را گم می‌کنم. غذاخوری بزرگ‌ترین اتاق آن زیرزمین عظیم است. به دنبال مرادمند راه افتادم و ظرفی برداشتم. به مقداری پنیر و گوجه و خیار بهت می‌دهند تا با نیم قرص نانی که برمی‌داری اضافه نماند. اتاق مرطوب و گرم است. حس می‌کنی وارد حمام عمومی شده‌ای. مرادمند پرسید "امروز کجاهایی؟" گفتم "کافی‌شاپ، بعد رستوران". گفت "پس تو رستوران می‌بینمت" و بلند شد. من هم دنبالش راه افتادم. بسته آدامس را درآورم و یکی خوردم. اگر بعد خوردن صبحانه آدامس نخورم، موقع تمیز کردن میز سوم همه‌اش را بالا می‌آورم. دکترها می‌گویند دلیل‌اش عصبی است و ربطی به معده و دستگاه گوارشم ندارد. دوباره وارد آسانسور شدم و از آشپزخانه رستوران به خود رستوران رفتم. به همکارهای چند ساعت بعدم سلام کردم و به سمت کافی‌شاپ قدم‌هایم را سریع‌تر برداشتم. سریع به سمت گاری رفتم و مشغول دور زدن در سالن کافی‌شاپ شدم برای پیدا کردن میزهایی که مهمان‌ها در آن صبحانه خورده بودند و حالا باید تمیز می‌شد.
صبح‌ها کافی‌شاپ خیلی شلوغ است. مهمان‌ها برای خوردن صبحانه تمامی ندارند. مدام برای تمیز کردن میزها گاری را جلوی خودم هل می‌دادم و وقتی گاری پر می‌شد با تمام قوای بدنم به پشت کافی‌شاپ می‌کشاندمش و گاری را از ظرف‌ها خالی می‌کردم. خیلی حالم بد شده بود. مدام آدامس می‌جویدم تا نکند بالا بیاورم. چشمم به کیک‌ها و عسل‌ها می‌افتاد ضعف می‌کردم. مهمان‌ها و صبحانه‌هایشان حس حسادت من را برمی‌انگیزد. توان کار سنگین ندارم. ویترها دلشان برای جثه‌ی ضعیفم می‌سوزد. همیشه یکی‌شان من را برای تمیز کردن میزها همراهی می‌کند. هم خودشان به این بهانه از زیر کار درمی‌روند چون حجم کار نصف می‌شود، و هم کمک من می‌کنند. یکی از ویترهای خانم فکر می‌کند من دوازده ساله هستم. با اغراق سنم را حدس می‌زند و پیش دیگر ویترها به زبان می‌آورد تا مثلا نسبت به من احساس ترحم کند
.لباس‌هایم هم اسباب خنده و تمسخرشان شده. لباسی که مناسب من باشد نداشتند. مجبور شدم شلوار قرمز گشاد و بلندی که مخصوص ویترهای بخش لمکده بود بپوشم که قیافه‌ام را کاملا مضحک کرده بود. وقتی از کنار مهمان‌دارهای هواپیما که مهمان هتل بودند رد می‌شدم احساس حقارت می‌کردم. بازوهای بالا آمده و قد بلند آن‌ها در مقابل من مثل بوفالو در برابر جوجه مرغ است. اگر قدم پنج سانت بلندتر بود و به صد و هفتاد می‌رسیدم، شاید بعد مدتی زیاده خوری می‌توانستم به استخدام یک شرکت هواپیمایی برای مهمان‌داری درآیم. کارشان خیلی بدرد من می‌خورد. از وقتی پدرم رفته، حدود سه سال است سفر نرفته‌ام. درحالی که این کار میل من به سفر را ارضا می‌کرد. حقوقش هم کفاف گذراندن یک زندگی بخور و نمیر را دارد.
ساعت که به یازده رسید دیگر کار کافی‌شاپ تمام می‌شد. سر و صداها خوابید و سرشیفت کتش را درآورد. بدون اینکه چیزی بگوید تی را برداشتم و مشغول تی کشیدن کف سالن شدم. تی کشیدن سالن به آن بزرگی کار واقعا سختی است. به طوری که اگر داستان شیرین و فرهاد در عصر حاضر نوشته می‌شد، شیرین به جای کوه کندن، تی کشیدن سالن کافی‌شاپ هتل را به فرهاد پیشنهاد می‌داد. وسواس بیش از حد عذابم می‌دهد. اعتقاد دارم آدم یا نباید کاری انجام دهد، یا به بهترین شکل انجامش دهد. تی کشیدن زیر آن همه میز به طوری هم تمام نقاط خیس شود کمر آدم را می‌شکند. همان‌طور که تی می‌کشیدم یکی از ویترها چای آورد و همه دور هم جمع شدیم. می‌دیدند کدام یک آن روز غایب است تا پشت سرش حرف بزنند. یا اگر حرف‌شان زیاد باب میل همه نبود، راجع به مهمان‌های خانم و ظاهرش حرف می‌زنند. ویترها برای اینکه کدام یک روم سرویس ببرد در اتاق فلان خانم سر و دست هم را می‌شکنند.
تی کشیدن که تمام شد آقای حبیبی زنگ زد به سرشیفت و من را برای رستوران خواست. تی را بردم تا بشورم. آهسته‌تر راه رفتم. سرشیفت گفت "کجا می‌ری بیا برو دیگه". گفتم "می‌رم تی رو بشورم". گفت "نمی‌خواد خودم می‌شورم تو برو پیش حبیبی تا دوباره زنگ نزده". دوست نداشتم برم رستوران. از حبیبی متنفرم. می‌خواستم هرطور شده دیرتر چشمم به رویش بیوفتد. حتی از خیر یک دقیقه دیرتر هم نمی‌گذشتم. یک روز مرادمند وقتی داشتیم قاشق‌ها را پولیش می‌کردیم گفت حبیبی چندبار به مادرم پیشنهاد داده. فقط گفت پیشنهاد. نه یک کلمه بیش‌تر و نه کم‌تر. یاد آن روز که می‌افتم از خودم هم متنفر می‌شوم. لابد باید کاری می‌کردم. مثلا بلند می‌شدم و چند لیوان تو سر حبیبی می‌شکستم. ولی هیچ واکنشی نشان ندادم. مرادمند هم پی حرف‌اش را نگرفت. انگار از گفتنش پشیمان شده باشد.
از لابی که می‌گذشتم کمی خودم را کنار آسانسور پنهان کردم و از اینترنت هتل با تلفنم نمرات این ترمم را نگاه کردم. دوباره افتضاح به بار آوردم. شش واحد غیرقابل قبول. این ترم اگر دوباره مشروط شوم، بار پشیمانی بر دوشم دو برابر می‌شود. وقتی همیشه پشیمان گذشته باشی و حسرتش را بخوری، توان حرکت کردن به سمت آینده‌ای که ازش می‌ترسی نداری. دوست ندارم پولم صرف خرید مایع دست‌شویی سرویس بهداشتی دانشگاه شود. پولی که حاصل دست رنج خودم است. درحالی که همکلاسی‌هایم همچنان در حرارت پر قو آرام‌اند، من باید مثل گوساله‌ای که تازه متولد شده سعی کنم روی پاهای خودم بایستم. وقتی هفده سالم بود پدر و مادرم آخر کار خودشان را کردند. مادرم دیگر تحمل پدرم را نداشت. پدرم کارش را ول کرده بود، می‌نشست داخل حمام و تریاک می‌کشید. اسمش را هم گذاشته بود کار خانه. به مادرم می‌گفت من کارهای خانه را انجام می‌دهم تو کارهای بیرون. می‌گفت "بالاخره باید کسی بالا سر این توله‌ها باشد یا نه". مادرم زیر بار این حرف‌ها نمی‌رفت. این اواخر برای اینکه مادرم را آرام کند، به او هم پیشنهاد کشیدن می‌داد. ولی مادرم برای اینکه به گفته‌ی خودش آرامش را به خانه برگرداند پدرم را مجبور کرد تا تن به طلاق دهد.
سقف لابی انقدر بلند است که حس راه رفتن در کاخ بهت دست می‌دهد. مهمان‌ها هم حتما شاهزاده‌ها هستند. شاهزاده‌هایی که برایشان مهم نیست پولشان سر از کجا درمی‌آورد. شاید صرف خرید تخم‌مرغ برای صبحانه می‌شود. شاید قبض آب با آن پرداخت می‌شود. برای آن‌ها چه اهمیتی دارد؟ ولی این افکار که چه بلایی سر پولم درمی‌آید مرا سخت درگیر می‌کند. اگر پول‌دار بودم یک فروشگاه بزرگ می‌ساختم. فروشگاه را پر از جنس می‌کردم. و پولی را که مردم برای خرید جنس‌ها می‌پرداختند صرف کمک به فقرا می‌کردم. هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد پولش خرج چه می‌شود. ولی من نه تنها به پول‌های خودم، بلکه به پول‌های دیگران هم اهمیت می‌دهم که از خرج چه چیزهایی می‌شود.
وارد رستوران شدم مرادمند بهم لبخند زد. حبیبی گفت "چه عجب اومدی. برو رومیزی‌ها رو ببر لاندری" وارد آشپرخانه شدم. رومیزی‌ها را که مچاله شده بود یکی یکی باز کردم تا آشغال‌هایش بریزد. ریختمشان توی گاری و آشغال‌ها را جارو کردم. گاری را باید می‌بردم پشت نگهبانی، کنار زمین تنیس. از آشپزخانه خارج شدم. از کنار استخر گذشتم. قوها واقعا زیبا هستند. به پرهایشان فکر کردم. حتما جوجه‌هایشان آن زیر احساس خوبی دارند. گاری را از کنار زمین تنیس که مسیر تنگی بود پیش بردم. وارد لاندری شدم. به مادرم سلام کردم. مردها هم به من سلام کردند. مادرم تنها زن آنجا است. مدت زیادی است در هتل کار می‌کند. ترم که تمام شد مادرم گفت "هتل نیرو می‌خواهد". من هم که می‌دانستم منظورش چیست بدون اینکه بگوید "اگر دوست داری بیا"، گفتم "چه خوب من تابستان بیکارم می‌آیم".  ترجیح می‌دهم پول خودم خرج خرید مایع دست‌شویی یا قبض آب دانشگاه شود. پول مادرم باید خرج سمعک برای خواهرم یا خوراکی و پوشاک شود. مادرم خوشحال بود. چندبار من را دست انداخت. لبخندی که صبح بعد بیدار شدن بر لب‌هایش نقش بسته، کار خودش را کرده بود. دیشب بجای خواهرم آقای زیبنده کنار مادرم خوابیده بود. یک روز مادرم خواهرم را فرستاد خانه‌ی مادربزرگم پیش پدرم. آن روز برایم از مردی حرف زد که خودش بهش "دوست" می‌گفت. گفت فردا قرار است دوستش مهمان‌مان باشد. فردایش یک آقای درشت هیکل، با موهای جو گندمی و لب‌ سیاه وارد شد. با دوست مادرم دست دادم و در جواب لبخندش لبخند زدم. مادرم هم لبخند می‌زد. چند دقیقه بعد لباس پوشیدم و به بهانه دیدن دوستم از خانه خارج شدم. شب را هم به خانه برنگشتم. با اکراه به دوستم زنگ زدم و ازش خواستم امشب جای خواب بهم دهد. از آن روز بار سوم است که دوست مادرم مهمان ما می‌شود. با خودش دو باکس سیگار و خرما می‌آورد و مدام تخمه می‌شکند و سیگار می‌کشد. به نظر از آن مردهایی نمی‌آید که کار خانه انجام دهد.
گاری را خالی کردم. از مادرم خداحافظی کردم و به رستوران برگشتم. حبیبی گفت برم ناهار بخورم. دنبال یکی راه افتادم. آشپز در ظرفم استامبلی ریخت. وارد حمام عمومی شدم و شروع کردم به خوردن. به حبیبی و زیبنده فکر کردم. فکر کردم لابد حبیبی از آن مردهایی است که کار خانه را دوست دارند. ولی اگر این‌طور است پس چطور این‌همه ساعت با یک دفترچه و خودکار در دستش مدام هتل را راه می‌رود. حبیبی حتی لایق عنوان "دوست" هم نیست. فقط یک معتاد به زن است. ویترها بهش می‌گویند حاجی. ولی وقتی خودش نیست "زن پرست" صدایش می‌کنند. زیبنده حتما عاشق کار بیرون است. به گمانم دوست خوبی هم است. حتما بچه‌هایش به راحتی می‌توانند بهش بگویند "باباجون". حتما خودش هم دوست دارد بچه‌هایش این‌گونه صدایش کنند. بچه که بودم مادرم را "مامان جون" صدا می‌کردم. ولی هیچ وقت جرأت نمی‌کردم به پدرم بگویم "باباجون". خیلی دوست داشتم بتوانم این دیواری که پدرم دور خودش کشیده را بشکنم و بدون ترس بهش بگویم "باباجون". گاهی آخر شب‌ها وقتی پدرم روی تخت می‌افتاد و چراغ‌ها خاموش بود، کنار در می‌ایستادم می‌گفتم "شب بخیر مامان جون". مادرم که جوابم را می‌داد سریع می‌گفتم "شب بخیر باباجون" بدون اینکه منتظر جواب بایستم یا چشمم به چشم‌هایش بیوفتد تا اتاقم می‌دویدم و در را پشت سرم می‌بستم. می‌ترسیدم نکند پدرم آن زمان خواب بوده و صدای من را نشنیده. ولی بعد دعا می‌کردم که کاش واقعا خواب بوده و اصلا نفهمیده باشد من چه صدایش کرده‌ام.ناهار را خوردم و وارد رستوران شدم. گاری‌ها را آماده کردم. آرام آرام رستوران شلوغ شد. ساعت به یک که رسید میزها همه پر شد از آخوندهایی که با خانواده از طرف یک موسسه مالی مهمان هتل بودند. میزشان پر بود از خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های گران قیمت. تاسف می‌خوردم که پول آن موسسه صرف چنین چیزهایی می‌شد. تمیز کردن میزهای رستوران برای اینکه خوراک مفصل‌تری روی میز است سخت‌تر است. گاری هم زودتر پر می‌شود. می‌دیدم که حبیبی چهار چشمی خانم‌ها را می‌پایید تا شخصا سر میزشان برود و سفارش بگیرد. حبیبی در طول زندگی‌اش حتما پیشنهادهای زیادی به خانم‌ها داده. وقتی کلمه‌ی "پیشنهاد" توسط یک مرد تنها به کار می‌رود، معمولا ذهن همه درگیر پیشنهادهای شرم‌آور می‌شود. حبیبی اولین بار به زنش پیشنهاد ازدواج داده. دفعه بعد به زنی مطلقه پیشنهاد صیغه داده. و در دفعات بعد فقط پیشنهاد داده. فکر کردم زیبنده چطور به مادرم پیشنهاد داده. اصلا چطور پیشنهادی؟ هر پیشنهادی بوده است مادرم قبول کرده. و این بدجور من را عذاب می‌داد.
ساعت ناهار که تمام شد، جارو را برداشتم و شروع کردم به جارو کردن. احساس تهوع کردم. آدامسی در دهان گذاشتم. به خواهرم فکر کردم که پیش پدرم بود. خیلی دوست داشتم بدانم پدرمان را چه صدا می‌زند. "باباجون"؟ سنش هنوز انقدر نبود تا بفهمد چه خلائی زندگی‌اش را اشغال کرده است. خواهرم می‌گوید بابا در خانه مادربزرگ همه‌اش خواب است. فقط برای مصرف تریاک و غذا خوردن بیدار می‌شود. خواهرم را من به خانه مادربزگم می‌برم. تا دم در می‌برمش و خودم بدون اینکه وارد شوم و چشمم به پدرم بیوفتد برمی‌گردم. دوست ندارم پدرم را در حین انجام دادن کار خانه ببینمهمان خانمی که می‌گوید من دوازده ساله‌ام، از کافی‌شاپ چای و شیرینی آورد. حبیبی صدایم کرد. ولی من نمی‌خواستم کنارش بنشینم و چای بخورم. به جارو کردن ادامه دادم. چای خوردن آن‌ها که تمام شد مرادمند یک لیوان چای با شیرینی برایم روی میز گذاشت. می‌دانست که من از حبیبی خوشم نمی‌آید. بقیه سرگرم پولیش ظرف‌ها شدند، من هم مشغول به تی کشیدن سالن رستوران شدم. کارم که تمام شد رفتم پایین و لباس‌هایم را عوض کردم. نگهبان اسمم را در ساعت چهار وارد دفتر کرد. هوا به شدت گرم بود. ابرها در گوشه‌های آسمان پنهان شده بودند. آدامس خریدم. نزدیک خانه متوجه پراید یشمی عمه‌ام شدم. دیدم پدرم دست خواهرم را گرفته و دارد با مادرم بحث می‌کند. همیشه عمه‌ام خواهرم را می‌آورد. ولی این‌بار پدرم این کار را کرده بود. نزدیک شدم تا دست خواهرم را از دست پدرم جدا کنم. باید سریع خواهر و مادرم را وارد خانه می‌کردم تا به بحث خاتمه دهم. پدرم دستش را دراز کرد گفت "چطوری؟". دست دادم. دوست داشتم بگویم "خوبم باباجون". ولی چیزی نگفتم. دست خواهرم را گرفتم. وارد خانه شدیم و در را بستیم. حالت تهوع گرفته بودم. خانه بوی سیگار می‌داد. مثل اینکه زیبنده تازه رفته بود. شاید پدرم موقع رفتن دیده بوده‌اش. یک نخ از سیگارهایش برداشتم و وارد اتاق خودم شدم. روشن‌اش کردم. به سرفه افتادم. حالت تهوع داشتم. بسته آدامس را درآوردم و همه‌اش را در دهان گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.

۱۳۹۳/۰۴/۱۳

هی ترامادول در قفس شیشه‌ای

مسلما هیچ خوشایند نیست صبح شنبه را با شستن لیوان‌های آغشته به الکل یا به عبارتی "عرق سگی"، شروع کنی. ولی سومین روز کاری بنده مصادف با چنین کاری شد. وقتی در صرف مایع ظرف شویی اسراف می‌کردم تا بوی مست کننده الکل را از بین ببرم، هیچ فکر نمی‌کردم مسوولیت‌های کاری‌ام شامل چنین اعمالی هم بشود. لیوان‌ها را که شستم، دستمال برداشتم و شروع کردم به گردگیری میزها که کم هم نبودند. کار با روشن کردن چراغ‌های دفتر شروع می‌شد، با گردگیری ادامه پیدا می‌کرد و با خاموش کردن چراغ‌ها خاتمه می‌یافت. البته به همین آسانی هم که بنده ذکر کردم نبود. چرا که در این بین دشوارترین کار که پاسخ دادن به مشتری‌ها و امر فروش بود، رقم می‌خورد.
مدتی بود که از دانشگاه انصراف داده بودم و اوقاتم در منزل سپری می‌شد. در منزل کاری جز پرداختن به صفحات مجازی و تحمل غرغرهای مادر نبود. این بود که بر آن شدم از وقتم مفیدتر استفاده کنم، و برای پوشاندن جامه‌ی عمل بر این تصمیم، کتاب خواندن و فیلم دیدن را به خودم پیشنهاد دادم. پیشنهاد خیلی خوبی بود. کتاب‌ها و فیلم‌ها دنیایی دارند که آدم را نسبت به دنیای بی‌ارزش خود بی‌توجه می‌کند. دو سه ماه به این منوال وقتم به خوبی سپری شد. تا اینکه رسیدم به آخرین جلد از کتاب‌هایم که بار سوم بود می‌خواندمش. از چند بار خواندن کتاب‌ها خسته شده بودم و چند بار دیدن آرشیو چند صدتایی فیلم‌هایم کسلم کرده بود. بایست از غار تنهایی خودم بیرون می‌زدم و کتاب می‌خریدم. ولی پولی بجز خرید سیگار در بساط نداشتم. کتاب‌ها خیلی گران است. پس جمعه بازار کتاب تنها راه پیش رویم بود که کتاب با قیمت مناسب‌تر عرضه می‌شد. از آنجایی که این بازار فقط صبح‌ها دایر است، پیمودن این راه هم به سادگی به نظر نمی‌رسید. چرا که در آن مدت به طرز احمقانه‌ای تنبل شده بودم. صبح‌ها حوالی ساعت سه می‌خوابیدم و ظهرها در ساعت دوازده یک بیدار می‌شدم. دوباره تصمیم گرفتم حرکتی برای بهبودی اوضاع انجام دهم. خواستم با یک تیر دو نشان بزنم. به دوستان و آشنایان سپردم تا اگر شغلی سراغ دارند از بنده دریغ نکنند. هنوز تا اعزام شدن به خدمت وقت زیادی داشتم که باید مفید سپری می‌شد. اگر مشغول شغلی می‌شدم، هم بر تنبلی عنان گسیخته‌ی حاکم بر وجودم چیره می‌شدم، هم پولی عایدم می‌شد که می‌توانستم باهاش چیزهای خوبی بخرم. بعد از مدتی از طرف یکی از دوستان اکراها کار پیشنهاد شد. برای این می‌گویم اکراها که طرف ایمان قلبی داشت که بنده از عهده‌ی این کار به خوبی برنخواهم آمد. کارش فروشندگی محصولات چوبی شامل میز جلومبلی، میز عسلی، ناهارخوری و میز تلویزیون بود. استفاده‌ی فعل از عهده برنیامدن هیچ ربطی به جنس قابل فروش نداشت. یعنی اگر فروش پاستیل هم می‌بود، باز دوستم با اکراه این کار را بهم پیشنهاد می‌داد. از نظر دوستان بنده کلا از عهده‌ی فروشندگی برنمی‌آیم. بعد از رایزنی‌ها بالاخره مسوولیت این کار را بهم سپردند. دوستم گفت من مطمئنم تو صاحب این مغازه را ورشکست می‌کنی.
اگر اندکی در حیطه‌ی روانشناسی مطالعه داشته باشید حتما این را می‌دانید که هر آدم دارای یک تیپ شخصیتی است که منحصر به خودش هم نیست. درواقع می‌خواهم بگویم هرکسی را بهر کاری ساختند. بنده از آن دسته آدم‌هایی نبودم که هنر حرف زدن جزئی از کویر لایزرع وجودم باشد. با این نیت کلید دفتر را گرفتم و شروع به کار کردم که شاید هنر حرف زدن و مهارت ارتباط برقرار کردن، اکتسابی است و نه انتصابی. شاید می‌توانستم از این طریق هنر و مهارت لازم در جامعه‌ی الان را بدست آورم. مدیرعامل کارخانه و دوستم بعد اینکه جست‌وجوهایشان برای پیدا کردن یک فروشنده مناسب به بن‌بست رسیده بود، تصمیم گرفتند ریسک کنند و از من درخواست به انجامش کنند.
روزهای اول را با استرس پشت سر گذاشتم. امیدوار بودم فرصت رو در رو شدن با مشتری‌ها کم‌تر پیش بیاید. در حرف زدن خیلی نقص داشتم. همچنین برای به خاطر سپردن قیمت میزها و آشنایی با طریقه‌ی ساخت‌شان و جنس بکار رفته در آنها، تقریبا یک هفته وقت لازم داشتم. بنابراین یک هفته بدون اینکه فروشی داشته باشم با استرس گذشت. کم‌کم که به محیط مغازه عادت کردم، چشم به راه مشتری می‌ماندم تا خودم را در امر حرف زدن محک بزنم. البته بکار بردن عنوان مغازه برای مدیرعامل زیاد خوشایند نبود. چرا که اسم آنجا را گذاشته بود دفتر فروش و به اختصار "دفتر " می‌نامید.
صبح‌ها ساعت هشت بیدار می‌شدم و با مترو خودم را به سلمان فارسی می‌رساندم. ساعت نُه کرکره‌های دفتر توسط بنده با فشردن چند دکمه بالا می‌رفت. چراغ‌ها را روشن می‌کردم. بیسکوییت و شیرکاکائو را که در مسیر خریده بودم آماده‌ی خوردن می‌کردم، دستمال برمی‌داشتم و با هر قلپ از شیرکاکائو که بالا می‌رفتم و هرگاز از بیسکوییت که می‌کندم، چند میز را عاری از گرد و غبار می‌کردم. به مادرم فکر می‌کردم که چقدر زورش می‌آید چندتا میز داخل منزل را گردگیری کند. میزها تمامی نداشت. دفتر شامل دو طبقه بود. طبقه اول وسیع‌تر و دارای میزهای بیشتری بود. طبقه دوم هم میزها با تراکم بیشتر کنار هم چیده شده بود. بعد گردگیری هواکش طبقه دوم را روشن می‌کردم و اولین نخ روزم را می‌کشیدم. مدیرعامل فقط الکلی بود و لب به سیگار نمی‌زد، برای همین در محضر ایشان نمی‌شد سیگار کشید. مدیرعامل معمولا عصرها حدودا ساعت هفت سر و کله‌اش پیدا می‌شد و تا ده و نیم مرا با چت کردن با دوست‌دخترهایش همراهی می‌کرد. می‌نشست در طبقه دوم لپ‌تاپ را روشن می‌کرد و ترتیب یک ویدیو چت با خانم دکتر را می‌داد.
"
این قیمت، قیمت یک باور جنسه"
درواقع می‌خواستم به مشتری بگم "باور بفرمایید این قیمت، قیمت یک خاوره"، ولی بسکه در امر حرف زدن مهارت به خرج می‌دادم خاور کلا حذف شد و باور جایش را گرفت. این یک نمونه کوچک است از سوتی‌هایم که در خاطرم مانده. البته چیزی دیگر هم یادم است. یکبار زنگ زدم مشتری تا ازش عذرخواهی کنم بابت بدقولی که در تحویل میز خریداری شده ایجاد شده بود. تلفن را برداشت گفتم من یک عذرخواهی به شما طلبکارم. بعد مکث کردم رفتم تو فکر و گفتم نه ببخشید بدهکارم. بعد دوباره گفتم نه همان طلبکارم درست بود. مشتری کاملا گیج شده بود، گمانم کلا هیچ متوجه حرف‌هایم نشده بود. و من هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، مثل آدم ازش عذرخواهی کردم.
فروشندگی کار دشواری است. شاید برای شما نباشد، ولی بنده در این امر واقعا کاستی داشتم. مشتری‌ها چند دسته بودند. آن‌هایی که فقط آمده بودند بخرند و قیمت و کیفیت برایشان اهمیت نداشت که این‌ها مشتری‌های مورد علاقه‌ام بودند که تعدادشان متاسفانه زیاد نبود. عده‌ای قیمت را بی‌اهمیت می‌دانستند ولی وسواس خاصی در کیفیت داشتند. این گروه فقط به درد بازاری‌های باتجربه می‌خوردند تا با هنر حرف زدن جنس را بهشان قالب کنند. که مسلما بین من و ایشان میانه‌ی خوبی برقرار نبود. و عده‌ای هم پدر آدم را درمی‌آوردند تا مجاب به خرید می‌شدند. بنده اعتقادی به تخفیف گرفتن ندارم. یک روز باید مواد مخدر توهم‌زای قوی مصرف کنم و بعدش ادعای دریافت وحی و متعاقبا پیامبری کنم تا این اعتقادم را در قلب تمام بندگان فرو کنم. از آنجایی که مهارت نه گفتن هم ندارم، مجبور بودم به درخواست مشتری‌ها مبنی بر تخفیف بیشتر دادن جواب مثبت دهم. انقدر تخفیف می‌دادم که بعد فاکتورها را سر به نیست می‌کردم تا مجبور نباشم به مدیرعامل جواب پس بدهم. مشتری‌ها اگر به تیپ شخصیتی بنده واقف بودند، می‌توانستند میزها را با اصرار حتی رایگان هم خرید کنند.
به مدت دو ماه و هفده روز فروشندگی کردم. نتیجه خوب بود. به قول بازاری‌ها راه افتادم. درست است آن‌طور که بایست می‌بودم نبود، ولی بد هم نبودم. فروشم با آن وضع بازار نسبتا خوب بود. البته نمی‌دانم چه شد که مدیرعامل به نظر ورشکست کرد. مغازه را کلا جمع کرد و جنس‌ها را به کارخانه انتقال داد. در آن دو ماه هیچ تفریحی نداشتم. مدام حتی جمعه‌ها هم مشغول کار بودم. بعد اتمام آن رفتم جمعه‌بازار کتاب و ذهنی از عزا درآوردم.

۱۳۹۲/۱۱/۱۲

شوهر باید مثل کارل فردریکسون باشد

یک آلبوم قدیمی لابلای لباس‌ها و داخل کمدهای خانه‌ی ما مخفی می‌شود که عکس‌های مراسم ازدواج مادر و پدرم در آن است. هر خانه‌ای که عوض می‌کردیم و به محض مستقر شدن در خانه جدید، مادرم آلبوم را در جایی پنهان می‌کرد تا دست هیچ نامحرمی به آن نرسد. جلد آلبوم زرشکی و بزرگ است، تقریبا می‌توان گفت اندازه صفحه نمایش لپ‌تاپم یعنی حدودا پانزده اینج. تصویر نمادین دو کبوتر که مقابل هم بال‌هایشان را باز کرده‌اند روی جلد حک شده است. این آلبوم همیشه از دید من که خیلی کنجکاو یا همان فضول و شیطان بودم در امان می‌بود. ولی گهگاهی وقتی از درس و مشق رها می‌شدم، که معمولا تابستان‌ها می‌بود، می‌رفتم سراغ کمدها و درون‌شان را می‌گشتم. همه چیز را درمی‌آوردم و دوباره می‌گذاشتم سر جای اولشان. البته نه همان جای مشخص اول، ولی تمام سعی‌م را می‌کردم که مادرم متوجه گشت و گذار من نشود. همیشه این کار برایم جذاب و دلنشین بود. مثل وقتی که برای اولین بار دوچرخه‌ام را روی بلوکه‌ی سیمانی باریک مجاور رود راندم. حس خوبی بهم دست می‌داد. عاشق یادگاری‌هایی بودم که مادرم نگه داشته بود. مجمسه‌های کوچک کبوتر، قندان قدیمی، تسبیح کهنه آبی رنگ، پلاک جنگ پدرم، کفش‌های عروسی و کیف کوچک نقره‌ای مادرم که بعدها وقتی عکسش را در لباس عروس دیدم آن کیف دستش بود. دسمالی هم در کیف بود که هنوز بوی عطری می‌داد که مادرم در روز ازدواجش زده بود. وقتی همه‌ی این خرت و پرت ها را از کمد درمی‌آوردم می‌رسیدم به کیسه پلاستیکی سیاهی که می‌دانستم داخلش چیست. آلبوم بزرگ را بیرون می‌آوردم و با لذت به عکس‌ها نگاه می‌کردم. صفحه‌ی اول عکس دوران نامزدی پدر و مادرم بود. مادرم با جثه‌ای لاغر چادر گلی سفید سرش کرده و روی تپه‌ای خاک روی پنجه‌هایش نشسته. پدرم هم با ته ریش مشکی کنار مادرم در مجاورت درخت بادامی که شکوفه داده نشسته و هر دو به دوربین زل زده‌اند. در عکس موتور یاماهای صد پدرم هم به تصویر کشده شده. معلوم بوده هنوز هوا سرد بوده، چون جلوی دو شاخ موتور از این طلق‌های شیشه‌ای زده شده که جلوی باد سرد را بگیرد. در عکس بعد پدربزرگ مرحومم و اهل بیت‌ش همراه با تازه عروسشان به چشم می‌خورد. عمه‌های کوچکم با صورتی کثیف و خاک خورده، عموی لاغرم که شق و رق نشسته انگار برای بار اولش است دوربین از او عکس می‌گیرد، و مادربزرگم که هنوز وسواسش برای خوب افتادن در عکس‌ها از سرش بیرون نرفته. آن زمان دیدن این عکس‌ها برایم خیلی تازگی داشت. پدرم که سن و سال الان مرا داشت و مادرم که دیگر شبیه دختر بچه‌های ترگل ورگل نیست. قیافه‌ی عمویم با آن طرز نشستنش برایم مضحک به نظر می‌آمد. از آن زمان وقتی حرفی یا چیزی مرا یاد عمویم می‌اندازد سریع یک موجود درمانده‌ی بیچاره در ذهنم تداعی می‌شود. در عکس عموی تازه نوجوان شده‌ام، عمه‌ی هشت نه ساله‌ام و آن عمه‌ی دیگر که حتما انتظار خواستگار را می‌کشیده، ذهنم را درگیر می‌کند. یکسال بعد آن عکس پدربزرگم می‌میرد و آن‌ها روزهای یتیم‌وار سختی را پشت سر گذاشتند. آن وقت فقط به عکس‌ها می‌خندیدم، ولی الان حتی جرأت نزدیک شدن به آلبوم را ندارم. هرچند خیلی وقت است نه گریه کرده‌ام و نه واقعا خندیده‌ام، ولی می‌ترسم با دیدن عکس‌ها اشکم سرازیر شود.
صفحه را که ورق می‌زدم چشمم به عکس‌های عروسی می‌افتاد. دختری که هنوز هجده سال نداشت، گونه‌هایش از مواد آرایشی قرمز شده بود، آخر تارهای مویش فر شده بود و با لباس زیبای سفیدی انگار بزور دارد لبخند می‌زند. نمی‌دانم، شاید هم لبخندش زورکی نبوده. ولی خطوط قیافه‌اش در عکس شبیه کسی است که دلش می‌خواهد گریه کند تا لبخند زدن. وقتی از مادرم پرسیدم چرا با بغض به لنز دوربین نگاه می‌کنی گفت آن زمان به ما گفته بودند نباید جلوی دوربین بخندی، خوبیت ندارد! قیافه مادرم در آن عکس خیلی مهربان است. درست مثل الان. البته آدم درست نمی‌تواند در مورد کسی که بهش عشق می‌ورزد اظهار نظر کند. شاید از نظر دختر کوچولوی دختر دایی‌ام، قیافه‌ی مادرم زیاد مهربان نباشد. ولی از دید من مادرم مهربان‌ترین صورت دنیا را دارد. در عکس‌هایش کاملا مشخص است که از چیزی خجالت می‌کشد. زیاد لب‌هایش را برای لبخند حرکت نمی‌دهد تا مردم پشتش حرف درنیاورند! نمی‌توانستم تصور کنم هفت ماه بعد مرا شیر می‌داده! خیلی جوان بوده، خیلی. صفحات را ورق می‌زدم و به قسمت آقایان رسیدم. عکس‌های پدرم را می‌دیدم. کت و شلوار دامادی‌اش هنوز هم برایش اندازه است. قیافه جدی به خود گرفته بود و سعی می کرد خوشحال باشد. پدرم می‌گوید مادرم را نمی‌شناخته، ولی برادرانش را چرا. برادران مادرم یا همان خان دایی‌های بنده از رزمندگان صف اول جنگ بودند و پدرم هم وقتی سیزده چهارده سالش بوده، آن‌ها را قهرمان زندگی خودش می‌دانسته. برای همین وقتی با پیشنهاد مادربزرگ پدری‌ام برای ازدواج با مادرم مواجه می‌شود بی‌درنگ خودش را آماده خاستگاری می‌کند. راستش را بخواهید قیافه پدرم هم در عکس‌ها مهربان به نظر می‌رسد. الان هم همین‌طور است. ولی گاهی وقت‌ها به قول خودش کاسه صبرش لبریز می‌شود، آن موقع واقعا ترسناک می‌شود و دیگر قیافه مهربان از او سلب می‌شود. البته من بیش‌تر از این‌که از قیافه‌ش بترسم، احساس شرم می‌کنم. چون همیشه پای من در لبریز کردن کاسه صبرش در میان بود و است. در عکس‌ها پدرم قیافه‌ای مردانه دارد. خوشتیپ است و حتی دماغ بزرگ‌ش هم چیزی از زیبایی مردانه‌اش کم نمی‌کند. خیلی دوست دارم جای پدرم می‌بودم. از این حیث که جنگ را تجربه کرده. اینکه بخواهم آرزو کنم که کاش جنگی می‌بود تا می‌توانستم در آن شرکت کنم، کمی خودخواهانه به نظر می‌رسد. ولی حداقل می‌توانم آرزو کنم و دوست داشته باشم تا جای پدرم می‌بودم و در جنگ علیه دشمن جبهه می‌گرفتم. پدرم برای دفاع از اسلام تفنگ به دست گرفت، ولی من فارق از اینکه می‌توانم بلاهای سری فیلم‌های اره را سر القاعده‌ای پیاده کنم، فقط برای تجربه دوست دارم بجنگم. شاید دیوانگی جلوه کند، ولی واقعا جنگ را دوست دارم. اینکه هر شب چشم‌هایت را روی هم بگذاری با دلهره‌ی اینکه ایا فردا بیدار می‌شوی یا نه خیلی هیجان انگیز است! بگذریم. زندگی الانم خیلی کسل کننده است. اگر از سختی‌ها و شکنجه‌های روانی فاکتور بگیریم، در زندگی‌ام هیچ طعم سختی را نکشیده‌ام. و این است مرز بین نسل من و نسل دهه‌های گذشته و شاید شصتی‌های معروف!
در عکس‌های بعد این زوج عزیز همدیگر را ملاقات می‌کنند. چه شیرین است دیدن‌شان کنار یکدیگر. وقتی دست رو شانه‌های هم گذاشته‌اند و با شرم نسبت به عکاس همدیگر را با عشق نگاه می‌کنند. البته دقیقا نمی‌دانم این ایده‌ی عکاس خوب بوده که عروس و داماد مقابل هم قرار بگیرند و دست رو شانه‌های هم بگذارند یا نه. بهرحال در آن روستای دور افتاده کسی که تخصص عکاسی داشته باشد کجا پیدا می‌شود. عکاس خان دایی بنده بوده. حتما این دو زوج یعنی پدر و مادرم همدیگر را خیلی دوست داشتند. لااقلم می‌دانم انقدر همدیگر را دوست داشتند و به هم محبت کرده‌اند که بنده در ظاهر هفت ماهه به دنیا آمده‌ام. شاید برای‌تان این سوال پیش بیاید که وا چه ربطی داشت؟ عرض می‌کنم خدمت‌تان. کارت عروسی پدر و مادرم هم در آلبوم قرار دارد. وقتی تاریخ ازدواج‌شان را خواندم متوجه شدم هفت ماه بعد بنده متولد شدم. ابتدا فکر کردم بچه سر راهی هستم. چون می‌دانستم بچه باید نُه ماه در رحم رشد کند. بعد یادم افتاد که در سریال‌های تلویزیون به مورد هفت ماهه هم برخورده‌ام. رفتم پیش مادرم و گفتم من هفت ماهه هستم؟ و برایش توضیح دادم چطور متوجه این موضوع شده‌ام. گفت نه تو نُه ماهه‌ی کامل بوده‌ای. در عالم بچگی آن ایده‌ی اولیه یعنی بچه سر راهی بودن در ذهنم تقویت شد. عصبانی شدم گفتم پس چطور تاریخ تولدم هفت ماه بعد تاریخ ازدواج‌تان است؟ مادرم پاسخ را به پدرم محول کرد و پدرم هم سرم داد کشید و از جواب دادن طفره رفت. بعدها متوجه شدم مادر و پدرم خیلی همدیگر را دوست داشته‌اند. چون وقتی مادرم لباس عروس تنش بوده بنده را دو ماهه حامله بوده!
دقیقا در خاطرم نیست که پدر و مادرم زمانی که بنده طفل بودم به یکدیگر محبت می‌کردند یا نه! خیلی دوست دارم بدانم. تا جایی که عقل من خط می‌دهد و یادم می‌آید، مادرم تمام محبت‌ش را خرج من و بعد خواهرانم می‌کرد، و چیزی برای پدرم باقی نمی‌گذاشت. در فیلم‌ها می‌بینید چقدر زن و شوهرها همدیگر را دوست دارند؟ من هم دوست دارم مادر و پدرم مثل گذشته آن‌گونه به یکدیگر عشق بورزند و من و خواهرانم که واقعا غده‌های سرطانی‌شان شده‌ایم بگذارند کنار و کمی خودشان را دریابند. چند وقت پیش مادرم را مریضی سختی درگرفت. سر سفره نشسته بودیم و مادرم از درد ناله می‌کرد. پدرم حرفی مطایبه‌آمیز زد تا فضا عوض شود. ولی طبق معمول حرف‌ش فقط برای خودش خنده‌دار بود و بقیه ساکت فقط نگاهش کردند. مادرم به پدرم گفت مثل اینکه از بد احوال شدن من خیلی خوشحال هستی. پدرم خم به ابروهایش نشست و همین‌طور که لقمه را تند تند می‌جوید گفت من به مرگ خودم شهیدم بیام برای تو غصه بخورم؟ البته پدرم منظورش این بود که با غصه خوردن بحال یک مریض، باعث دفع مرض وی نمی‌شویم. ولی همین باعث شد بین‌شان بحثی پیش آید و بار دیگر شب را کنار یکدیگر نخوابند. مدت‌هاست پدرم دیگر کنار مادرم نمی‌خوابد و برای خودش تشک و پتو می‌آورد و داخل هال می‌خوابد. این کدورت پیش آمده در روابط مادر و پدرم مرا نگران می‌کند. مثال پدر و مادر من و خیلی از زن و شوهرها این نظریه را در ذهنم تقویت می‌کند که زن و شوهر بعد مدتی دیگر هم را دوست ندارند، و فقط به هم عادت می‌کنند. فیلم‌ها فقط فیلم هستند ولی کاش از روی واقعیت ساخته شوند.

۱۳۹۲/۱۰/۲۹

زمان خودش را ثابت می‌کند

بعد مدتی که به اطراف پیرامون ساختمان دانشگاه عادت کردم، و در واقع مناطق و از همه مهم‌تر سوپرمارکت‌ها و جاهایی که برای سیگار کشیدن مناسب بود تا در دیدرس دیگر دانشجوها قرار نداشته باشد، شناختم. و با دیگر دانشجوها باب سخن گشودم و تقریبا در دانشگاه جا افتادم، پی بردم که دانشگاه آن‌طور که معلم ادبیات پیش‌دانشگاهی برایمان تعریف می‌کرد نیست. او همیشه ما را به سخت درس خواندن تشویق می‌کرد و می‌گفت غول‌ش در این مرحله یعنی کنکور است و همین‌که از این مرحله با جان سالم بگذری دیگر نیازی نیست برای درس خواندن وقت بگذاری و شب‌های قبل امتحان از استرس دچار بی‌خوابی نمی‌شوی. ولی برعکس، نمره گرفتن از استاد‌ها که غالبا مغرور و از خودراضی بودند خیلی دشوار بود. استاد اگر پیر باشد، زورش می‌آید به دانشجو نمره بدهد، چون تصور می‌کند اعتبار چندین ساله‌اش زیر سوال می‌رود. و استادهای جوان هم تصور می‌کردند هرچقدر دانشجوی زیر دهی بیش‌تر داشته باشد، بیش‌تر شاخ جلوه می‌کنند. بهرحال با تغییر کردن فضا و وارد شدن به محیط دیگر آموزشی احساس کردم چیزی کم دارم. اوایلش با انرژی گام برمی‌داشتم و کاخی از آمال و آرزوهای دست نیافتنی که هر خشتش حاصل تفکرات احمقانه و ایده‌آلیسم بود، برای خودم برپا ساختم. همان ترم اول وقتی رفته رفته با دانشجوهای کهنه‌کارتری که باهاشان از طریق نشریه توقیف شده و محیط مجازی آشنا می‌شدم، پی بردم که درس خواندن و وقت گذاشتن برای آن کار مسخره و بیهوده است. می‌دیدم که خیلی‌ها دانشگاه می‌آیند صرف فرار از سربازی و هدف اصلی‌شان کسب علم نیست. اکثرشان هم دانشگاه را پلی می‌دانستند برای رسیدن به مقاصد شهوانی‌شان. هر ترم مشروط می‌شدند و از این به عنوان افتخار یاد می‌کردند. با خودم می‌گفتم واقعا این‌ها یک مشت کسخل بی‌مغزند. وقتی هم دلیل‌اش را ازشان می‌پرسیدم بعد اینکه چشم‌هایشان را لحظه‌ای می‌بستند، انگار که دارند به نظریه‌های وبر فکر می‌کنند، پاسخ می‌دادند که خب ما به این رشته علاقه نداریم. و فک‌شان تازه گرم می‌شد و می‌نشستند برایت توماری ردیف می‌کردند که چه می‌خواسته‌اند و چه شده‌اند.
یادم است زمانی که نتایج انتخاب رشته آمد، با شور و شوق خبر پذیرفته شدنم در رشته برق در دانشگاهی تقریبا معتبر در شهر خودمان را در وبلاگم درج کردم، کلی نظر از سر لطف زیر پستم ارسال شد و برایم اظهار موفقیت کردند. اصلا همین وبلاگ نویسی باعث کسب رتبه‌ای بس کذایی در کنکور شد. اگر دست از سر اینترنت برداشته بودم الان شاید شرایط فرق می‌کرد. شاید اهداف قابل دسترسی‌تری بر سرم سایه انداخته بودند. آن زمان شدیدا میل داشتم احوالاتم را با غریبه‌ها در میان بگذارم. برای کسی حرف بزنم که کیلومترها با من فاصله داشت و هیچ شناختی هم نسبت به بنده نداشت. آخر هروقت می‌نشستم کنار خانواده یا آشناها تا دهان باز می‌کردم، افکارم را سرکوب می‌کردند و می‌گفتند بجای این حرفا بشین درستو بخون. همان ترم یک بود که به وبلاگ یکی از دوست‌های مجازی سر زدم که دیدم نوشته از دانشگاه اخراج شده. وقتی تا خط آخر پستش را خواندم فهمیدم ایشان به رشته‌شان علاقه نداشته‌اند و برای اینکه پول برای انصراف ندهند، عامدانه سه ترم متوالی مشروط شده‌اند تا مهر اخراجی بر پرونده‌شان ثبت شود. هنوز گرم بودم و به کاری که کرده بود خندیدم. چرا آدم این‌همه درس بخواند، استرس متحمل شود، باعث روشن شدن چراغ دل پدر و مادر شود، و بعد چند ترم خودش را اخراج کند؟ اصلا این کارش برایم معنی نداشت. از همان روز دیگر به وبلاگش سر نزدم و زیر پست‌هایش نظر ندادم، و او نیز همین رفتار را با من کرد. دیگر اسم وبلاگش هم یادم نیست.
خداوند به پدربزرگ پدری‌ام دو پسر هدیه داد. یکی‌شان پدر بزرگوار بنده هستند و یکی عمویم که ده یازده سالی از پدرم کوچک‌تر است. پدربزرگ زیاد عمر نکرد و وقتی عمویم سیزده چهارده ساله بوده دار فانی را وداع گفت. از آن پس این عموی بیچاره مدام از مادر و برادرش سرکوفت خورده. بعد مرگ پدرش انگار چیزی از وجودت جدا گردید و زیر خاک همراه با جسد پدرش دفن شد. بعد اینکه دیپلم را بسختی گرفت، دیگر نه دل به درس خواندن داد و نه تمایلی به کار کردن نشان داد. بیست و چهار ساعت شبانه روز در خانه خودش را مشغول تلویزیون سیاه سفید کرد. پدرم هم که نگرانی بجایی بابت آینده‌اش داشت با زبان بهش حمله می‌کرد و مادربزرگ هم با حرف‌های پدرم قوت می‌گرفت و عموی بیچاره‌ی مرا زیر فشار می‌گذاشتند. من هنوز عقلم کامل نشده بود و شنیدن خبرهای دعوای مادربزرگ و عمویم را زیاد جدی نمی‌گرفتم. حتی آن روز که مادربزرگ با کمر قوز کرده و چشمانی گریان مسیر ده بالا تا پایین را پیاده طی کرده بود تا به پدرم بگوید عمویم چندتا استکان و نعلبکی شکسته و مدرک دیپلم خودش را پاره کرده، بی‌تفاوت قلم روی کاغذ می‌چرخاندم تا زودتر از شر مشق‌ها راحت شوم و شال و کلاه کنم بروم سمت مصطفی پی بازی‌های کودکانه‌مان را بگیرم. پدرم از این خبرهای مادربزگ خیلی عصبانی می‌شد و با چشمانی سرخ از خون سوار موتور یاماهای صدش می‌شد تا برود ده بالا و سر عمویم داد بکشد. خیال می‌کرد حرف‌هایش مثل دود عمل می‌کند و آن موش زخم خورده را از لانه‌اش می‌کشاند بیرون. پدرم عمویم را هیچ‌وقت درک نکرد. همین‌طور که مرا تا یکسال پیش درک نمی‌کرد. عموی بیچاره هیچ امید و انگیزه‌ای نداشت. بشدت افسرده شده بود. و لابد می‌دانید افسرده‌ها دل به هیچ کاری نمی‌دهند و حریم امن‌شان خانه است. عمویم لابد آینده‌اش را با پدرش تصور می‌کرده. تا وقتی که پدرش زنده بوده، خودش را می‌دیده که دوان دوان با چهره‌ای خندان، کاغذی دستش گرفته و کوچه‌های تنگ و خاکی ده بالا را می‌پیماییده تا خبر خوشحال کننده قبولی‌اش را در فلان دانشگاه به پدرش بدهد. هرچند او این پتانسیل را داشت. همین‌طور که پدرم داشت. هر دو جزء بچه‌های سر به راه و درس‌خوان روستایشان بوده‌اند و بخاطر کسب نمره خوب از مقابات بلند پایه‌ای هدیه گرفته‌اند. ولی همین که پدرش می‌میرد دیگر نه خودش را در حال دویدن فرض کرده، نه کاغذی در دستش می‌دیده، و شاید آن کوچه‌ها و آن خانه برایش تنفرآور شده بوده.
وقتی تابستان می‌شد یا درخت‌های بادام برای استقبال از بهار شکوفه می‌دادند، کابوس‌های من هم شروع می‌شد. من از آن ده دل کنده بودم و هیچ خوشم نمی‌آمد قدم به آنجا بگذارم. بعد اینکه اسباب و اثاثیه را بار خاور کردیم و ده را به مقصد مشهد ترک کردیم، زندگی من تغییر کرد. دیگر دلم نمی‌خواست گرد و غبار کوچه‌هایش چشمم را اذیت کند. یا صبح با صدای خروس بیدار شوم. یا مردم را ببینم که با لباس خانه به این طرف و آن طرف می‌روند. خلاصه که ده برای من تبدیل به جهنم شده بود. ولی پدر و مادرم اجازه نمی‌دادند تنهایی در مشهد بمانم و اکراها پنج ساعت جاده را تحمل می‌کردم. به محض رسیدن سراغ مصطفی را می‌گرفتم. او مرا سوار موتور هوندای سی‌جی صد و بیست و پنج‌اش می‌کرد و می‌رفتیم ده بالا، در نقطه‌ای که دور از چشم همه باشد. کمی اطراف را می‌پایید، و به کوه‌ها نگاه می‌کرد که چوپانی کمین نکرده باشد. بعد پاکت سیگارش را درمی‌آورد و بهم تعارف می‌کرد. آن زمان اول دوم دبیرستان بودم، موهایم را به یک طرف شانه می‌کردم، شلوار پارچه‌ای طوسی می‌پوشیدم و کفش‌هایم مثل کفش‌های پدرم بود. خلاصه که اصطلاحا بچه مثبت بودم. درست یادم نمی‌آید که اصولی سیگار می‌کشید یا چُس‌دود می‌کرد. بچه که بودیم یکی از تفریحاتمان سیگار کشیدن بود. پدرهای جفت‌مان معلمان ده بودند و برای سایر اهالی ده که کشاورزی یا دامداری می‌کردند مورد احترام بودند. اصلا دوست نداشتیم پدرهایمان بو ببرند که سیگار کشیده‌ایم. وارد تنها دکان ده می‌شدیم، که اهالی ده صاحبش را محمدعلی جوجه خطاب می‌کردند. من که مهارت بیش‌تری داشتم و معمولا دست و پایم را گم نمی‌کردم، به محمدعلی جوجه می‌گفتم بهمان آدامس بدهد. می‌گفت ده تومنی یا پنج تومنی. یک سکه بیست و پنج تومانی کف دستم داشتم، می‌گفتم پنج تا پنج تومنی. تا او رویش را برمی‌گرداند از قفسه پشت سرش آدامس بردارد من فرصت داشتم از روی میز مقابلم یک پاکت سیگار فروردین کش بروم. می‌رفتیم سیگار را پنهانی در ساختمان‌های درحال ساخت که مدت زیادی بود رها شده‌بودند، چُس‌دود می‌کردیم. بعدها سر به راه شدیم و از سیگار کشیدن دست برداشتیم. عوضش طبق همان برنامه سیگارها را کش می‌رفتیم و در حین بازی‌ای تحت عنوان مبارزان مواد مخدر، سیگارها را آتش می‌زدیم. از وقتی به شهر مهاجرت کردم سالی یکی دو بار بیش‌تر مصطفی را نمی‌دیدم. من درس‌خوان شده بودم و او هرسال تجدیدی‌های بیش‌تری می‌آورد. من سر به راه بودم و او سیگاری.
پدرم ریش داشت. از آن ریش‌هایی که انصار حزب‌الله دارند. مثل ذغال سیاه بود و کاملا جلب‌توجه می‌کرد. وقتی مهدکودک می‌رفتم، همه‌ی پدر و مادرها برای بچه‌هایشان پازل می‌خریدند یا کتاب‌هایی که باید طرح‌هایشان را رنگ می‌کردی. پدر من یک کتاب که نمی‌دانم خریده بودش یا از جایی گیر آورده بود، بهم هدیه داد. از نوشته‌هایش سر درنمی‌آوردم ولی عکس‌هایی داشت که ملت را نشان می‌داد با لباس مشکی خاک و گِل به سر و صورت خودشان می‌مالیدند. کتاب راجع به مراسم محرم و عاشورا بود. می‌خواهم بگویم خانواده‌ام بشدت مذهبی و خشک بودند. من هم در آن شرایط به سمت مسجد‌ها و هیئت‌ها کشیده می‌شدم. کودکی و نوجوانی‌ام با این شوق از خواب بیدار می‌شدم که مکبری نماز جماعت را به من بسپردند، یا دعا می‌کردم که پیرمرد مؤذن مسجد مشغول آبیاری زمین‌اش باشد تا اجازه دهند اذان ظهر را قرائت کنم. یک بنده خدایی بود همیشه با پدرم سر مسائل دینی بحث می‌کرد. طرف نماز را گذاشته بود کنار، روزه نمی‌گرفت و به قرآن بی‌اعتقاد شده بود. در مناجات‌های کودکانه‌ام از جایگاه خدا طرف را به اشد مجازات چه در این دنیا و چه در آن دنیا محکوم می‌کردم. برایش سخت‌ترین زندگی را آرزو می‌کردم، هرچند واقعا هم در عذاب بود. دنیا بهش پشت کرده بود و زندگی سختی داشت. پدرم می‌گفت بخاطر کنار گذاشتن نماز است. می‌گفت در خانه‌ای که بی‌نماز باشد برکت نیست. من هم چشم بسته حرف‌هایش را قبول می‌کردم. برای پدرم آدم بی‌نماز مثل کابوس می‌ماند. نمی‌توانستم باور کنم آدم‌هایی وجود دارند که به هیچ چیز اعتقاد ندارند. وقتی در کتاب علوم با نظریه داروین آشنا شدم شدیدا فحشش دادم. اصلا با تئوری‌های دانشمندان مشکل داشتم. کارشان به نظرم پوچ بود. چرا باید کلی فکر کنند تا به نتیجه برسند جهان طوری دیگری ساخته شده، و مطالب کتب آسمانی را زیر سوال ببرند؟ می‌گفتم همان بهتر که عالمان دینی آن‌ها را بر صندلی یهودا بنشانند یا بیضه‌هایشان را بکشند تا زیر حرف‌هایشان بزنند.
الان سال‌ها گذشته. بعد گذشت چند ترم از دانشگاه بیخیالی بر من چیره شد. مشروطی‌های متوالی شروع شد. احساس کردم به رشته‌ام علاقه ندارم. در همان دانشگاه به آی‌تی تغییر رشته دادم. دیدم واقعا نمی‌توانم. مثل آن جوانی که خبر اخراج خود خواسته‌اش را در وبلاگش نوشته بود، من هم همین الان این خبر را می‌دهم که ترم سوم را با میل خودم مشروط شدم و مهر اخراجی بر پرونده‌ام درج شد. شده‌ام مثل عمویم. خانه نشین و منزوی شده‌ام. قرص ضد افسردگی می‌خورم و هیچ تصور روشنی از آینده ندارم. نه اینکه پدرم فوت کرده است. امیدوارم سال‌های سال از نیش و کنایه‌های پدرم مفیوض شوم. ولی دیگر نه انگیزه دارم و نه هدف مشخصی وجود دارد تا مرا به جلو گام برداشتن یاری دهد. تابستان اخیر که به ده رفتم نشستم با مصطفی یک پاکت کنت قرمز را خالی کردم. چُس دود نکردم، قشنگ دودش را دادم تو. با هم به خانه‌های متروکه‌ی ده بالا رفتیم و یادی کردیم از دوران کودکی. گفت چرا سیگاری شده‌ای؟ گفتم نمی‌دانم. گفت پدرت هم می‌داند؟ گفتم خیلی وقت است. چشم‌هایش گرد شد، مثل اینکه هنوز پدر او نمی‌دانست که پسرش سیگار می‌کشد. نماز و روزه را کنار گذاشته‌ام. شده‌ام کابوس پدر و عضو دفع برکت خانه. نمی‌دانم از چه چیز یا چه کس تاثیر گرفته‌ام. ولی کاملا عوض شده‌ام. از شخصیت ایده‌آل زمان کودکی فرسنگ‌ها فاصله گرفته‌ام.

۱۳۹۲/۱۰/۲۱

تخته‌نرد

مرد جوانی از بیمارستان آتیه خارج شد. کمی جلوی در خروجی ایستاد و به اطراف نگاه کرد. سر بزرگ‌ش را به دو طرف پیاده رو چرخاند، نمی‌دانست به کدام طرف قدم بردارد. تنش را که مثل درخت کهنسالی خشک شده بود تکان داد و به طرف خیابان اصلی راهی شد تا سوار تاکسی شود. قبل از اینکه وارد بیمارستان شود از چند نفر پرسیده بود که برای رسیدن به خیابان خالد اسلامبولی باید از کدام مسیر بگذرد. همین‌طور که دست‌هایش در حین راه رفتن تکان می‌خورد، صدای کاغذی در دستش که باد به آن می‌خورد یادش انداخت که دیگر نیازی نیست سوار تاکسی شود. دوباره نگاهی به برگه‌ای که در دستش مچاله شده بود انداخت. چهره‌اش در هم فرو رفته بود و با حالت خشک و چین‌هایی که بر پیشانی‌اش افتاده بود از نگاه عابران به جوانی می‌مانست که انگار هیچ چیز برای از دست دادن ندارد. قدم‌هایش را آرام و آهسته برمی‌داشت. آسمان ابری بود ولی بارانی در کار نبود. با خودش گفت همیشه آسمان ابری مرا خوشحال می‌کند. اینبار گویی کوهی بر روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، خمیده و با چهره‌ای عبوس راه می‌رفت. نمی‌دانست به کجا برود. بدون اینکه دلیلش را بداند عرض خیابان را طی کرد. تابلوی خیابان‌ها به چشمش می‌خورد که هیچ ازشان سر در نمی‌آورد. با خودش گفت کاش در شهر خودم بودم، لااقل می‌دانستم الان باید کجا بروم. هرچند تابحال با چنین وضعیتی مواجه نشده بود که جای مشخصی برای رفتن داشته باشد. سیگاری از جیب پالتو‌اش در آورد، کاغذ را زیر بغلش گذاشت و شروع به روشن کردن سیگار کرد. به راه رفتن ادامه داد. در چهره‌اش مردی را می‌توانست دید که با خودش برای ادامه‌ی زندگی سبک سنگین می‌کند.
چند درخت در لابلای آلودگی هوای تهران از میان ساختمان‌های سر به فلک کشیده قد علم کرده بودند. وارد کوچه شد دید نوشته پارک سپهر. نیمکتی خالی گیر آورد و نشست. طوری نشسته بود که انگار تندیسی چهار شانه و بلند قامت اثر یک تندیسگر مطرح روی نیمکت ساخته شده. پاکت سیگارش را از جیب پالتو درآورد و سیگاری روشن کرد. لب‌هایش تکان می خوردند ولی صدایی شنیده نمی‌شد. دوباره برگه را مقابل چشمانش گرفت و لب‌هایش را برای ادا کردن «چطور ممکنه» به حرکت درآورد؟ برگه را در پاکت‌ش گذاشت. به آسمان نگاه کرد، کافی بود باران شروع به باریدن کند تا خودش را مقابل دوربینی حس کند که هر لحظه منتظر صدای کارگردان است که با پرخاش برای بار چندم بگوید «کات، از اول می‌ریم». صدای تلفن‌ش درآمد. گوشی را آرام از جیب شلوارش درآورد و بعد اینکه پسورد عجیب و غریبش را زد مشغول خواندن پیام کوتاه شد:
«چطوری عزیزم؟ کجایی؟»

با خودش گفت الان باید جوابش را می‌دادم «مدیکال را از بیمارستان گرفتم و دارم می‌رم سفارت». ولی بی‌آنکه جواب بدهد، گوشی را داخل جیبش گذاشت و به سیگار پُک زد. به رهگذران داخل پارک نگاهی انداخت. قدم‌های سریع برمی‌داشتند، هرکدام به سمت مقصدی در گذر بودند. نفس عمیقی کشید، بوی سیگار، بوی دود، بوی ادکلن گران قیمتش، و بوی متناقض مرگ را احساس کرد. تا سه ساعت بعد، شاید هم بیش‌تر، روی نیمکت نشسته بود، پاکت سیگاری که صبح قبل ورود به بیمارستان خریده بود، خالی شده بود. چند بار دیگر به برگه نگاه کرد و به همان اندازه هم چیزی از وجودش کم شد. بلند شد، اندکی ایستاد تا سرگیجه‌اش برطرف شود. به اولین خیابانی که رسید برای تاکسی دست بلند کرد و گفت «بزرگراه چمران». خودروی شخصی کنارش توقف کرد، راننده گفت «کجای چمران داش؟»
«تقاطع اوین»
فک راننده مدام بخاطر آدامسی که در دهانش بود می‌جنبید. طوری اطراف را می‌پایید که انگار به هیچ چیز فکر نمی‌کند. آهنگی درحال پخش بود که هیچ به مزاج مسافر خوش نمی‌آمد. آهنگ‌های فارسی را فقط در ماشین‌های دوستانش یا تاکسی گوش می‌داد، گوش خودش پُر بود از آهنگ‌های انگلیسی. از شادترین‌ها مثل کتی پری بگیر تا عاشقانه‌های ادل و فلسفی‌های متالیکا. یاد دو سال پیش افتاد که هر روز به بهانه دانشگاه خانه را ترک می‌کرد و تا تاریک شدن هوا در پارک‌های اطراف دانشگاه با احمد فلسفه‌ی زندگی را زیر سوال می‌بردند، سیگار را با سیگار روشن می‌کردند و سر تا پا گوش می‌شدند برای آهنگ‌های متالیکا. پاکت مقوایی روی پای مرد جوان که رویش نوشته بود بیمارستان، توجه راننده را جلب کرد. حوصله‌ی راننده از آهنگی که در فضای تنگ ماشین می‌پیچید سر رفت. عادتش بود با مسافرها بگو مگو کند. آدامسش را باد کرد، وقتی ترکید رو کرد به مرد جوان و گفت «خدا بد نده داش»

مرد جوان که نگاهش از پنجره به بیرون بود، از جا پرید، گویی خواب بود و با صدای مهیبی بیدار شد، رویش را به طرف راننده برگرداند و گفت «بله؟»
«این کاغذو می‌گم. روش نوشته بیمارستان. می‌گم خدا بد نده»
به پاکت نگاه انداخت و خواست به راننده لبخندی تحویل دهد. ولی انگار لبخند را فراموش کرده باشد. گفت «آها این؟ هیچی. چیزی نیس». راننده که فهمید جوان میلی به حرف زدن ندارد دوباره آدامسش را باد کرد. به مقصد که رسیدند در حین اینکه مرد جوان پول‌هایش را می‌شمارد تا کرایه را حساب کند راننده با خنده پرسید «بچه کجایی؟ لهجه‌ت برای اینجا نی.» مرد جوان باز خواست لبخند بزند ولی نتوانست. گفت «مشهد»
از لابی هتل گذشت. وارد آسانسور شد. اتاقی در طبقه‌ای رزو کرده کرده بود که سیگار آزاد باشد. وارد اتاقش شد. بدون اینکه لباس‌هایش را از تنش در بیاورد خودش را روی تخت انداخت. همه‌اش در این فکر بود که چطور ممکن است؟ نمی‌توانست با تقدیری که چنین ناگهانی با آن مواجه شده بود کنار بیاید. بلند شد پالتو‌اش را درآورد، لپ‌تاپش را روشن کرد. وارد اینترنت شد و بلیطی برای فردا خرید. اینکه قرار است چگونه باقی عمرش را بگذراند وحشتی در ذهنش انداخته بود. فکر کرد چگونه این خبر را به مادر و پدرش بدهد؟ اصلا لازم است این ماجرا را باهاشان درمیان بگذارد؟ با نرگس چطور رفتار کند؟ در این شرایط دوست داشت کسی کنارش می‌بود که می‌توانست باهاش حرف بزند و کمی برایش دل بسوزاند. هرچند این روزها هر کس مشکلات خودش را دارد و در افکارشان جایی برای دیگران ندارند.
صبحانه را در کافی‌شاپ هتل صرف کرده بود. به ویترها خسته نباشید می‌گفت. طبق برنامه باید ناهار را هم بعد اینکه از سفارت برمی‌گشت در رستوران ورسای می‌خورد. می‌خواست در مدتی که در تهران می‌ماند کاملا بهش خوش گذشته باشد. ولی بعد اینکه از بیمارستان خارج شد به هیچ چیز جز سیگار میل نداشت.
صبح روز بعد در حالی بیدار شد که لپ‌تاپ کنار تخت افتاده بود، خاکسترهای سیگار روی تخت ریخته بود و حتی لباس‌هایش را از تن بیرون نکرده بود. کمی طول کشید تا وقایع دیروز را بخاطر بیاورد. نگاهی به تلفن‌اش انداخت. پیام کوتاه‌ش را خواند: «محمد؟». سریع وسایلش را جمع کرد. وارد لابی شد و به طرف صندوق قدم برداشت. مدتی برای حساب کتاب کردن معطل شد. رویش را برگرداند تا از لابی خارج شود که متوجه صدای نازک زنی شد: «آقای تقی‌زاده؟ آقای تقی‌زاده ببخشید.» صندوق دار بود:
«آقای تقی‌زاده رسیدو یادتون رفت»
برای فرودگاه تاکسی گرفت. تا به فرودگاه رسیدن وقت داشت تصمیم‌های بزرگی بگیرد. وارد فرودگاه که شد رفت تا بلیطش را تحویل بگیرد. کمی منتظر نشست تا پروازش آماده شود. قوز کرده بود، چشمانش به یک نقطه متمرکز بود. در فکر غرق شده بود و هیچ چیز نجاتش نمی‌داد.
اولین جمله‌ای که مادرش بعد رسیدن به مشهد بهش زد این بود که «چقد زود برگشتی. کارت تموم شد؟» محمدرضا با سردی جواب داد «آره». وارد اتاقش شد در را به روی مادرش بست. مشغول در آوردن لباس‌هایش بود که مادرش در اتاق را باز کرد با تعجب پسرش را برانداز کرد. خطوط قیافه پسر مثل یک شکست خورده‌ی تازه از جنگ برگشته بود: «چی شده؟ خوب پیش نرفت؟»
«چرا. یعنی نه. منصرف شدم»
«چی؟ منصرف شدی؟ یعنی چی منصرف شدی؟ تو که برای رفتن به آب و آتیش میزدی خودتو» کمی کنایه‌آمیز این حرف را زد.
چین‌های بیش‌تری بر پیشانی محمدرضا نقش بست، به سختی پلیورش را از تن درآورد :«منصرف شدم دیگه مادر من. ولم کن تو رو خدا. منصرف شدم یعنی منصرف شدم. دیگه نمیرم. میخوام بمونم. الانم اعصاب درست حسابی ندارم. لطفا برو بیرون»
مادر که هیچ از حرف‌های پسرش سر در نیاورده، لب‌هایش افتاده و چشمانش گشاد شد. در را بست. وارد آشپزخانه شد، صندلی پشت میز ناهار خوری را کشید، نشست و شروع کرد به گریه کردن. پسرش را برای ناهار صدا کرد ولی محمدرضا از داخل اتاق گفت «میل ندارم شما بخورین». صدای پچ پچ مادر و پدر می‌آمد. پدر با لحن تندی می‌گفت «یعنی چی منصرف شده؟»
مادر با چهره‌ای معصوم به پدر گفت «هیس. صداتو می‌شنوه»
«خب بشنوه» و صدایش را بلندتر کرد: «اون همه با هم بحث کردیم، اون همه حرف زدیم، اون همه خون دل خوردیم، حالا منصرف شده؟»
مادر دست‌هایش را به طرف پدر دراز کرده بود و می‌خواست آرامش کند ولی پدر ادامه داد:
«بهش گفتیم تو نمازتو بخون می‌فرستمت آمریکا پیش عموت. گفتم دست از سیگار کشیدن بردار، دلار هرچقد هم باشه می‌فرستمت. گوش نکرد. بعد کلی بحث و دعوا راضی شدیم بره، اونم استرالیا، حالا منصرف شده؟»
وقتی سر و صدا خوابید، محمدرضا روی تختش دراز کشید و وقتی بیدار شد ساعت چهار بعد از ظهر بود. گوشی را برداشت و به احمد زنگ زد. قرار گذاشت همدیگر را ساعت شش در کافی‌شاپ پُل ببینند.

در چهره‌ی احمد لبخندی مصنوعی حک شده بود: «چه عجب یادی از ما کردی آقای تقی‌زاده. دیگه باید با همین اسم صدات کنیم آره؟ آقای تقی‌زاده»
محمدرضا لبخندی زد: «حالا بیا بیریم تو، کلی حرف دارم برات»
پشت میزی آخر کافه نشستند. بعد اینکه مدتی با لبخندهای تصنعی همدیگر را نگاه کردند محمدرضا شروع کرد: «چه خبر؟ ببینم چیکار می‌کنی؟ هنوز تو فکرت خودکشی هس یا نه سر به راه شدی؟»
احمد خنده‌ی احمقانه‌ای کرد منو را مقابل خودش گرفت: «آره. حتما. بخش بزرگی از ذهن منو خودکشی مشغول کرده. حتما یه روزی خودکشی می‌کنم»
«برو بابا. از دانشگا تو هی داری می‌گی یه روز خودکشی می‌کنم. هنوز زنده‌ای!» می‌خندد: «یادته دانشگاه؟ هردومون فاز افسردگی گرفته بودیم؟ ولی بنظر من کسی که تو بوق و کرنا می‌کنه که می‌خوام خودکشی کنم، هیچ وقت خودکشی نمی‌کنه. اونی که می‌خواد خودکشی کنه به هیشکی نمی‌گه و آروم یه روز خودشو خلاص می‌کنه» و بعد هر دو خندیدند.
خدمتکار از لابلای انبوه دود سیگار گذشت و کنار میزشان ایستاد: «چی میل دارید قربان؟»
محمدرضا سرش را به طرف خدمتکار چرخاند: «همون همیشگی» خدمتکار مشغول نوشتن شد. احمد منو را روی میز گذاشت و منتظر شد خدمتگار بگوید: «شما؟»
«هات چاکلت لطفا»

محمدرضا رو کرد به خدمتکار: «همون تخته‌تونو هم بیارید ممنون می‌شم. اممم... زیر سیگاری هم لطف کنید»
«بله حتما»
احمد رو کرد به محمدرضا. مثل آخرین بار ندیدش. یاد ترم سه دانشگاه افتاد: «خب بگو ببینم. چیکار می‌کنی؟ کارای مهاجرت خوب پیش می‌ره؟»
انگار محمدرضا منتظر شنیدن همین حرف بود: «حالا می‌گم بت»
خدمتکار زیر سیگاری و تخته‌نرد را روی میز گذاشت. جفت‌شان سیگاری روشن کردند. محمدرضا دود را بیرون راند:
«نرگسو که دیدی؟» احمد به سیگارش پُک زد و سرش را تکان داد. محمدرضا ادامه داد:
«اوایل پاییز با تور رف شمال»
مشغول چیدن مهره‌ها شدند. احمد چشم‌هایش گرد شد:
«شمال؟ پاییز؟ کدوم آدم عاقلی پاییز می‌ره شمال؟»
«چه می‌دونم. خله دیگه دختره»
«خب؟»
«یه شب تو سوئیتش حوصله‌ش سر می‌ره می‌زنه بیرون می‌ره کافه تا قلیون بکشه»
«آره یادمه اون شب که آورده بودیش می‌گف قلیون واسه من مث سیگار واسه شما می‌مونه»
محمدرضا سرش را تکان داد: «تو کافه نشسته بوده که دیده دو تا پسر نگاش می‌کنن. می‌گف یکی‌شون خیلی خوشکل بوده. از این مو بلوندای چِش آبی»
تاسی را محمدرضا برمی‌دارد و تاس دیگر را احمد. احمد گفت «کم یا زیاد؟»
«کم»

تاس کم را محمدرضا آورد و تاس ریخت تا بازی را شروع کند. احمد به حرکت‌های محمدرضا نگاه می‌کرد: «خب؟»
«همین‌طوری به هم نگاه می‌کردن که پسره، همون مو بلونده، اومده جلوش واستاده و گفته می‌تونه کنارش بشینه و نرگسم گفته آره. شروع کردن با هم حرف زدن که پسره بش گفته مُدله» محمدرضا خنده‌ی تلخی کرد: «آخه نمی‌دونم دختری که دوس پسر داره واسه چی باید اجازه بده یه پسر کنارش بشینه؟»

احمد خندید: «خب بابا یارو مدل بوده، خوشکل بوده دیگه. دلش می‌خواسته» و دوباره خندید و وقتی دید محمدرضا هیچ واکنشی نشان نداد گفت «خب؟»
«هیچی. پسره برداشته بش گفته افسرده‌س» و شانه‌هایش را بالا انداخت: «همین طوری با هم حرف می‌زدن که پسره گفته من چنتا سوئیت دارم این اطراف. چنتا سگم دارم. بعد به نرگس گفته تو سگ دوس داری؟ نرگس هم گفته آره. پسره گفته دوس داری بریم سگای منو ببینی خونه‌م همین دور و براس. نرگس هم گفته آره بریم.»
خدمتکار موکا را جلوی محمدرضا گذاشت و هات‌چاکلت را مقابل احمد قرار داد. بازی به نفع احمد در جریان بود. احمد تاس انداخت، شش و یک. گفت: 
«جدی؟ یعنی نرگس قبول کرده با اون پسره بره؟»

محمدرضا با بی‌تفاوتی تاس انداخت: «آره. باهاش رفته. می‌گف خونه‌ش یه حیاط بزرگ داشته. همه چراغا هم خاموش بوده. هیچ صدای سگی هم نمیومده. پسره به نرگس گفته برقا رفته و بره از فلان اتاق فلان جا شمع بیاره»
نزدیک بود چشم‌های احمد از کاسه بزند بیرون. محمدرضا ادامه داد:
«اون احمق هم رفته مثلا شمع بیاره. بعد دیده که پسره پشت سرشه. پسره در اتاقو می‌بنده و نرگس رو می‌ندازه رو تخت. نرگس جیغ می‌کشیده که پسره بش گفته این دور و بر هیشکی نیس صداتو بشنوه ولی اگه صدات در بیاد چند نفر از من بدتر هستن میان ترتیبتو می‌دن.»
انگار بخت با محمدرضا یار نبود. احمد مهره‌اش را در خانه‌ی خودش نگه داشته بود و از یک تا شش را برویش بسته بود. هیچ راه فراری برای آن مهره باقی نگذاشته بود. احمد که هم خوشحال بود و هم تعجب کرده بود که چطور توانسته این موقعیت را برای محمدرضا فراهم کند، درحالی که همیشه بازی را به او واگذار کرده بودکنجکاوانه منتظر ادامه داستان شد. محمدرضا سیگاری روشن کرد و نگاهی به تخته نرد انداخت. احمد تاس ریخت. یک مهره از محمدرضا را زد و همه خانه‌ها را بست. محمدرضا فقط بازی را نگاه می‌کرد. احمد پشت سر هم تاس می‌ریخت و سه مهره‌ی باقی مانده را به خانه‌ی خودش پیش می‌برد. احمد گفت: «خب؟»

محمدرضا لبخند زد: «خب دیگه. انتظار داری چی بگم؟ طرف بش تجاوز کرده اونم نه یه بار، سه بار» کلمه‌ی «سه» را کشدار بیان کرد. به سیگارش پک زد. احمد مهره‌هایش را به خانه‌ش برد. تاس ریخت و دو مهره برداشت: «عجب آدم پستی بوده. عجب آدمایی پیدا می‌شن!»
 محمدرضا فنجان را به لب زد: «طرف به نرگس گفته دختری؟ اونم گفته آره. بعد که تجاوز کرده گفته چرا دروغ گفتی؟»

«پست فطرت عوضی. حالا چرا سه بار؟» احمد کلمه‌ی «سه» را کش داد.
«بار اول به نرگس گفته حال کردی؟ نرگس هم گفته «نه خفه شو عوضی!» پسره هم گفته این جوری نمی‌شه باید تو هم حال کنی. دو بار دیگه هم بش تجاوز کرده»
محمدرضا تاس ریخت ولی نمی‌توانست بازی کند. احمد تاس ریخت و دو مهره دیگر برداشت: «به پلیس نگفته؟»
«نه. فقط به من گفته. بعد اینکه کارش تموم شده بردتش داروخونه سه تا قرص ضد حاملی بش داده بخوره. قرصی که میگن اگه زن در سال دو بار بیش‌تر بخوره عقیم می‌شه»

«عجب موجود کثیفی بوده»
مدتی هر دو ساکت بودند. محمدرضا همچنان تاس می‌ریخت ولی خانه‌ها بسته بود و اجازه بازگشت به بازی را نداشت. احمد سیگاری روشن کرد. تاس ریخت و یک مهره را حرکت داد و یک مهره برداشت. احمد رو کرد به محمدرضا:
«خیلی آدمای عوضی پیدا می‌شن. بدم میاد ازشون. حالا چرا بهت گفته این قضیه رو؟»
«نمی‌دونم. گفتم که دختره خل و چله»
احمد دو مهره دیگر برداشت. محمدرضا تاس ریخت و بالاخره مهره‌اش را وارد میدان کرد. سیگار دیگری روشن کرد:
«دیروز تهران بودم. کارای مهاجرتم رو می‌کردم»
«خب؟ درست شد دیگه؟ رفتنی شدی؟»

احمد تاس ریخت و دو مهره دیگر برداشت. محمدرضا مهره‌هایش را به سمت خانه خودش جابجا می‌کرد:
«باختو قبول دارم»
احمد لبخندی زد: «نه می‌خوام ببینم مارس می‌شی یا نه» تاس ریخت و دو مهره‌ی دیگر برداشت:
«خب؟ بگو. چی شد؟ درست شد یا نه؟»
«نه»
«یعنی چی نه؟» احمد تاس‌ها را در دستش نگه داشت و به محمدرضا چشم دوخت.
محمدرضا فیلتر سیگارش را در زیر سیگاری انداخت. خم شد به طرف احمد، لب‌هایش را با زبانش خیس کرد: «مدیکال رو که از بیمارستان گرفتم فهمیدم ایدز دارم. ایچ‌آی‌وی. دیگه بهم اجازه مهاجرت نمی‌دند. احمد! من تمام آرزوهام واسه اون وره. اینجا نمی‌تونم. می‌فهمی؟ اینجا برام مث جهنمه. نمی‌تونم»
احمد به سیگارش پک زد. تاس ریخت. جفت شش. خوشحال بود که برای اولین بار محمدرضا را مارس کرده.