۱۳۹۲/۱۰/۲۹

زمان خودش را ثابت می‌کند

بعد مدتی که به اطراف پیرامون ساختمان دانشگاه عادت کردم، و در واقع مناطق و از همه مهم‌تر سوپرمارکت‌ها و جاهایی که برای سیگار کشیدن مناسب بود تا در دیدرس دیگر دانشجوها قرار نداشته باشد، شناختم. و با دیگر دانشجوها باب سخن گشودم و تقریبا در دانشگاه جا افتادم، پی بردم که دانشگاه آن‌طور که معلم ادبیات پیش‌دانشگاهی برایمان تعریف می‌کرد نیست. او همیشه ما را به سخت درس خواندن تشویق می‌کرد و می‌گفت غول‌ش در این مرحله یعنی کنکور است و همین‌که از این مرحله با جان سالم بگذری دیگر نیازی نیست برای درس خواندن وقت بگذاری و شب‌های قبل امتحان از استرس دچار بی‌خوابی نمی‌شوی. ولی برعکس، نمره گرفتن از استاد‌ها که غالبا مغرور و از خودراضی بودند خیلی دشوار بود. استاد اگر پیر باشد، زورش می‌آید به دانشجو نمره بدهد، چون تصور می‌کند اعتبار چندین ساله‌اش زیر سوال می‌رود. و استادهای جوان هم تصور می‌کردند هرچقدر دانشجوی زیر دهی بیش‌تر داشته باشد، بیش‌تر شاخ جلوه می‌کنند. بهرحال با تغییر کردن فضا و وارد شدن به محیط دیگر آموزشی احساس کردم چیزی کم دارم. اوایلش با انرژی گام برمی‌داشتم و کاخی از آمال و آرزوهای دست نیافتنی که هر خشتش حاصل تفکرات احمقانه و ایده‌آلیسم بود، برای خودم برپا ساختم. همان ترم اول وقتی رفته رفته با دانشجوهای کهنه‌کارتری که باهاشان از طریق نشریه توقیف شده و محیط مجازی آشنا می‌شدم، پی بردم که درس خواندن و وقت گذاشتن برای آن کار مسخره و بیهوده است. می‌دیدم که خیلی‌ها دانشگاه می‌آیند صرف فرار از سربازی و هدف اصلی‌شان کسب علم نیست. اکثرشان هم دانشگاه را پلی می‌دانستند برای رسیدن به مقاصد شهوانی‌شان. هر ترم مشروط می‌شدند و از این به عنوان افتخار یاد می‌کردند. با خودم می‌گفتم واقعا این‌ها یک مشت کسخل بی‌مغزند. وقتی هم دلیل‌اش را ازشان می‌پرسیدم بعد اینکه چشم‌هایشان را لحظه‌ای می‌بستند، انگار که دارند به نظریه‌های وبر فکر می‌کنند، پاسخ می‌دادند که خب ما به این رشته علاقه نداریم. و فک‌شان تازه گرم می‌شد و می‌نشستند برایت توماری ردیف می‌کردند که چه می‌خواسته‌اند و چه شده‌اند.
یادم است زمانی که نتایج انتخاب رشته آمد، با شور و شوق خبر پذیرفته شدنم در رشته برق در دانشگاهی تقریبا معتبر در شهر خودمان را در وبلاگم درج کردم، کلی نظر از سر لطف زیر پستم ارسال شد و برایم اظهار موفقیت کردند. اصلا همین وبلاگ نویسی باعث کسب رتبه‌ای بس کذایی در کنکور شد. اگر دست از سر اینترنت برداشته بودم الان شاید شرایط فرق می‌کرد. شاید اهداف قابل دسترسی‌تری بر سرم سایه انداخته بودند. آن زمان شدیدا میل داشتم احوالاتم را با غریبه‌ها در میان بگذارم. برای کسی حرف بزنم که کیلومترها با من فاصله داشت و هیچ شناختی هم نسبت به بنده نداشت. آخر هروقت می‌نشستم کنار خانواده یا آشناها تا دهان باز می‌کردم، افکارم را سرکوب می‌کردند و می‌گفتند بجای این حرفا بشین درستو بخون. همان ترم یک بود که به وبلاگ یکی از دوست‌های مجازی سر زدم که دیدم نوشته از دانشگاه اخراج شده. وقتی تا خط آخر پستش را خواندم فهمیدم ایشان به رشته‌شان علاقه نداشته‌اند و برای اینکه پول برای انصراف ندهند، عامدانه سه ترم متوالی مشروط شده‌اند تا مهر اخراجی بر پرونده‌شان ثبت شود. هنوز گرم بودم و به کاری که کرده بود خندیدم. چرا آدم این‌همه درس بخواند، استرس متحمل شود، باعث روشن شدن چراغ دل پدر و مادر شود، و بعد چند ترم خودش را اخراج کند؟ اصلا این کارش برایم معنی نداشت. از همان روز دیگر به وبلاگش سر نزدم و زیر پست‌هایش نظر ندادم، و او نیز همین رفتار را با من کرد. دیگر اسم وبلاگش هم یادم نیست.
خداوند به پدربزرگ پدری‌ام دو پسر هدیه داد. یکی‌شان پدر بزرگوار بنده هستند و یکی عمویم که ده یازده سالی از پدرم کوچک‌تر است. پدربزرگ زیاد عمر نکرد و وقتی عمویم سیزده چهارده ساله بوده دار فانی را وداع گفت. از آن پس این عموی بیچاره مدام از مادر و برادرش سرکوفت خورده. بعد مرگ پدرش انگار چیزی از وجودت جدا گردید و زیر خاک همراه با جسد پدرش دفن شد. بعد اینکه دیپلم را بسختی گرفت، دیگر نه دل به درس خواندن داد و نه تمایلی به کار کردن نشان داد. بیست و چهار ساعت شبانه روز در خانه خودش را مشغول تلویزیون سیاه سفید کرد. پدرم هم که نگرانی بجایی بابت آینده‌اش داشت با زبان بهش حمله می‌کرد و مادربزرگ هم با حرف‌های پدرم قوت می‌گرفت و عموی بیچاره‌ی مرا زیر فشار می‌گذاشتند. من هنوز عقلم کامل نشده بود و شنیدن خبرهای دعوای مادربزرگ و عمویم را زیاد جدی نمی‌گرفتم. حتی آن روز که مادربزرگ با کمر قوز کرده و چشمانی گریان مسیر ده بالا تا پایین را پیاده طی کرده بود تا به پدرم بگوید عمویم چندتا استکان و نعلبکی شکسته و مدرک دیپلم خودش را پاره کرده، بی‌تفاوت قلم روی کاغذ می‌چرخاندم تا زودتر از شر مشق‌ها راحت شوم و شال و کلاه کنم بروم سمت مصطفی پی بازی‌های کودکانه‌مان را بگیرم. پدرم از این خبرهای مادربزگ خیلی عصبانی می‌شد و با چشمانی سرخ از خون سوار موتور یاماهای صدش می‌شد تا برود ده بالا و سر عمویم داد بکشد. خیال می‌کرد حرف‌هایش مثل دود عمل می‌کند و آن موش زخم خورده را از لانه‌اش می‌کشاند بیرون. پدرم عمویم را هیچ‌وقت درک نکرد. همین‌طور که مرا تا یکسال پیش درک نمی‌کرد. عموی بیچاره هیچ امید و انگیزه‌ای نداشت. بشدت افسرده شده بود. و لابد می‌دانید افسرده‌ها دل به هیچ کاری نمی‌دهند و حریم امن‌شان خانه است. عمویم لابد آینده‌اش را با پدرش تصور می‌کرده. تا وقتی که پدرش زنده بوده، خودش را می‌دیده که دوان دوان با چهره‌ای خندان، کاغذی دستش گرفته و کوچه‌های تنگ و خاکی ده بالا را می‌پیماییده تا خبر خوشحال کننده قبولی‌اش را در فلان دانشگاه به پدرش بدهد. هرچند او این پتانسیل را داشت. همین‌طور که پدرم داشت. هر دو جزء بچه‌های سر به راه و درس‌خوان روستایشان بوده‌اند و بخاطر کسب نمره خوب از مقابات بلند پایه‌ای هدیه گرفته‌اند. ولی همین که پدرش می‌میرد دیگر نه خودش را در حال دویدن فرض کرده، نه کاغذی در دستش می‌دیده، و شاید آن کوچه‌ها و آن خانه برایش تنفرآور شده بوده.
وقتی تابستان می‌شد یا درخت‌های بادام برای استقبال از بهار شکوفه می‌دادند، کابوس‌های من هم شروع می‌شد. من از آن ده دل کنده بودم و هیچ خوشم نمی‌آمد قدم به آنجا بگذارم. بعد اینکه اسباب و اثاثیه را بار خاور کردیم و ده را به مقصد مشهد ترک کردیم، زندگی من تغییر کرد. دیگر دلم نمی‌خواست گرد و غبار کوچه‌هایش چشمم را اذیت کند. یا صبح با صدای خروس بیدار شوم. یا مردم را ببینم که با لباس خانه به این طرف و آن طرف می‌روند. خلاصه که ده برای من تبدیل به جهنم شده بود. ولی پدر و مادرم اجازه نمی‌دادند تنهایی در مشهد بمانم و اکراها پنج ساعت جاده را تحمل می‌کردم. به محض رسیدن سراغ مصطفی را می‌گرفتم. او مرا سوار موتور هوندای سی‌جی صد و بیست و پنج‌اش می‌کرد و می‌رفتیم ده بالا، در نقطه‌ای که دور از چشم همه باشد. کمی اطراف را می‌پایید، و به کوه‌ها نگاه می‌کرد که چوپانی کمین نکرده باشد. بعد پاکت سیگارش را درمی‌آورد و بهم تعارف می‌کرد. آن زمان اول دوم دبیرستان بودم، موهایم را به یک طرف شانه می‌کردم، شلوار پارچه‌ای طوسی می‌پوشیدم و کفش‌هایم مثل کفش‌های پدرم بود. خلاصه که اصطلاحا بچه مثبت بودم. درست یادم نمی‌آید که اصولی سیگار می‌کشید یا چُس‌دود می‌کرد. بچه که بودیم یکی از تفریحاتمان سیگار کشیدن بود. پدرهای جفت‌مان معلمان ده بودند و برای سایر اهالی ده که کشاورزی یا دامداری می‌کردند مورد احترام بودند. اصلا دوست نداشتیم پدرهایمان بو ببرند که سیگار کشیده‌ایم. وارد تنها دکان ده می‌شدیم، که اهالی ده صاحبش را محمدعلی جوجه خطاب می‌کردند. من که مهارت بیش‌تری داشتم و معمولا دست و پایم را گم نمی‌کردم، به محمدعلی جوجه می‌گفتم بهمان آدامس بدهد. می‌گفت ده تومنی یا پنج تومنی. یک سکه بیست و پنج تومانی کف دستم داشتم، می‌گفتم پنج تا پنج تومنی. تا او رویش را برمی‌گرداند از قفسه پشت سرش آدامس بردارد من فرصت داشتم از روی میز مقابلم یک پاکت سیگار فروردین کش بروم. می‌رفتیم سیگار را پنهانی در ساختمان‌های درحال ساخت که مدت زیادی بود رها شده‌بودند، چُس‌دود می‌کردیم. بعدها سر به راه شدیم و از سیگار کشیدن دست برداشتیم. عوضش طبق همان برنامه سیگارها را کش می‌رفتیم و در حین بازی‌ای تحت عنوان مبارزان مواد مخدر، سیگارها را آتش می‌زدیم. از وقتی به شهر مهاجرت کردم سالی یکی دو بار بیش‌تر مصطفی را نمی‌دیدم. من درس‌خوان شده بودم و او هرسال تجدیدی‌های بیش‌تری می‌آورد. من سر به راه بودم و او سیگاری.
پدرم ریش داشت. از آن ریش‌هایی که انصار حزب‌الله دارند. مثل ذغال سیاه بود و کاملا جلب‌توجه می‌کرد. وقتی مهدکودک می‌رفتم، همه‌ی پدر و مادرها برای بچه‌هایشان پازل می‌خریدند یا کتاب‌هایی که باید طرح‌هایشان را رنگ می‌کردی. پدر من یک کتاب که نمی‌دانم خریده بودش یا از جایی گیر آورده بود، بهم هدیه داد. از نوشته‌هایش سر درنمی‌آوردم ولی عکس‌هایی داشت که ملت را نشان می‌داد با لباس مشکی خاک و گِل به سر و صورت خودشان می‌مالیدند. کتاب راجع به مراسم محرم و عاشورا بود. می‌خواهم بگویم خانواده‌ام بشدت مذهبی و خشک بودند. من هم در آن شرایط به سمت مسجد‌ها و هیئت‌ها کشیده می‌شدم. کودکی و نوجوانی‌ام با این شوق از خواب بیدار می‌شدم که مکبری نماز جماعت را به من بسپردند، یا دعا می‌کردم که پیرمرد مؤذن مسجد مشغول آبیاری زمین‌اش باشد تا اجازه دهند اذان ظهر را قرائت کنم. یک بنده خدایی بود همیشه با پدرم سر مسائل دینی بحث می‌کرد. طرف نماز را گذاشته بود کنار، روزه نمی‌گرفت و به قرآن بی‌اعتقاد شده بود. در مناجات‌های کودکانه‌ام از جایگاه خدا طرف را به اشد مجازات چه در این دنیا و چه در آن دنیا محکوم می‌کردم. برایش سخت‌ترین زندگی را آرزو می‌کردم، هرچند واقعا هم در عذاب بود. دنیا بهش پشت کرده بود و زندگی سختی داشت. پدرم می‌گفت بخاطر کنار گذاشتن نماز است. می‌گفت در خانه‌ای که بی‌نماز باشد برکت نیست. من هم چشم بسته حرف‌هایش را قبول می‌کردم. برای پدرم آدم بی‌نماز مثل کابوس می‌ماند. نمی‌توانستم باور کنم آدم‌هایی وجود دارند که به هیچ چیز اعتقاد ندارند. وقتی در کتاب علوم با نظریه داروین آشنا شدم شدیدا فحشش دادم. اصلا با تئوری‌های دانشمندان مشکل داشتم. کارشان به نظرم پوچ بود. چرا باید کلی فکر کنند تا به نتیجه برسند جهان طوری دیگری ساخته شده، و مطالب کتب آسمانی را زیر سوال ببرند؟ می‌گفتم همان بهتر که عالمان دینی آن‌ها را بر صندلی یهودا بنشانند یا بیضه‌هایشان را بکشند تا زیر حرف‌هایشان بزنند.
الان سال‌ها گذشته. بعد گذشت چند ترم از دانشگاه بیخیالی بر من چیره شد. مشروطی‌های متوالی شروع شد. احساس کردم به رشته‌ام علاقه ندارم. در همان دانشگاه به آی‌تی تغییر رشته دادم. دیدم واقعا نمی‌توانم. مثل آن جوانی که خبر اخراج خود خواسته‌اش را در وبلاگش نوشته بود، من هم همین الان این خبر را می‌دهم که ترم سوم را با میل خودم مشروط شدم و مهر اخراجی بر پرونده‌ام درج شد. شده‌ام مثل عمویم. خانه نشین و منزوی شده‌ام. قرص ضد افسردگی می‌خورم و هیچ تصور روشنی از آینده ندارم. نه اینکه پدرم فوت کرده است. امیدوارم سال‌های سال از نیش و کنایه‌های پدرم مفیوض شوم. ولی دیگر نه انگیزه دارم و نه هدف مشخصی وجود دارد تا مرا به جلو گام برداشتن یاری دهد. تابستان اخیر که به ده رفتم نشستم با مصطفی یک پاکت کنت قرمز را خالی کردم. چُس دود نکردم، قشنگ دودش را دادم تو. با هم به خانه‌های متروکه‌ی ده بالا رفتیم و یادی کردیم از دوران کودکی. گفت چرا سیگاری شده‌ای؟ گفتم نمی‌دانم. گفت پدرت هم می‌داند؟ گفتم خیلی وقت است. چشم‌هایش گرد شد، مثل اینکه هنوز پدر او نمی‌دانست که پسرش سیگار می‌کشد. نماز و روزه را کنار گذاشته‌ام. شده‌ام کابوس پدر و عضو دفع برکت خانه. نمی‌دانم از چه چیز یا چه کس تاثیر گرفته‌ام. ولی کاملا عوض شده‌ام. از شخصیت ایده‌آل زمان کودکی فرسنگ‌ها فاصله گرفته‌ام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر