۱۳۹۲/۱۰/۰۶

تعبیر

صبح شده بود. این را از صدای آلارم تلفن همراهم که در گوشم می‌پیچید فهمیدم. وگرنه می‌توانستم راحت چهار ساعت دیگر بخوابم، درحالی که نه نور نفوذ کرده به اتاق ناراحتم کند، نه شیطنت پسرم حواسم را از خواب پرت کند و نه صدای بهم خوردن ظرف‌های آشپزخانه که زنم می‌شوید از عمق خوابم بکاهد. ولی به صدای آلارم تلفن حساسم. هرکجا و هروقت وقتی این موزیک را می‌شنوم، چه در خواب عمیقی فرو رفته باشم و چه مشغول چرت بعد از ظهری باشم، بی‌درنگ بیدار می‌شوم. سریع صدایش را قطع کردم تا باعث بیدار شدن زنم و پسرم که کنارم خوابیده بودند نشود. چشمانم هنوز سیر خواب نشده بود، مثل هر صبح دیگر. ولی وقتی نگاهم به زن و بچه‌ام می‌افتد انگار یک ناقوس در گوشم به صدا درمی‌آید. آرام از روی تخت بلند شدم. سرم گیج می‌رفت. چشمم به زنم افتاد که شبیه مادربزگ مرحومم است. چشم‌هایش، چانه‌اش و حتی کمی پیشانی برآمده‌اش، کاملا مثل مال مادربزگ است. خوابی که دیشبش دیدم به یادم آمد. همین‌طور که به طرف دیگر تخت قدم برمی‌داشتم فکر می‌کردم از نظر زنم تعبیرش چه می‌تواند باشد. آخر زنم خیلی به اتفاقاتی که در خواب می‌افتد و سایر مسائل خرافاتی اهمیت می‌دهد. هروقت خواب‌هایم را برایش تعریف کردم، منتظر می‌نشیند تا ببیند چه اتفاقی بعدش می‌افتد. پیش همه زن‌های فامیل گفته امیر خواب‌هایش تعبیر می‌شود.
خم شدم و پسرم را بوسیدم. به اتاق مجاور رفتم لباس‌هایم را عوض کنم. شلوار جین نه، پیرهن اسپرت آبی نه. شلوار پارچه‌ای مشکی که کمی به خاکستری می‌زد را پوشیدم، پیرهن چهار خانه خاکستری و کت خاکستری را از کمد درآوردم و درب کمد را بستم تا خودم را در آینه‌ای که روی درب کمد تعبیه شده بود برانداز کنم. همیشه وقتی پیراهن را تنم می‌کنم کمی چربی‌های اضافه بالا آمده شکمم توجه‌م را جلب می‌کند. با خودم می‌گویم وقت آن است که به خودم برسم، فکر باشگاه بدنسازی همیشه در سرم است ولی کار و پرداختن به مسائل خانه و زندگی در مقابلم سد درست کرده‌اند. راستش را بخواهید این‌ها بهانه است، بیش‌تر تنبلی مانع‌ام می‌شود.
لباس‌هایم را پوشیدم و وارد آشپزخانه شدم. قرصم را از لابلای قرص‌های دیگر پیدا کردم. یکی از خشابش برداشتم و در دهانم گذاشتم. لیوانی برداشتم و از درب یخچال آب خالی کردم. وقتی مجرد بودم در خانه‌ی پدری از این یخچال‌های به اصطلاح ساید بای ساید که روی دربش مخرج آب قرار داشته باشد، نبود. ولی عوضش هر روز صبح چای تازه دم بود. کلید ماشین را از روی میز ناهارخوری برداشتم و درب آپارتمان را بستم. کفش‌های سیاه نوک تیز را که بیشتر به درد مهمانی‌ها می‌خورد از جاکفشی درآوردم و پوشیدم. زنم وسواس خاصی در مرتب کردن کفش‌ها و قرار دادنشان در جاکفشی دارد. هر روز که از سرکار می‌آیم کفش‌هایم را جلوی پادری از پا درمی‌آوردم و صبح روز بعد باید از جاکفشی بیرون بیارم‌شان. وارد آسانسور شدم و دکمه‌ی پی را فشار دادم. از طبقه‌ی چهارم تا پیلوت وقت داشتم جلوی آینه‌ی آسانسور کمی موهایم را مرتب کنم. سوار ماشینم شدم کلید را در جای مخصوصش قرار دادم تا روشنش کنم که یادم افتاد درب خروجی خراب است. چند روز پیش وقتی ماشین را روشن کردم و ریموت کنترل درب خروجی را فشردم، درب باز نشد. وقتی با عمویم حرف زدم گفت درب خراب شده و فقط باید با زور بازو باز و بسته شود. گفتم چرا درستش نمی‌کنید؟ گفت طبقات اول و واحد شمالی طبقه دوم حاضر نیستند پولی برای بازسازی‌اش پرداخت کنند.
درب سنگین پارکینگ را بزور باز کردم، و موقع بستنش اثرات سر درد خودشان را نشان دادند. پس از ازدواج، زنم هر روز صبح مثل مادرم مرا از خواب بیدار می‌کرد و ازم با چایی گرم و صبحانه مفصل پذیرایی می‌کرد. ولی بعد تولد پسرمان دیگر این عادت از سرش پرید. از آن زمان همیشه سر صبح سر درد به سراغم می‌آید. مجبورم برای پیشگیری صبح‌م را با ژلوفن شروع کنم.
خیابان‌ها شلوغ بود. هوا ادای شنبه را درمی‌آورد، ولی سه‌شنبه بود و نه شنبه. از معلم به فلسطین رسیدن به اندازه هفت چراغ قرمز توأم با ترافیک صبحگاهی زمان لازم دارد. از وقتی وارد بانک ملی شدم در سه شعبه جابجا شدم. اولی‌اش نزدیک آپارتمان‌مانم بود که از طرف پدر زنم که همان عمویم است به من رسیده. دومی در قاسم‌آباد نزدیک دانشگاه آزاد که رفت و آمد خیلی سخت بود و سومی هم محل کار فعلی‌ام است یعنی بولوار فلسطین.
اوایل که به محل کار جدیدم منتقل شدم وقتی در حین رفتن پشت چراغ قرمز چهار راه بزرگمهر معطل می‌شدم، از مرد جوانی روزنامه خراسان می‌خریدم تا از اخبار ایران و جهان اطلاع پیدا کنم. ولی با دوباره یکنواخت شدن زندگی و درگیر شدن به روزمرگی، عادت روزنامه خریدن از سرم پرید. دیگر به اخبار و حوادثی که در اطراف اتفاق می‌افتد بی‌اهمیت شده‌ام. اینکه بدانم اقلام غیر اساسی از طرف خودمان تحریم شده‌اند فرقی به حال من نمی‌کند، چون نه پولش را داشتم که بروم سمت این چیزها و نه علاقه‌ای نسبت بهشان نشان می‌دادم. زنم را هم اینگونه بار آورده‌ام.
از چهارراه خیام گذشتم، به محل کار نزدیک‌تر می‌شدم و از شدت ترافیک کاسته شده بود. پا روی گاز گذاشتم تا زودتر از این ماشین چینی بدردنخور پیاده شوم. صندلی‌اش بدجور کمرم را اذیت می‌کند. تابستان اخیر که با برادر دو قلویم به مسافرت رفتیم پدرم پشت فرمان درآمد. برادرم حالا مهندس پروژه یک برج عظیم تجاری است. ماشین مدل بالا سوار می‌شود و خانه‌ای کوچک ولی شیک در هاشمیه اجاره کرده. همیشه با خودم می‌گویم کاش مهندسی عمران را ادامه می‌دادم تا مجبور نشوم هرروز پشت میز بانک بنشینم و با یک مشت ارباب رجوع که پول‌هایشان را مثلا برای امنیت بیش‌تر در زیر بغل یا داخل شرت‌شان جا سازی می‌کنند، سر و کله بزنم. ولی کارش نمی‌شود کرد، این سرنوشتی است که خودم بریده‌ام و تا کوک آخر هم خودم باید بدوزم. بدی‌اش اینجا است که هیچ از آینده خبر نداری. نمی‌دانی قرار است فردا چه اتفاقی بیوفتد. شاید زندگی در تکراری‌ترین حالت خودش جریان دارد، بطوری که می‌توانی با خودت تا چند سال بعد را هم پیش‌بینی کنی. ولی ناگهان یک علامت کوچک، تمام معادله را دست‌خوش تغییر می‌کند. بر خلاف برادرم من از کودکی اهل ریسک بودم. درس را کنار گذاشتن و مقابل کسی نشستن که ازت برای استخدام بانک مصاحبه می‌کند هم یکی از ریست‌های احمقانه من بود.
وارد بولوار فلسطین شدم، ماشین را کوچه جنب بانک پارک کردم و به طرف بانک قدم برداشتم.
دیدم جلوی بانک تجمع کرده‌اند. چند ماشین پلیس هم جلوی بانک پارک کرده بود. نزدیک‌تر که شدم رییس شعبه انگشت‌ش را خطاب به پلیس به طرف من نشانه رفته بود. وارد تجمع که شدم رییس به طرفم آمد و به من گفت آقایان چند سوال ازت دارند. بعد مرا به پلیس‌ها نشان داد و گفت ایشان هستند جناب سروان، آقای گودرزی. چشمانم از تعجب گرد شده بود. گفتم چی شده؟ سروان کلاهش را از سرش برداشت، دستی به سرش که مو نداشت کشید و دوباره کلاه را روی سرش گذاشت. گفت شما آقای گودرزی هستید؟ گفتم بله، چه اتفاقی افتاده؟ گفت عابر بانک را خالی کرده‌اند.
این را که گفت شوکه شدم، فکر کردم لابد متهم ردیف اول من هستم. یک لحظه تمام گذشته از جلوی چشمانم رد شد. اینکه با چه مکافاتی توانستم این شغل را برای خودم دست و پا کنم. ترس برم داشت که نکند کارم را از دست بدهم. خرج زن و بچه‌ام را از کجا در بیاورم؟ با منتقل شدن به این شعبه بنا به سابقه‌ی کاری‌ام تحویل‌دار شدم. مسوولیت عابر بانک را هم به من سپرده بودند. هر روز عابر بانک را از تراول‌های پنجاه هزار تومانی، اسکناس‌های ده هزار تومانی و کمتر، به ارزش سی میلیون تومان پُر می‌کنم. کلیدش فقط دست من است. سروان به مامورهایش اشاره کرد که مرا به اتاق رییس ببرند تا ازم بازپرسی کند.
وارد بانک که شدم دیدم کابل‌هایی از سقف کنده شده و کف سالن ریخته است. حتما دوربین هم از کار افتاده است. همه به من نگاه می‌کردند و در گوش هم پچ پچ می‌کردند. وارد اتاق رییس شدیم. سروان صندلی‌ای برداشت گذاشت وسط اتاق. گفت بشین. صندلی دیگری هم مقابل من قرار داد و خودش هم نشست
« آقای گودرزی آخرین باری که عابر بانک را شارژ کردید کی بود؟»
«دیروز». ناگهان یادم افتاد دیروز اربعین بوده و تعطیل بوده است. « ببخشید! پریروز»
«چقدر در عابر بانک پول گذاشتید؟ دقیقا کی؟»
«پنجاه میلیون. صبح یکشنبه»
«ولی مجازش روزانه سی میلیون است.»
«درسته ولی از اونجایی که فرداش تعطیل بود برای اینکه عابر بانک خالی نشه پنجاه میلیون گذاشتم»
«ولی نباید اینکارو می‌کردیم آقای گودرزی. طبق اطلاعات ما از عابر بانک ساعت هفت عصر روز یکشنبه سرقت صورت گرفته. و طبق حساب و کتاب‌های بانک فقط هشت میلیون برداشت شده، یعنی چهل و دو میلیون نصیب سارقین شده. شما روز گذشته اصلا وارد بانک شدید؟»
«نه. من پنجاه میلیون گذاشتم تا مجبور نشم دیروز که تعطیل بود بیام و دوباره عابر بانک رو شارژ کنم»
«خیلی خب. فعلا سوالی ندارم. می‌تونید تشریف ببرید، ولی تا اطلاع ثانوی از بانک خارج نشید.»
از اتاق رییس بیرون آمدم. دنیا روی سرم می‌چرخید. رفتم در جمع همکارانم. همه سوال‌هایی ازم می‌پرسیدند. رییس بانک آمد و گفت چقدر عابر بانک را شارژ کرده‌ام. وقتی شنید گفت وای و دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و به بالا نگاه کرد. یک بار دور خودش چرخید، انگار سرش گیج رفته باشد، باز ایستاد و گفت سهل انگاری کردی گودرزی، سهل انگاری.
رفتم پیش خدمتگزار. او اولین کسی بود که از صبح وارد بانک شده. گفت وقتی وارد بانک شده دیده در پشت عابر بانک باز است و پولی داخلش نیست. فکر کرده من سهوا درش را باز گذاشته بودم و فراموش کرده بودم که پول بگذارم. ولی وقتی وارد سالن شده دیده کابل کف سالن ریخته شصتش خبردار شده دزدی اتفاق افتاده. گفت نگران نباشم، به امید خدا پیدایشان می‌کنند.
نمی‌دانستم چکار کنم. با توجه به اینکه سی میلیون حد مجاز بوده که گمان کنم توسط بیمه پرداخت شود. هشت میلیون هم برداشت شده. می‌ماند دوازده میلیون که نمی‌دانستم از جیب من می‌رود یا کی. خواستم رییس را پیدا کنم تا بفهمم حالا چه می‌شود که خدمتگزار گفت با پلیس‌ها رفته‌اند ببینند فیلم‌ها هستند یا نه.
آن همه کابل وسط سالن ریخته بود. یکی‌اش برای تلفن، یکی برای خنثی کردن آژیر، یکی برای برق. حتما اتصال دوربین‌ها هم قطع شده. افکار گذران از ذهنم می‌گذشت نمی‌توانستم اصلا تمرکز کنم. کمی هم خودم را آماده می‌کردم مقابل پلیس‌ها چه بگویم. مثلا چگونه ثابت کنم کار من نبوده است. شش سال است کلید عوض نشده، باید تمام تحویل‌دارهای سابق هم بازجویی شوند. اصلا این نقشه‌ای حساب شده بوده که با گذشت زمان برنامه ریزی شده. وگرنه کدام دزد احمقی می‌دانسته قرار است در آن روز بیشتر از پنجاه میلیون بگذارم؟ چرا وقتی عابر بانک سی میلیون داشته نقشه سرقت را نچیده؟ چرا همان وقتی که پای من هم گیر است دست به عمل پلیدش زده؟
سریع تلفن عمویم را گرفتم. عمویم رییس یکی از حوزه‌های بانک ملی مشهد است. گوشی را برداشت. وقایع را برایش تعریف کردم. گفت الان با چند تماس حلش می‌کند. راستش اهل اینکه در مشکلات برای خودم پارتی و آشنا جور کنم تا واسطه شوند، نیستم. وقتی هم به استخدام این بانک در آمدم، عمویم هیچ نقشی نداشت. فکر می‌کردم حقوقت را از شغلی کسب کنی که با واسطه مشغولش شده‌ای، حلال نیست. البته الان به حلال و حرام اعتقادی ندارم، خیلی وقت است که دیگر بی‌اعتقادم. ولی اخلاق را زیر پا نمی‌گذارم. این بار پای واسطه را وسط کشاندم چون نمی‌خواستم متهم باشم. هرچند کلی سند و مدرک دال بر بی‌گناهی من وجود دارد. ولی بالاخره همین که متهم شوی زیاد برای آبروی آدم خوب نیست.
همکارانم باهام هم صحبت شدند. ماجرا را چند بار برای هر کدامشان گفتم. عده‌ای گفتند حماقت کرده‌ام. عده‌ای دلداری‌ام دادند و گفتند درست می‌شود. خطیبی که از دیگر همکارانم به من نزدیک‌تر بود، تا حدی که شماره تلفن هم را داشتیم گفت حالا چه بلایی سر آن دوازده میلیون در می‌آید؟ چیزی نگفتم. بعد اینکه مسوولیت عابر بانک ره به من سپردند، ماهیانه به حقوقم سیصد هزار تومان اضافه شد. کم کم داشت اوضاع مالی بهبود پیدا می‌کرد، تصمیم گرفته بودم وام بگیرم و ماشینم را عوض کنم. دیدم رییس و سروان وارد سالن شدند. رفتم سراغشان. سروان گفت آقای گودرزی دوباره باید با شما صحبت کنم. مرا به اتاق رییس برد و نشستیم.
گفت دوربین‌ها کار می‌کرده‌اند. این را که گفت نفس راحتی کشیدم. با خودم گفتم خب انگشت اتهام از روی من برداشته شد. ادامه داد:
«پس گفتید پنجاه میلیون گذاشتید؟ که مجبور نشوید روز تعطیل از خواب شیرین‌تان بزنید و بیاید عابر بانک را دوباره شارژ کنید؟»
«ولی عرفش همین است جناب سروان. همه تحویل‌دارها وقتی با تعطیلات مواجه می‌شوند، عابر بانک را بیش‌تر شارژ می‌کنند»
«اینکه نشد دلیل آقای گودرزی. بالاخره کار شما خلاف قانون است.»
چند سوال دیگر از من پرسید و گفت نمی‌خواهد زیاد وقتم را بگیرد. مثل اینکه تلفن کار خودش را کرده بود. به سمت رییس قدم برداشتم. گفت سارقین از در پشت‌بام وارد شده بودند. در فیلم دو نفر که ماسک به صورت داشته بودند خیلی راحت با دیلم در عابر بانک را باز کرده‌اند و پول‌ها را داخل کیسه مشکی ریخته‌اند و فلنگ را بسته‌اند. گفت خیلی وقت است ساختمان پشت بانک دیگر ساخت و ساز نمی‌کند و سارقین از این فرصت استفاده کرده‌ و نقشه‌شان را عملی کرده‌اند. گفت سروان گفته دستگاه عابر بانک از نظر آنها مجوز نداشته. چون دستگاه چینی بوده، برای همین راحت توانسته‌اند درش را باز کنند. رییس مرد خوبی است. هرچند در نگاه اول وقتی به سر کم مو که با وسواس مرتب شده و شکم بالا آمده، دماغی که صورتش را پوشش داده و چشم‌های ریزش می‌نگیرد، فکر می‌کنید بجز خودش به هیچ‌کس فکر نمی‌کند. ولی هوای کارمندانش را دارد.
تا آخر آن روز کاری پلیس‌ها در بانک حضور داشتند. کارمندان به کار روزانه خود ادامه دادند. رییس گفت عابر را شارژ نکنم و اخطار خراب است را رویش بنویسم. دوباره خدمت ارباب رجوع‌ها رسیدم و کارهای مالی‌شان را رسیدگی کردم. هرکس مقابلم قرار گرفت حضور پلیس‌ها را جویا شد. ساعت کاری که تمام شد به خانه بازگشتم. دوباره آن راه شلوغ و حوصله سر بر را طی کردم. به آپارتمان که رسیدم پیاده شدم و درب پارکینگ را باز کردم و ماشین را گذاشتم داخل. وارد آسانسور شدم و طبقه چهار را فشار داد. سرم کمی درد می‌کرد. وارد خانه که شدم پسرم به استقبالم آمد. بغلش کردم و بوسیدمش. رفتم به اتاق خواب. خیلی خسته بودم. به تابلوهای بالای تخت نگاه کردم. عکس‌های عروسی‌مان بود. در عکس‌ها به زنم نگاه کردم که خیلی شبیه مادربزرگمان است. خودم را روی تخت انداختم. زنم آمد بالا سرم گفت خوبی؟ گفتم می‌دونی دیشب چه خوابی دیدم؟ گفت نه تعریف کن.
خواب دیدم مادربزگمان افتاده دنبالم. من هم از دستش فرار می‌کردم. بالاخره گیرم انداخت. یک تراول پنجاه تومنی از جیبم برداشت و فرار کرد. زنم رفت تو فکر. حتما داشت با خودش فکر می‌کرد تعبیرش چه می‌تواند باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر