یک آلبوم قدیمی
لابلای لباسها و داخل کمدهای خانهی ما مخفی میشود که عکسهای مراسم ازدواج مادر
و پدرم در آن است. هر خانهای که عوض میکردیم و به محض مستقر شدن در خانه جدید،
مادرم آلبوم را در جایی پنهان میکرد تا دست هیچ نامحرمی به آن نرسد. جلد آلبوم زرشکی
و بزرگ است، تقریبا میتوان گفت اندازه صفحه نمایش لپتاپم یعنی حدودا پانزده اینج.
تصویر نمادین دو کبوتر که مقابل هم بالهایشان را باز کردهاند روی جلد حک شده
است. این آلبوم همیشه از دید من که خیلی کنجکاو یا همان فضول و شیطان بودم در امان میبود.
ولی گهگاهی وقتی از درس و مشق رها میشدم، که معمولا تابستانها میبود، میرفتم
سراغ کمدها و درونشان را میگشتم. همه چیز را درمیآوردم و دوباره میگذاشتم سر
جای اولشان. البته نه همان جای مشخص اول، ولی تمام سعیم را میکردم که مادرم
متوجه گشت و گذار من نشود. همیشه این کار برایم جذاب و دلنشین بود. مثل وقتی که
برای اولین بار دوچرخهام را روی بلوکهی سیمانی باریک مجاور رود راندم. حس خوبی
بهم دست میداد. عاشق یادگاریهایی بودم که مادرم نگه داشته بود. مجمسههای کوچک
کبوتر، قندان قدیمی، تسبیح کهنه آبی رنگ، پلاک جنگ پدرم، کفشهای عروسی و
کیف کوچک نقرهای مادرم که بعدها وقتی عکسش را در لباس عروس دیدم آن کیف دستش بود.
دسمالی هم در کیف بود که هنوز بوی عطری میداد که مادرم در روز ازدواجش زده بود.
وقتی همهی این خرت و پرت ها را از کمد درمیآوردم میرسیدم به کیسه پلاستیکی
سیاهی که میدانستم داخلش چیست. آلبوم بزرگ را بیرون میآوردم و با لذت به عکسها
نگاه میکردم. صفحهی اول عکس دوران نامزدی پدر و مادرم بود. مادرم با جثهای لاغر
چادر گلی سفید سرش کرده و روی تپهای خاک روی پنجههایش نشسته. پدرم هم با ته ریش
مشکی کنار مادرم در مجاورت درخت بادامی که شکوفه داده نشسته و هر دو به دوربین زل
زدهاند. در عکس موتور یاماهای صد پدرم هم به تصویر کشده شده. معلوم بوده هنوز هوا
سرد بوده، چون جلوی دو شاخ موتور از این طلقهای شیشهای زده شده که جلوی باد سرد
را بگیرد. در عکس بعد پدربزرگ مرحومم و اهل بیتش همراه با تازه عروسشان به چشم میخورد.
عمههای کوچکم با صورتی کثیف و خاک خورده، عموی لاغرم که شق و رق نشسته انگار برای
بار اولش است دوربین از او عکس میگیرد، و مادربزرگم که هنوز وسواسش برای خوب
افتادن در عکسها از سرش بیرون نرفته. آن زمان دیدن این عکسها برایم خیلی تازگی
داشت. پدرم که سن و سال الان مرا داشت و مادرم که دیگر شبیه دختر بچههای ترگل ورگل
نیست. قیافهی عمویم با آن طرز نشستنش برایم مضحک به نظر میآمد. از آن زمان وقتی
حرفی یا چیزی مرا یاد عمویم میاندازد سریع یک موجود درماندهی بیچاره در ذهنم
تداعی میشود. در عکس عموی تازه نوجوان شدهام، عمهی هشت نه سالهام و آن عمهی دیگر که حتما انتظار
خواستگار را میکشیده، ذهنم را درگیر میکند. یکسال بعد آن عکس پدربزرگم میمیرد و
آنها روزهای یتیموار سختی را پشت سر گذاشتند. آن وقت فقط به عکسها میخندیدم،
ولی الان حتی جرأت نزدیک شدن به آلبوم را ندارم. هرچند خیلی وقت است نه گریه کردهام
و نه واقعا خندیدهام، ولی میترسم با دیدن عکسها اشکم سرازیر شود.
صفحه را که ورق میزدم چشمم به عکسهای عروسی میافتاد. دختری که هنوز هجده سال
نداشت، گونههایش از مواد آرایشی قرمز شده بود، آخر تارهای مویش فر شده بود و با
لباس زیبای سفیدی انگار بزور دارد لبخند میزند. نمیدانم، شاید هم لبخندش زورکی
نبوده. ولی خطوط قیافهاش در عکس شبیه کسی است که دلش میخواهد گریه کند تا لبخند
زدن. وقتی از مادرم پرسیدم چرا با بغض به لنز دوربین نگاه میکنی گفت آن زمان به
ما گفته بودند نباید جلوی دوربین بخندی، خوبیت ندارد! قیافه مادرم در آن عکس خیلی مهربان است.
درست مثل الان. البته آدم درست نمیتواند در مورد کسی که بهش عشق میورزد اظهار نظر
کند. شاید از نظر دختر کوچولوی دختر داییام، قیافهی مادرم زیاد مهربان نباشد.
ولی از دید من مادرم مهربانترین صورت دنیا را دارد. در عکسهایش کاملا مشخص است
که از چیزی خجالت میکشد. زیاد لبهایش را برای لبخند حرکت نمیدهد تا مردم پشتش
حرف درنیاورند! نمیتوانستم تصور کنم هفت ماه بعد مرا شیر میداده! خیلی جوان
بوده، خیلی. صفحات را ورق میزدم و به قسمت آقایان رسیدم. عکسهای پدرم را میدیدم.
کت و شلوار دامادیاش هنوز هم برایش اندازه است. قیافه جدی به خود گرفته بود و سعی
می کرد خوشحال باشد. پدرم میگوید مادرم را نمیشناخته، ولی برادرانش را چرا.
برادران مادرم یا همان خان داییهای بنده از رزمندگان صف اول جنگ بودند و پدرم هم
وقتی سیزده چهارده سالش بوده، آنها را قهرمان زندگی خودش میدانسته. برای همین
وقتی با پیشنهاد مادربزرگ پدریام برای ازدواج با مادرم مواجه میشود بیدرنگ خودش
را آماده خاستگاری میکند. راستش را بخواهید قیافه پدرم هم در عکسها مهربان به
نظر میرسد. الان هم همینطور است. ولی گاهی وقتها به قول خودش کاسه صبرش لبریز
میشود، آن موقع واقعا ترسناک میشود و دیگر قیافه مهربان از او سلب میشود. البته
من بیشتر از اینکه از قیافهش بترسم، احساس شرم میکنم. چون همیشه پای من در
لبریز کردن کاسه صبرش در میان بود و است. در عکسها پدرم قیافهای مردانه دارد.
خوشتیپ است و حتی دماغ بزرگش هم چیزی از زیبایی مردانهاش کم نمیکند. خیلی دوست
دارم جای پدرم میبودم. از این حیث که جنگ را تجربه کرده. اینکه بخواهم آرزو کنم
که کاش جنگی میبود تا میتوانستم در آن شرکت کنم، کمی خودخواهانه به نظر میرسد.
ولی حداقل میتوانم آرزو کنم و دوست داشته باشم تا جای پدرم میبودم و در جنگ علیه
دشمن جبهه میگرفتم. پدرم برای دفاع از اسلام تفنگ به دست گرفت، ولی من فارق از
اینکه میتوانم بلاهای سری فیلمهای اره را سر القاعدهای پیاده کنم، فقط برای
تجربه دوست دارم بجنگم. شاید دیوانگی جلوه کند، ولی واقعا جنگ را دوست دارم. اینکه
هر شب چشمهایت را روی هم بگذاری با دلهرهی اینکه ایا فردا بیدار میشوی یا نه
خیلی هیجان انگیز است! بگذریم. زندگی الانم خیلی کسل کننده است. اگر از سختیها و
شکنجههای روانی فاکتور بگیریم، در زندگیام هیچ طعم سختی را نکشیدهام. و این است
مرز بین نسل من و نسل دهههای گذشته و شاید شصتیهای معروف!
در عکسهای بعد این زوج عزیز همدیگر را ملاقات میکنند. چه شیرین است دیدنشان کنار یکدیگر. وقتی دست رو شانههای هم گذاشتهاند و با شرم نسبت به عکاس همدیگر را با عشق نگاه میکنند. البته دقیقا نمیدانم این ایدهی عکاس خوب بوده که عروس و داماد مقابل هم قرار بگیرند و دست رو شانههای هم بگذارند یا نه. بهرحال در آن روستای دور افتاده کسی که تخصص عکاسی داشته باشد کجا پیدا میشود. عکاس خان دایی بنده بوده. حتما این دو زوج یعنی پدر و مادرم همدیگر را خیلی دوست داشتند. لااقلم میدانم انقدر همدیگر را دوست داشتند و به هم محبت کردهاند که بنده در ظاهر هفت ماهه به دنیا آمدهام. شاید برایتان این سوال پیش بیاید که وا چه ربطی داشت؟ عرض میکنم خدمتتان. کارت عروسی پدر و مادرم هم در آلبوم قرار دارد. وقتی تاریخ ازدواجشان را خواندم متوجه شدم هفت ماه بعد بنده متولد شدم. ابتدا فکر کردم بچه سر راهی هستم. چون میدانستم بچه باید نُه ماه در رحم رشد کند. بعد یادم افتاد که در سریالهای تلویزیون به مورد هفت ماهه هم برخوردهام. رفتم پیش مادرم و گفتم من هفت ماهه هستم؟ و برایش توضیح دادم چطور متوجه این موضوع شدهام. گفت نه تو نُه ماههی کامل بودهای. در عالم بچگی آن ایدهی اولیه یعنی بچه سر راهی بودن در ذهنم تقویت شد. عصبانی شدم گفتم پس چطور تاریخ تولدم هفت ماه بعد تاریخ ازدواجتان است؟ مادرم پاسخ را به پدرم محول کرد و پدرم هم سرم داد کشید و از جواب دادن طفره رفت. بعدها متوجه شدم مادر و پدرم خیلی همدیگر را دوست داشتهاند. چون وقتی مادرم لباس عروس تنش بوده بنده را دو ماهه حامله بوده!
دقیقا در خاطرم نیست که پدر و مادرم زمانی که بنده طفل بودم به یکدیگر محبت میکردند یا نه! خیلی دوست دارم بدانم. تا جایی که عقل من خط میدهد و یادم میآید، مادرم تمام محبتش را خرج من و بعد خواهرانم میکرد، و چیزی برای پدرم باقی نمیگذاشت. در فیلمها میبینید چقدر زن و شوهرها همدیگر را دوست دارند؟ من هم دوست دارم مادر و پدرم مثل گذشته آنگونه به یکدیگر عشق بورزند و من و خواهرانم که واقعا غدههای سرطانیشان شدهایم بگذارند کنار و کمی خودشان را دریابند. چند وقت پیش مادرم را مریضی سختی درگرفت. سر سفره نشسته بودیم و مادرم از درد ناله میکرد. پدرم حرفی مطایبهآمیز زد تا فضا عوض شود. ولی طبق معمول حرفش فقط برای خودش خندهدار بود و بقیه ساکت فقط نگاهش کردند. مادرم به پدرم گفت مثل اینکه از بد احوال شدن من خیلی خوشحال هستی. پدرم خم به ابروهایش نشست و همینطور که لقمه را تند تند میجوید گفت من به مرگ خودم شهیدم بیام برای تو غصه بخورم؟ البته پدرم منظورش این بود که با غصه خوردن بحال یک مریض، باعث دفع مرض وی نمیشویم. ولی همین باعث شد بینشان بحثی پیش آید و بار دیگر شب را کنار یکدیگر نخوابند. مدتهاست پدرم دیگر کنار مادرم نمیخوابد و برای خودش تشک و پتو میآورد و داخل هال میخوابد. این کدورت پیش آمده در روابط مادر و پدرم مرا نگران میکند. مثال پدر و مادر من و خیلی از زن و شوهرها این نظریه را در ذهنم تقویت میکند که زن و شوهر بعد مدتی دیگر هم را دوست ندارند، و فقط به هم عادت میکنند. فیلمها فقط فیلم هستند ولی کاش از روی واقعیت ساخته شوند.
در عکسهای بعد این زوج عزیز همدیگر را ملاقات میکنند. چه شیرین است دیدنشان کنار یکدیگر. وقتی دست رو شانههای هم گذاشتهاند و با شرم نسبت به عکاس همدیگر را با عشق نگاه میکنند. البته دقیقا نمیدانم این ایدهی عکاس خوب بوده که عروس و داماد مقابل هم قرار بگیرند و دست رو شانههای هم بگذارند یا نه. بهرحال در آن روستای دور افتاده کسی که تخصص عکاسی داشته باشد کجا پیدا میشود. عکاس خان دایی بنده بوده. حتما این دو زوج یعنی پدر و مادرم همدیگر را خیلی دوست داشتند. لااقلم میدانم انقدر همدیگر را دوست داشتند و به هم محبت کردهاند که بنده در ظاهر هفت ماهه به دنیا آمدهام. شاید برایتان این سوال پیش بیاید که وا چه ربطی داشت؟ عرض میکنم خدمتتان. کارت عروسی پدر و مادرم هم در آلبوم قرار دارد. وقتی تاریخ ازدواجشان را خواندم متوجه شدم هفت ماه بعد بنده متولد شدم. ابتدا فکر کردم بچه سر راهی هستم. چون میدانستم بچه باید نُه ماه در رحم رشد کند. بعد یادم افتاد که در سریالهای تلویزیون به مورد هفت ماهه هم برخوردهام. رفتم پیش مادرم و گفتم من هفت ماهه هستم؟ و برایش توضیح دادم چطور متوجه این موضوع شدهام. گفت نه تو نُه ماههی کامل بودهای. در عالم بچگی آن ایدهی اولیه یعنی بچه سر راهی بودن در ذهنم تقویت شد. عصبانی شدم گفتم پس چطور تاریخ تولدم هفت ماه بعد تاریخ ازدواجتان است؟ مادرم پاسخ را به پدرم محول کرد و پدرم هم سرم داد کشید و از جواب دادن طفره رفت. بعدها متوجه شدم مادر و پدرم خیلی همدیگر را دوست داشتهاند. چون وقتی مادرم لباس عروس تنش بوده بنده را دو ماهه حامله بوده!
دقیقا در خاطرم نیست که پدر و مادرم زمانی که بنده طفل بودم به یکدیگر محبت میکردند یا نه! خیلی دوست دارم بدانم. تا جایی که عقل من خط میدهد و یادم میآید، مادرم تمام محبتش را خرج من و بعد خواهرانم میکرد، و چیزی برای پدرم باقی نمیگذاشت. در فیلمها میبینید چقدر زن و شوهرها همدیگر را دوست دارند؟ من هم دوست دارم مادر و پدرم مثل گذشته آنگونه به یکدیگر عشق بورزند و من و خواهرانم که واقعا غدههای سرطانیشان شدهایم بگذارند کنار و کمی خودشان را دریابند. چند وقت پیش مادرم را مریضی سختی درگرفت. سر سفره نشسته بودیم و مادرم از درد ناله میکرد. پدرم حرفی مطایبهآمیز زد تا فضا عوض شود. ولی طبق معمول حرفش فقط برای خودش خندهدار بود و بقیه ساکت فقط نگاهش کردند. مادرم به پدرم گفت مثل اینکه از بد احوال شدن من خیلی خوشحال هستی. پدرم خم به ابروهایش نشست و همینطور که لقمه را تند تند میجوید گفت من به مرگ خودم شهیدم بیام برای تو غصه بخورم؟ البته پدرم منظورش این بود که با غصه خوردن بحال یک مریض، باعث دفع مرض وی نمیشویم. ولی همین باعث شد بینشان بحثی پیش آید و بار دیگر شب را کنار یکدیگر نخوابند. مدتهاست پدرم دیگر کنار مادرم نمیخوابد و برای خودش تشک و پتو میآورد و داخل هال میخوابد. این کدورت پیش آمده در روابط مادر و پدرم مرا نگران میکند. مثال پدر و مادر من و خیلی از زن و شوهرها این نظریه را در ذهنم تقویت میکند که زن و شوهر بعد مدتی دیگر هم را دوست ندارند، و فقط به هم عادت میکنند. فیلمها فقط فیلم هستند ولی کاش از روی واقعیت ساخته شوند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر