مسلما
هیچ خوشایند نیست صبح شنبه را با شستن لیوانهای آغشته به الکل یا به عبارتی
"عرق سگی"، شروع کنی. ولی سومین روز کاری بنده مصادف با چنین کاری شد. وقتی
در صرف مایع ظرف شویی اسراف میکردم تا بوی مست کننده الکل را از بین ببرم، هیچ
فکر نمیکردم مسوولیتهای کاریام شامل چنین اعمالی هم بشود. لیوانها را که شستم،
دستمال برداشتم و شروع کردم به گردگیری میزها که کم هم نبودند. کار با روشن کردن
چراغهای دفتر شروع میشد، با گردگیری ادامه پیدا میکرد و با خاموش کردن چراغها
خاتمه مییافت. البته به همین آسانی هم که بنده ذکر کردم نبود. چرا که در این بین
دشوارترین کار که پاسخ دادن به مشتریها و امر فروش بود، رقم میخورد.
مدتی بود که از دانشگاه انصراف داده بودم و اوقاتم در منزل سپری میشد. در منزل کاری جز پرداختن به صفحات مجازی و تحمل غرغرهای مادر نبود. این بود که بر آن شدم از وقتم مفیدتر استفاده کنم، و برای پوشاندن جامهی عمل بر این تصمیم، کتاب خواندن و فیلم دیدن را به خودم پیشنهاد دادم. پیشنهاد خیلی خوبی بود. کتابها و فیلمها دنیایی دارند که آدم را نسبت به دنیای بیارزش خود بیتوجه میکند. دو سه ماه به این منوال وقتم به خوبی سپری شد. تا اینکه رسیدم به آخرین جلد از کتابهایم که بار سوم بود میخواندمش. از چند بار خواندن کتابها خسته شده بودم و چند بار دیدن آرشیو چند صدتایی فیلمهایم کسلم کرده بود. بایست از غار تنهایی خودم بیرون میزدم و کتاب میخریدم. ولی پولی بجز خرید سیگار در بساط نداشتم. کتابها خیلی گران است. پس جمعه بازار کتاب تنها راه پیش رویم بود که کتاب با قیمت مناسبتر عرضه میشد. از آنجایی که این بازار فقط صبحها دایر است، پیمودن این راه هم به سادگی به نظر نمیرسید. چرا که در آن مدت به طرز احمقانهای تنبل شده بودم. صبحها حوالی ساعت سه میخوابیدم و ظهرها در ساعت دوازده یک بیدار میشدم. دوباره تصمیم گرفتم حرکتی برای بهبودی اوضاع انجام دهم. خواستم با یک تیر دو نشان بزنم. به دوستان و آشنایان سپردم تا اگر شغلی سراغ دارند از بنده دریغ نکنند. هنوز تا اعزام شدن به خدمت وقت زیادی داشتم که باید مفید سپری میشد. اگر مشغول شغلی میشدم، هم بر تنبلی عنان گسیختهی حاکم بر وجودم چیره میشدم، هم پولی عایدم میشد که میتوانستم باهاش چیزهای خوبی بخرم. بعد از مدتی از طرف یکی از دوستان اکراها کار پیشنهاد شد. برای این میگویم اکراها که طرف ایمان قلبی داشت که بنده از عهدهی این کار به خوبی برنخواهم آمد. کارش فروشندگی محصولات چوبی شامل میز جلومبلی، میز عسلی، ناهارخوری و میز تلویزیون بود. استفادهی فعل از عهده برنیامدن هیچ ربطی به جنس قابل فروش نداشت. یعنی اگر فروش پاستیل هم میبود، باز دوستم با اکراه این کار را بهم پیشنهاد میداد. از نظر دوستان بنده کلا از عهدهی فروشندگی برنمیآیم. بعد از رایزنیها بالاخره مسوولیت این کار را بهم سپردند. دوستم گفت من مطمئنم تو صاحب این مغازه را ورشکست میکنی.
اگر اندکی در حیطهی روانشناسی مطالعه داشته باشید حتما این را میدانید که هر آدم دارای یک تیپ شخصیتی است که منحصر به خودش هم نیست. درواقع میخواهم بگویم هرکسی را بهر کاری ساختند. بنده از آن دسته آدمهایی نبودم که هنر حرف زدن جزئی از کویر لایزرع وجودم باشد. با این نیت کلید دفتر را گرفتم و شروع به کار کردم که شاید هنر حرف زدن و مهارت ارتباط برقرار کردن، اکتسابی است و نه انتصابی. شاید میتوانستم از این طریق هنر و مهارت لازم در جامعهی الان را بدست آورم. مدیرعامل کارخانه و دوستم بعد اینکه جستوجوهایشان برای پیدا کردن یک فروشنده مناسب به بنبست رسیده بود، تصمیم گرفتند ریسک کنند و از من درخواست به انجامش کنند.
روزهای اول را با استرس پشت سر گذاشتم. امیدوار بودم فرصت رو در رو شدن با مشتریها کمتر پیش بیاید. در حرف زدن خیلی نقص داشتم. همچنین برای به خاطر سپردن قیمت میزها و آشنایی با طریقهی ساختشان و جنس بکار رفته در آنها، تقریبا یک هفته وقت لازم داشتم. بنابراین یک هفته بدون اینکه فروشی داشته باشم با استرس گذشت. کمکم که به محیط مغازه عادت کردم، چشم به راه مشتری میماندم تا خودم را در امر حرف زدن محک بزنم. البته بکار بردن عنوان مغازه برای مدیرعامل زیاد خوشایند نبود. چرا که اسم آنجا را گذاشته بود دفتر فروش و به اختصار "دفتر " مینامید.
صبحها ساعت هشت بیدار میشدم و با مترو خودم را به سلمان فارسی میرساندم. ساعت نُه کرکرههای دفتر توسط بنده با فشردن چند دکمه بالا میرفت. چراغها را روشن میکردم. بیسکوییت و شیرکاکائو را که در مسیر خریده بودم آمادهی خوردن میکردم، دستمال برمیداشتم و با هر قلپ از شیرکاکائو که بالا میرفتم و هرگاز از بیسکوییت که میکندم، چند میز را عاری از گرد و غبار میکردم. به مادرم فکر میکردم که چقدر زورش میآید چندتا میز داخل منزل را گردگیری کند. میزها تمامی نداشت. دفتر شامل دو طبقه بود. طبقه اول وسیعتر و دارای میزهای بیشتری بود. طبقه دوم هم میزها با تراکم بیشتر کنار هم چیده شده بود. بعد گردگیری هواکش طبقه دوم را روشن میکردم و اولین نخ روزم را میکشیدم. مدیرعامل فقط الکلی بود و لب به سیگار نمیزد، برای همین در محضر ایشان نمیشد سیگار کشید. مدیرعامل معمولا عصرها حدودا ساعت هفت سر و کلهاش پیدا میشد و تا ده و نیم مرا با چت کردن با دوستدخترهایش همراهی میکرد. مینشست در طبقه دوم لپتاپ را روشن میکرد و ترتیب یک ویدیو چت با خانم دکتر را میداد.
"این قیمت، قیمت یک باور جنسه"
درواقع میخواستم به مشتری بگم "باور بفرمایید این قیمت، قیمت یک خاوره"، ولی بسکه در امر حرف زدن مهارت به خرج میدادم خاور کلا حذف شد و باور جایش را گرفت. این یک نمونه کوچک است از سوتیهایم که در خاطرم مانده. البته چیزی دیگر هم یادم است. یکبار زنگ زدم مشتری تا ازش عذرخواهی کنم بابت بدقولی که در تحویل میز خریداری شده ایجاد شده بود. تلفن را برداشت گفتم من یک عذرخواهی به شما طلبکارم. بعد مکث کردم رفتم تو فکر و گفتم نه ببخشید بدهکارم. بعد دوباره گفتم نه همان طلبکارم درست بود. مشتری کاملا گیج شده بود، گمانم کلا هیچ متوجه حرفهایم نشده بود. و من هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، مثل آدم ازش عذرخواهی کردم.
فروشندگی کار دشواری است. شاید برای شما نباشد، ولی بنده در این امر واقعا کاستی داشتم. مشتریها چند دسته بودند. آنهایی که فقط آمده بودند بخرند و قیمت و کیفیت برایشان اهمیت نداشت که اینها مشتریهای مورد علاقهام بودند که تعدادشان متاسفانه زیاد نبود. عدهای قیمت را بیاهمیت میدانستند ولی وسواس خاصی در کیفیت داشتند. این گروه فقط به درد بازاریهای باتجربه میخوردند تا با هنر حرف زدن جنس را بهشان قالب کنند. که مسلما بین من و ایشان میانهی خوبی برقرار نبود. و عدهای هم پدر آدم را درمیآوردند تا مجاب به خرید میشدند. بنده اعتقادی به تخفیف گرفتن ندارم. یک روز باید مواد مخدر توهمزای قوی مصرف کنم و بعدش ادعای دریافت وحی و متعاقبا پیامبری کنم تا این اعتقادم را در قلب تمام بندگان فرو کنم. از آنجایی که مهارت نه گفتن هم ندارم، مجبور بودم به درخواست مشتریها مبنی بر تخفیف بیشتر دادن جواب مثبت دهم. انقدر تخفیف میدادم که بعد فاکتورها را سر به نیست میکردم تا مجبور نباشم به مدیرعامل جواب پس بدهم. مشتریها اگر به تیپ شخصیتی بنده واقف بودند، میتوانستند میزها را با اصرار حتی رایگان هم خرید کنند.
به مدت دو ماه و هفده روز فروشندگی کردم. نتیجه خوب بود. به قول بازاریها راه افتادم. درست است آنطور که بایست میبودم نبود، ولی بد هم نبودم. فروشم با آن وضع بازار نسبتا خوب بود. البته نمیدانم چه شد که مدیرعامل به نظر ورشکست کرد. مغازه را کلا جمع کرد و جنسها را به کارخانه انتقال داد. در آن دو ماه هیچ تفریحی نداشتم. مدام حتی جمعهها هم مشغول کار بودم. بعد اتمام آن رفتم جمعهبازار کتاب و ذهنی از عزا درآوردم.
مدتی بود که از دانشگاه انصراف داده بودم و اوقاتم در منزل سپری میشد. در منزل کاری جز پرداختن به صفحات مجازی و تحمل غرغرهای مادر نبود. این بود که بر آن شدم از وقتم مفیدتر استفاده کنم، و برای پوشاندن جامهی عمل بر این تصمیم، کتاب خواندن و فیلم دیدن را به خودم پیشنهاد دادم. پیشنهاد خیلی خوبی بود. کتابها و فیلمها دنیایی دارند که آدم را نسبت به دنیای بیارزش خود بیتوجه میکند. دو سه ماه به این منوال وقتم به خوبی سپری شد. تا اینکه رسیدم به آخرین جلد از کتابهایم که بار سوم بود میخواندمش. از چند بار خواندن کتابها خسته شده بودم و چند بار دیدن آرشیو چند صدتایی فیلمهایم کسلم کرده بود. بایست از غار تنهایی خودم بیرون میزدم و کتاب میخریدم. ولی پولی بجز خرید سیگار در بساط نداشتم. کتابها خیلی گران است. پس جمعه بازار کتاب تنها راه پیش رویم بود که کتاب با قیمت مناسبتر عرضه میشد. از آنجایی که این بازار فقط صبحها دایر است، پیمودن این راه هم به سادگی به نظر نمیرسید. چرا که در آن مدت به طرز احمقانهای تنبل شده بودم. صبحها حوالی ساعت سه میخوابیدم و ظهرها در ساعت دوازده یک بیدار میشدم. دوباره تصمیم گرفتم حرکتی برای بهبودی اوضاع انجام دهم. خواستم با یک تیر دو نشان بزنم. به دوستان و آشنایان سپردم تا اگر شغلی سراغ دارند از بنده دریغ نکنند. هنوز تا اعزام شدن به خدمت وقت زیادی داشتم که باید مفید سپری میشد. اگر مشغول شغلی میشدم، هم بر تنبلی عنان گسیختهی حاکم بر وجودم چیره میشدم، هم پولی عایدم میشد که میتوانستم باهاش چیزهای خوبی بخرم. بعد از مدتی از طرف یکی از دوستان اکراها کار پیشنهاد شد. برای این میگویم اکراها که طرف ایمان قلبی داشت که بنده از عهدهی این کار به خوبی برنخواهم آمد. کارش فروشندگی محصولات چوبی شامل میز جلومبلی، میز عسلی، ناهارخوری و میز تلویزیون بود. استفادهی فعل از عهده برنیامدن هیچ ربطی به جنس قابل فروش نداشت. یعنی اگر فروش پاستیل هم میبود، باز دوستم با اکراه این کار را بهم پیشنهاد میداد. از نظر دوستان بنده کلا از عهدهی فروشندگی برنمیآیم. بعد از رایزنیها بالاخره مسوولیت این کار را بهم سپردند. دوستم گفت من مطمئنم تو صاحب این مغازه را ورشکست میکنی.
اگر اندکی در حیطهی روانشناسی مطالعه داشته باشید حتما این را میدانید که هر آدم دارای یک تیپ شخصیتی است که منحصر به خودش هم نیست. درواقع میخواهم بگویم هرکسی را بهر کاری ساختند. بنده از آن دسته آدمهایی نبودم که هنر حرف زدن جزئی از کویر لایزرع وجودم باشد. با این نیت کلید دفتر را گرفتم و شروع به کار کردم که شاید هنر حرف زدن و مهارت ارتباط برقرار کردن، اکتسابی است و نه انتصابی. شاید میتوانستم از این طریق هنر و مهارت لازم در جامعهی الان را بدست آورم. مدیرعامل کارخانه و دوستم بعد اینکه جستوجوهایشان برای پیدا کردن یک فروشنده مناسب به بنبست رسیده بود، تصمیم گرفتند ریسک کنند و از من درخواست به انجامش کنند.
روزهای اول را با استرس پشت سر گذاشتم. امیدوار بودم فرصت رو در رو شدن با مشتریها کمتر پیش بیاید. در حرف زدن خیلی نقص داشتم. همچنین برای به خاطر سپردن قیمت میزها و آشنایی با طریقهی ساختشان و جنس بکار رفته در آنها، تقریبا یک هفته وقت لازم داشتم. بنابراین یک هفته بدون اینکه فروشی داشته باشم با استرس گذشت. کمکم که به محیط مغازه عادت کردم، چشم به راه مشتری میماندم تا خودم را در امر حرف زدن محک بزنم. البته بکار بردن عنوان مغازه برای مدیرعامل زیاد خوشایند نبود. چرا که اسم آنجا را گذاشته بود دفتر فروش و به اختصار "دفتر " مینامید.
صبحها ساعت هشت بیدار میشدم و با مترو خودم را به سلمان فارسی میرساندم. ساعت نُه کرکرههای دفتر توسط بنده با فشردن چند دکمه بالا میرفت. چراغها را روشن میکردم. بیسکوییت و شیرکاکائو را که در مسیر خریده بودم آمادهی خوردن میکردم، دستمال برمیداشتم و با هر قلپ از شیرکاکائو که بالا میرفتم و هرگاز از بیسکوییت که میکندم، چند میز را عاری از گرد و غبار میکردم. به مادرم فکر میکردم که چقدر زورش میآید چندتا میز داخل منزل را گردگیری کند. میزها تمامی نداشت. دفتر شامل دو طبقه بود. طبقه اول وسیعتر و دارای میزهای بیشتری بود. طبقه دوم هم میزها با تراکم بیشتر کنار هم چیده شده بود. بعد گردگیری هواکش طبقه دوم را روشن میکردم و اولین نخ روزم را میکشیدم. مدیرعامل فقط الکلی بود و لب به سیگار نمیزد، برای همین در محضر ایشان نمیشد سیگار کشید. مدیرعامل معمولا عصرها حدودا ساعت هفت سر و کلهاش پیدا میشد و تا ده و نیم مرا با چت کردن با دوستدخترهایش همراهی میکرد. مینشست در طبقه دوم لپتاپ را روشن میکرد و ترتیب یک ویدیو چت با خانم دکتر را میداد.
"این قیمت، قیمت یک باور جنسه"
درواقع میخواستم به مشتری بگم "باور بفرمایید این قیمت، قیمت یک خاوره"، ولی بسکه در امر حرف زدن مهارت به خرج میدادم خاور کلا حذف شد و باور جایش را گرفت. این یک نمونه کوچک است از سوتیهایم که در خاطرم مانده. البته چیزی دیگر هم یادم است. یکبار زنگ زدم مشتری تا ازش عذرخواهی کنم بابت بدقولی که در تحویل میز خریداری شده ایجاد شده بود. تلفن را برداشت گفتم من یک عذرخواهی به شما طلبکارم. بعد مکث کردم رفتم تو فکر و گفتم نه ببخشید بدهکارم. بعد دوباره گفتم نه همان طلبکارم درست بود. مشتری کاملا گیج شده بود، گمانم کلا هیچ متوجه حرفهایم نشده بود. و من هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، مثل آدم ازش عذرخواهی کردم.
فروشندگی کار دشواری است. شاید برای شما نباشد، ولی بنده در این امر واقعا کاستی داشتم. مشتریها چند دسته بودند. آنهایی که فقط آمده بودند بخرند و قیمت و کیفیت برایشان اهمیت نداشت که اینها مشتریهای مورد علاقهام بودند که تعدادشان متاسفانه زیاد نبود. عدهای قیمت را بیاهمیت میدانستند ولی وسواس خاصی در کیفیت داشتند. این گروه فقط به درد بازاریهای باتجربه میخوردند تا با هنر حرف زدن جنس را بهشان قالب کنند. که مسلما بین من و ایشان میانهی خوبی برقرار نبود. و عدهای هم پدر آدم را درمیآوردند تا مجاب به خرید میشدند. بنده اعتقادی به تخفیف گرفتن ندارم. یک روز باید مواد مخدر توهمزای قوی مصرف کنم و بعدش ادعای دریافت وحی و متعاقبا پیامبری کنم تا این اعتقادم را در قلب تمام بندگان فرو کنم. از آنجایی که مهارت نه گفتن هم ندارم، مجبور بودم به درخواست مشتریها مبنی بر تخفیف بیشتر دادن جواب مثبت دهم. انقدر تخفیف میدادم که بعد فاکتورها را سر به نیست میکردم تا مجبور نباشم به مدیرعامل جواب پس بدهم. مشتریها اگر به تیپ شخصیتی بنده واقف بودند، میتوانستند میزها را با اصرار حتی رایگان هم خرید کنند.
به مدت دو ماه و هفده روز فروشندگی کردم. نتیجه خوب بود. به قول بازاریها راه افتادم. درست است آنطور که بایست میبودم نبود، ولی بد هم نبودم. فروشم با آن وضع بازار نسبتا خوب بود. البته نمیدانم چه شد که مدیرعامل به نظر ورشکست کرد. مغازه را کلا جمع کرد و جنسها را به کارخانه انتقال داد. در آن دو ماه هیچ تفریحی نداشتم. مدام حتی جمعهها هم مشغول کار بودم. بعد اتمام آن رفتم جمعهبازار کتاب و ذهنی از عزا درآوردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر