۱۳۹۲/۱۰/۲۱

تخته‌نرد

مرد جوانی از بیمارستان آتیه خارج شد. کمی جلوی در خروجی ایستاد و به اطراف نگاه کرد. سر بزرگ‌ش را به دو طرف پیاده رو چرخاند، نمی‌دانست به کدام طرف قدم بردارد. تنش را که مثل درخت کهنسالی خشک شده بود تکان داد و به طرف خیابان اصلی راهی شد تا سوار تاکسی شود. قبل از اینکه وارد بیمارستان شود از چند نفر پرسیده بود که برای رسیدن به خیابان خالد اسلامبولی باید از کدام مسیر بگذرد. همین‌طور که دست‌هایش در حین راه رفتن تکان می‌خورد، صدای کاغذی در دستش که باد به آن می‌خورد یادش انداخت که دیگر نیازی نیست سوار تاکسی شود. دوباره نگاهی به برگه‌ای که در دستش مچاله شده بود انداخت. چهره‌اش در هم فرو رفته بود و با حالت خشک و چین‌هایی که بر پیشانی‌اش افتاده بود از نگاه عابران به جوانی می‌مانست که انگار هیچ چیز برای از دست دادن ندارد. قدم‌هایش را آرام و آهسته برمی‌داشت. آسمان ابری بود ولی بارانی در کار نبود. با خودش گفت همیشه آسمان ابری مرا خوشحال می‌کند. اینبار گویی کوهی بر روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، خمیده و با چهره‌ای عبوس راه می‌رفت. نمی‌دانست به کجا برود. بدون اینکه دلیلش را بداند عرض خیابان را طی کرد. تابلوی خیابان‌ها به چشمش می‌خورد که هیچ ازشان سر در نمی‌آورد. با خودش گفت کاش در شهر خودم بودم، لااقل می‌دانستم الان باید کجا بروم. هرچند تابحال با چنین وضعیتی مواجه نشده بود که جای مشخصی برای رفتن داشته باشد. سیگاری از جیب پالتو‌اش در آورد، کاغذ را زیر بغلش گذاشت و شروع به روشن کردن سیگار کرد. به راه رفتن ادامه داد. در چهره‌اش مردی را می‌توانست دید که با خودش برای ادامه‌ی زندگی سبک سنگین می‌کند.
چند درخت در لابلای آلودگی هوای تهران از میان ساختمان‌های سر به فلک کشیده قد علم کرده بودند. وارد کوچه شد دید نوشته پارک سپهر. نیمکتی خالی گیر آورد و نشست. طوری نشسته بود که انگار تندیسی چهار شانه و بلند قامت اثر یک تندیسگر مطرح روی نیمکت ساخته شده. پاکت سیگارش را از جیب پالتو درآورد و سیگاری روشن کرد. لب‌هایش تکان می خوردند ولی صدایی شنیده نمی‌شد. دوباره برگه را مقابل چشمانش گرفت و لب‌هایش را برای ادا کردن «چطور ممکنه» به حرکت درآورد؟ برگه را در پاکت‌ش گذاشت. به آسمان نگاه کرد، کافی بود باران شروع به باریدن کند تا خودش را مقابل دوربینی حس کند که هر لحظه منتظر صدای کارگردان است که با پرخاش برای بار چندم بگوید «کات، از اول می‌ریم». صدای تلفن‌ش درآمد. گوشی را آرام از جیب شلوارش درآورد و بعد اینکه پسورد عجیب و غریبش را زد مشغول خواندن پیام کوتاه شد:
«چطوری عزیزم؟ کجایی؟»

با خودش گفت الان باید جوابش را می‌دادم «مدیکال را از بیمارستان گرفتم و دارم می‌رم سفارت». ولی بی‌آنکه جواب بدهد، گوشی را داخل جیبش گذاشت و به سیگار پُک زد. به رهگذران داخل پارک نگاهی انداخت. قدم‌های سریع برمی‌داشتند، هرکدام به سمت مقصدی در گذر بودند. نفس عمیقی کشید، بوی سیگار، بوی دود، بوی ادکلن گران قیمتش، و بوی متناقض مرگ را احساس کرد. تا سه ساعت بعد، شاید هم بیش‌تر، روی نیمکت نشسته بود، پاکت سیگاری که صبح قبل ورود به بیمارستان خریده بود، خالی شده بود. چند بار دیگر به برگه نگاه کرد و به همان اندازه هم چیزی از وجودش کم شد. بلند شد، اندکی ایستاد تا سرگیجه‌اش برطرف شود. به اولین خیابانی که رسید برای تاکسی دست بلند کرد و گفت «بزرگراه چمران». خودروی شخصی کنارش توقف کرد، راننده گفت «کجای چمران داش؟»
«تقاطع اوین»
فک راننده مدام بخاطر آدامسی که در دهانش بود می‌جنبید. طوری اطراف را می‌پایید که انگار به هیچ چیز فکر نمی‌کند. آهنگی درحال پخش بود که هیچ به مزاج مسافر خوش نمی‌آمد. آهنگ‌های فارسی را فقط در ماشین‌های دوستانش یا تاکسی گوش می‌داد، گوش خودش پُر بود از آهنگ‌های انگلیسی. از شادترین‌ها مثل کتی پری بگیر تا عاشقانه‌های ادل و فلسفی‌های متالیکا. یاد دو سال پیش افتاد که هر روز به بهانه دانشگاه خانه را ترک می‌کرد و تا تاریک شدن هوا در پارک‌های اطراف دانشگاه با احمد فلسفه‌ی زندگی را زیر سوال می‌بردند، سیگار را با سیگار روشن می‌کردند و سر تا پا گوش می‌شدند برای آهنگ‌های متالیکا. پاکت مقوایی روی پای مرد جوان که رویش نوشته بود بیمارستان، توجه راننده را جلب کرد. حوصله‌ی راننده از آهنگی که در فضای تنگ ماشین می‌پیچید سر رفت. عادتش بود با مسافرها بگو مگو کند. آدامسش را باد کرد، وقتی ترکید رو کرد به مرد جوان و گفت «خدا بد نده داش»

مرد جوان که نگاهش از پنجره به بیرون بود، از جا پرید، گویی خواب بود و با صدای مهیبی بیدار شد، رویش را به طرف راننده برگرداند و گفت «بله؟»
«این کاغذو می‌گم. روش نوشته بیمارستان. می‌گم خدا بد نده»
به پاکت نگاه انداخت و خواست به راننده لبخندی تحویل دهد. ولی انگار لبخند را فراموش کرده باشد. گفت «آها این؟ هیچی. چیزی نیس». راننده که فهمید جوان میلی به حرف زدن ندارد دوباره آدامسش را باد کرد. به مقصد که رسیدند در حین اینکه مرد جوان پول‌هایش را می‌شمارد تا کرایه را حساب کند راننده با خنده پرسید «بچه کجایی؟ لهجه‌ت برای اینجا نی.» مرد جوان باز خواست لبخند بزند ولی نتوانست. گفت «مشهد»
از لابی هتل گذشت. وارد آسانسور شد. اتاقی در طبقه‌ای رزو کرده کرده بود که سیگار آزاد باشد. وارد اتاقش شد. بدون اینکه لباس‌هایش را از تنش در بیاورد خودش را روی تخت انداخت. همه‌اش در این فکر بود که چطور ممکن است؟ نمی‌توانست با تقدیری که چنین ناگهانی با آن مواجه شده بود کنار بیاید. بلند شد پالتو‌اش را درآورد، لپ‌تاپش را روشن کرد. وارد اینترنت شد و بلیطی برای فردا خرید. اینکه قرار است چگونه باقی عمرش را بگذراند وحشتی در ذهنش انداخته بود. فکر کرد چگونه این خبر را به مادر و پدرش بدهد؟ اصلا لازم است این ماجرا را باهاشان درمیان بگذارد؟ با نرگس چطور رفتار کند؟ در این شرایط دوست داشت کسی کنارش می‌بود که می‌توانست باهاش حرف بزند و کمی برایش دل بسوزاند. هرچند این روزها هر کس مشکلات خودش را دارد و در افکارشان جایی برای دیگران ندارند.
صبحانه را در کافی‌شاپ هتل صرف کرده بود. به ویترها خسته نباشید می‌گفت. طبق برنامه باید ناهار را هم بعد اینکه از سفارت برمی‌گشت در رستوران ورسای می‌خورد. می‌خواست در مدتی که در تهران می‌ماند کاملا بهش خوش گذشته باشد. ولی بعد اینکه از بیمارستان خارج شد به هیچ چیز جز سیگار میل نداشت.
صبح روز بعد در حالی بیدار شد که لپ‌تاپ کنار تخت افتاده بود، خاکسترهای سیگار روی تخت ریخته بود و حتی لباس‌هایش را از تن بیرون نکرده بود. کمی طول کشید تا وقایع دیروز را بخاطر بیاورد. نگاهی به تلفن‌اش انداخت. پیام کوتاه‌ش را خواند: «محمد؟». سریع وسایلش را جمع کرد. وارد لابی شد و به طرف صندوق قدم برداشت. مدتی برای حساب کتاب کردن معطل شد. رویش را برگرداند تا از لابی خارج شود که متوجه صدای نازک زنی شد: «آقای تقی‌زاده؟ آقای تقی‌زاده ببخشید.» صندوق دار بود:
«آقای تقی‌زاده رسیدو یادتون رفت»
برای فرودگاه تاکسی گرفت. تا به فرودگاه رسیدن وقت داشت تصمیم‌های بزرگی بگیرد. وارد فرودگاه که شد رفت تا بلیطش را تحویل بگیرد. کمی منتظر نشست تا پروازش آماده شود. قوز کرده بود، چشمانش به یک نقطه متمرکز بود. در فکر غرق شده بود و هیچ چیز نجاتش نمی‌داد.
اولین جمله‌ای که مادرش بعد رسیدن به مشهد بهش زد این بود که «چقد زود برگشتی. کارت تموم شد؟» محمدرضا با سردی جواب داد «آره». وارد اتاقش شد در را به روی مادرش بست. مشغول در آوردن لباس‌هایش بود که مادرش در اتاق را باز کرد با تعجب پسرش را برانداز کرد. خطوط قیافه پسر مثل یک شکست خورده‌ی تازه از جنگ برگشته بود: «چی شده؟ خوب پیش نرفت؟»
«چرا. یعنی نه. منصرف شدم»
«چی؟ منصرف شدی؟ یعنی چی منصرف شدی؟ تو که برای رفتن به آب و آتیش میزدی خودتو» کمی کنایه‌آمیز این حرف را زد.
چین‌های بیش‌تری بر پیشانی محمدرضا نقش بست، به سختی پلیورش را از تن درآورد :«منصرف شدم دیگه مادر من. ولم کن تو رو خدا. منصرف شدم یعنی منصرف شدم. دیگه نمیرم. میخوام بمونم. الانم اعصاب درست حسابی ندارم. لطفا برو بیرون»
مادر که هیچ از حرف‌های پسرش سر در نیاورده، لب‌هایش افتاده و چشمانش گشاد شد. در را بست. وارد آشپزخانه شد، صندلی پشت میز ناهار خوری را کشید، نشست و شروع کرد به گریه کردن. پسرش را برای ناهار صدا کرد ولی محمدرضا از داخل اتاق گفت «میل ندارم شما بخورین». صدای پچ پچ مادر و پدر می‌آمد. پدر با لحن تندی می‌گفت «یعنی چی منصرف شده؟»
مادر با چهره‌ای معصوم به پدر گفت «هیس. صداتو می‌شنوه»
«خب بشنوه» و صدایش را بلندتر کرد: «اون همه با هم بحث کردیم، اون همه حرف زدیم، اون همه خون دل خوردیم، حالا منصرف شده؟»
مادر دست‌هایش را به طرف پدر دراز کرده بود و می‌خواست آرامش کند ولی پدر ادامه داد:
«بهش گفتیم تو نمازتو بخون می‌فرستمت آمریکا پیش عموت. گفتم دست از سیگار کشیدن بردار، دلار هرچقد هم باشه می‌فرستمت. گوش نکرد. بعد کلی بحث و دعوا راضی شدیم بره، اونم استرالیا، حالا منصرف شده؟»
وقتی سر و صدا خوابید، محمدرضا روی تختش دراز کشید و وقتی بیدار شد ساعت چهار بعد از ظهر بود. گوشی را برداشت و به احمد زنگ زد. قرار گذاشت همدیگر را ساعت شش در کافی‌شاپ پُل ببینند.

در چهره‌ی احمد لبخندی مصنوعی حک شده بود: «چه عجب یادی از ما کردی آقای تقی‌زاده. دیگه باید با همین اسم صدات کنیم آره؟ آقای تقی‌زاده»
محمدرضا لبخندی زد: «حالا بیا بیریم تو، کلی حرف دارم برات»
پشت میزی آخر کافه نشستند. بعد اینکه مدتی با لبخندهای تصنعی همدیگر را نگاه کردند محمدرضا شروع کرد: «چه خبر؟ ببینم چیکار می‌کنی؟ هنوز تو فکرت خودکشی هس یا نه سر به راه شدی؟»
احمد خنده‌ی احمقانه‌ای کرد منو را مقابل خودش گرفت: «آره. حتما. بخش بزرگی از ذهن منو خودکشی مشغول کرده. حتما یه روزی خودکشی می‌کنم»
«برو بابا. از دانشگا تو هی داری می‌گی یه روز خودکشی می‌کنم. هنوز زنده‌ای!» می‌خندد: «یادته دانشگاه؟ هردومون فاز افسردگی گرفته بودیم؟ ولی بنظر من کسی که تو بوق و کرنا می‌کنه که می‌خوام خودکشی کنم، هیچ وقت خودکشی نمی‌کنه. اونی که می‌خواد خودکشی کنه به هیشکی نمی‌گه و آروم یه روز خودشو خلاص می‌کنه» و بعد هر دو خندیدند.
خدمتکار از لابلای انبوه دود سیگار گذشت و کنار میزشان ایستاد: «چی میل دارید قربان؟»
محمدرضا سرش را به طرف خدمتکار چرخاند: «همون همیشگی» خدمتکار مشغول نوشتن شد. احمد منو را روی میز گذاشت و منتظر شد خدمتگار بگوید: «شما؟»
«هات چاکلت لطفا»

محمدرضا رو کرد به خدمتکار: «همون تخته‌تونو هم بیارید ممنون می‌شم. اممم... زیر سیگاری هم لطف کنید»
«بله حتما»
احمد رو کرد به محمدرضا. مثل آخرین بار ندیدش. یاد ترم سه دانشگاه افتاد: «خب بگو ببینم. چیکار می‌کنی؟ کارای مهاجرت خوب پیش می‌ره؟»
انگار محمدرضا منتظر شنیدن همین حرف بود: «حالا می‌گم بت»
خدمتکار زیر سیگاری و تخته‌نرد را روی میز گذاشت. جفت‌شان سیگاری روشن کردند. محمدرضا دود را بیرون راند:
«نرگسو که دیدی؟» احمد به سیگارش پُک زد و سرش را تکان داد. محمدرضا ادامه داد:
«اوایل پاییز با تور رف شمال»
مشغول چیدن مهره‌ها شدند. احمد چشم‌هایش گرد شد:
«شمال؟ پاییز؟ کدوم آدم عاقلی پاییز می‌ره شمال؟»
«چه می‌دونم. خله دیگه دختره»
«خب؟»
«یه شب تو سوئیتش حوصله‌ش سر می‌ره می‌زنه بیرون می‌ره کافه تا قلیون بکشه»
«آره یادمه اون شب که آورده بودیش می‌گف قلیون واسه من مث سیگار واسه شما می‌مونه»
محمدرضا سرش را تکان داد: «تو کافه نشسته بوده که دیده دو تا پسر نگاش می‌کنن. می‌گف یکی‌شون خیلی خوشکل بوده. از این مو بلوندای چِش آبی»
تاسی را محمدرضا برمی‌دارد و تاس دیگر را احمد. احمد گفت «کم یا زیاد؟»
«کم»

تاس کم را محمدرضا آورد و تاس ریخت تا بازی را شروع کند. احمد به حرکت‌های محمدرضا نگاه می‌کرد: «خب؟»
«همین‌طوری به هم نگاه می‌کردن که پسره، همون مو بلونده، اومده جلوش واستاده و گفته می‌تونه کنارش بشینه و نرگسم گفته آره. شروع کردن با هم حرف زدن که پسره بش گفته مُدله» محمدرضا خنده‌ی تلخی کرد: «آخه نمی‌دونم دختری که دوس پسر داره واسه چی باید اجازه بده یه پسر کنارش بشینه؟»

احمد خندید: «خب بابا یارو مدل بوده، خوشکل بوده دیگه. دلش می‌خواسته» و دوباره خندید و وقتی دید محمدرضا هیچ واکنشی نشان نداد گفت «خب؟»
«هیچی. پسره برداشته بش گفته افسرده‌س» و شانه‌هایش را بالا انداخت: «همین طوری با هم حرف می‌زدن که پسره گفته من چنتا سوئیت دارم این اطراف. چنتا سگم دارم. بعد به نرگس گفته تو سگ دوس داری؟ نرگس هم گفته آره. پسره گفته دوس داری بریم سگای منو ببینی خونه‌م همین دور و براس. نرگس هم گفته آره بریم.»
خدمتکار موکا را جلوی محمدرضا گذاشت و هات‌چاکلت را مقابل احمد قرار داد. بازی به نفع احمد در جریان بود. احمد تاس انداخت، شش و یک. گفت: 
«جدی؟ یعنی نرگس قبول کرده با اون پسره بره؟»

محمدرضا با بی‌تفاوتی تاس انداخت: «آره. باهاش رفته. می‌گف خونه‌ش یه حیاط بزرگ داشته. همه چراغا هم خاموش بوده. هیچ صدای سگی هم نمیومده. پسره به نرگس گفته برقا رفته و بره از فلان اتاق فلان جا شمع بیاره»
نزدیک بود چشم‌های احمد از کاسه بزند بیرون. محمدرضا ادامه داد:
«اون احمق هم رفته مثلا شمع بیاره. بعد دیده که پسره پشت سرشه. پسره در اتاقو می‌بنده و نرگس رو می‌ندازه رو تخت. نرگس جیغ می‌کشیده که پسره بش گفته این دور و بر هیشکی نیس صداتو بشنوه ولی اگه صدات در بیاد چند نفر از من بدتر هستن میان ترتیبتو می‌دن.»
انگار بخت با محمدرضا یار نبود. احمد مهره‌اش را در خانه‌ی خودش نگه داشته بود و از یک تا شش را برویش بسته بود. هیچ راه فراری برای آن مهره باقی نگذاشته بود. احمد که هم خوشحال بود و هم تعجب کرده بود که چطور توانسته این موقعیت را برای محمدرضا فراهم کند، درحالی که همیشه بازی را به او واگذار کرده بودکنجکاوانه منتظر ادامه داستان شد. محمدرضا سیگاری روشن کرد و نگاهی به تخته نرد انداخت. احمد تاس ریخت. یک مهره از محمدرضا را زد و همه خانه‌ها را بست. محمدرضا فقط بازی را نگاه می‌کرد. احمد پشت سر هم تاس می‌ریخت و سه مهره‌ی باقی مانده را به خانه‌ی خودش پیش می‌برد. احمد گفت: «خب؟»

محمدرضا لبخند زد: «خب دیگه. انتظار داری چی بگم؟ طرف بش تجاوز کرده اونم نه یه بار، سه بار» کلمه‌ی «سه» را کشدار بیان کرد. به سیگارش پک زد. احمد مهره‌هایش را به خانه‌ش برد. تاس ریخت و دو مهره برداشت: «عجب آدم پستی بوده. عجب آدمایی پیدا می‌شن!»
 محمدرضا فنجان را به لب زد: «طرف به نرگس گفته دختری؟ اونم گفته آره. بعد که تجاوز کرده گفته چرا دروغ گفتی؟»

«پست فطرت عوضی. حالا چرا سه بار؟» احمد کلمه‌ی «سه» را کش داد.
«بار اول به نرگس گفته حال کردی؟ نرگس هم گفته «نه خفه شو عوضی!» پسره هم گفته این جوری نمی‌شه باید تو هم حال کنی. دو بار دیگه هم بش تجاوز کرده»
محمدرضا تاس ریخت ولی نمی‌توانست بازی کند. احمد تاس ریخت و دو مهره دیگر برداشت: «به پلیس نگفته؟»
«نه. فقط به من گفته. بعد اینکه کارش تموم شده بردتش داروخونه سه تا قرص ضد حاملی بش داده بخوره. قرصی که میگن اگه زن در سال دو بار بیش‌تر بخوره عقیم می‌شه»

«عجب موجود کثیفی بوده»
مدتی هر دو ساکت بودند. محمدرضا همچنان تاس می‌ریخت ولی خانه‌ها بسته بود و اجازه بازگشت به بازی را نداشت. احمد سیگاری روشن کرد. تاس ریخت و یک مهره را حرکت داد و یک مهره برداشت. احمد رو کرد به محمدرضا:
«خیلی آدمای عوضی پیدا می‌شن. بدم میاد ازشون. حالا چرا بهت گفته این قضیه رو؟»
«نمی‌دونم. گفتم که دختره خل و چله»
احمد دو مهره دیگر برداشت. محمدرضا تاس ریخت و بالاخره مهره‌اش را وارد میدان کرد. سیگار دیگری روشن کرد:
«دیروز تهران بودم. کارای مهاجرتم رو می‌کردم»
«خب؟ درست شد دیگه؟ رفتنی شدی؟»

احمد تاس ریخت و دو مهره دیگر برداشت. محمدرضا مهره‌هایش را به سمت خانه خودش جابجا می‌کرد:
«باختو قبول دارم»
احمد لبخندی زد: «نه می‌خوام ببینم مارس می‌شی یا نه» تاس ریخت و دو مهره‌ی دیگر برداشت:
«خب؟ بگو. چی شد؟ درست شد یا نه؟»
«نه»
«یعنی چی نه؟» احمد تاس‌ها را در دستش نگه داشت و به محمدرضا چشم دوخت.
محمدرضا فیلتر سیگارش را در زیر سیگاری انداخت. خم شد به طرف احمد، لب‌هایش را با زبانش خیس کرد: «مدیکال رو که از بیمارستان گرفتم فهمیدم ایدز دارم. ایچ‌آی‌وی. دیگه بهم اجازه مهاجرت نمی‌دند. احمد! من تمام آرزوهام واسه اون وره. اینجا نمی‌تونم. می‌فهمی؟ اینجا برام مث جهنمه. نمی‌تونم»
احمد به سیگارش پک زد. تاس ریخت. جفت شش. خوشحال بود که برای اولین بار محمدرضا را مارس کرده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر