چند روز پیش، دقیقتر بخواهم بگویم پنجشنبهای
که گذشت(امروز یکشنبه است)، بهروز آمد به خانهی من. وقتی میگویم خانهی من منظور
سوئیت کوچک همکف آپارتمان ما است که بنده در سلطهی خودم قرار دادهام! چون سوئیت
برای صاحب آپارتمان است و نه بنده. ولی اغلب شبها را در سوئیت کذا میگذرانم.
کتاب میخوانم، فیلم میبینم، داستان مینویسم و کمی هم میخوابم. دوستان هم که از
این ماجرا باخبرند هروقت دلشان هوای این حقیر را میکند یا از دار دنیا هیچجایی
را ندارند بروند، به خانهی من پناه میآوردند. مثل اینکه دوستان خواهر بهروز به
منزل ایشان سرازیر شده بودند و بهروز نباید در منزل میمانده. هوای سرد بهروز را
اجبار کرد تلفنی به بنده بکند و بخواهد چند ساعتی در چهار دیواری حقیرانه من مأمن
بگیرد. وقتی زنگ زد ساعت سه و بیست دقیقه بود، و من فکر کردم دم درب آپارتمان ما
منتظر دارد میلرزد. عجالتا ناهارم را سه قاشق کردم و بدون اینکه موهای بهم ریختهام
را آب شانه کنم لباس پوشیدم و به سوی سوئیت پلهها را به پایین شماردم. البته
آپارتمان ما آسانسور هم دارد، فکر نکنید چون با پله رفت و آمد میکنم دلیل بر عدم
آسانسور است! ساعت سه و سی و دو دقیقه بود که کلید را در قفل درب سوئیت جا زدم و
وارد شدم. لحاف و تشکی که شبها روی آن میخوابم داخل کمد مخصوصش گذاشتم و چشم به
گوشی دوختم تا صفحهاش روشن شود. یک ربعی که گذشت ریشخندی زدم و گفتم احمق مگر تو
هنوز بهروز را نشناختهای؟ او با حداقل نیم ساعت تأخیر سر قرارهایش حاضر میشود،
اینبار که ساعت را هم مشخص نکرده، یحتمل دو ساعتی را باید به در و دیوار و آینهی
بزرگی که وسط هال نصب شده نگاه کنم تا او سر برسد.
نشستم روی مبل و سعی کردم چند صفحه باقی مانده از کتاب بیگانه آلبر کامو را که چند شب پیشش با همین آقا بهروز خریده بودم تمام کنم. فکرم هزار جا میرفت، تمرکز برای مطالعه نداشتم. ساعت چهار و نیم شد که صدای درب درآمد. از روی مبل بلند شدم و درب را باز کردم. مادرم با یک سینی از میوه و کلوچه و شیرکاکائو مقابل درب ایستاده بود. گفتم مادر لطف کردی ولی هنوز نیامده. میدانستم مادرم از این حرکت به سوئیت آوردن دوستانم خوشش نمیآید. فکر کردم با خودش میگفت مردهشور تو و دوستاتو ببرند. آخر خطوط قیافهاش دال بر زبان آوردن اینچنین جملهای بود. ولی خیلی محترمانه و محبتآمیز گفت خیله خب میوه و کلوچهها رو بگیر شیرکاکائو رو هم هروقت اومد از رو اجاق بریز تو لیوان بیار واسه خودتون. پیشانی مادر را بوسیدم و ازش تشکر کردم. میوه و کلوچهها را گذاشتم روی اُپن و دوباره نشستم روی مبل و اکراها رفتم سراغ بیگانه، اثر این نویسندهی جوان و ناپخته. آخرین برگهی کتاب را ورق زدم که ساعت شد ده دقیقه به پنج. کلوچهای برداشتم و شروع کردم به خوردن. به انتها نرسیده بالاخره گوشی زنگ خورد. حضرت آقا آدرس را اشتباهی رفته بودند. آدرس را دقیقتر یادآورش شدم تا بالاخره سر و کلهی مبارکشان پیدا شد.
بلافاصله رفتم شیرکاکائو آوردم، اینبار با آسانسور. ولی باز هم یک چهارم محتوای لیوانها روی سینی ریخت. وارد که شدم بهروز گفت: آبتین تو نمیخوای زن بگیری؟ این خونه جون میده برای یک زوج تازه مزدوج شده. گفتم اتفاقا این خونه جون میده برای تنهایی کتاب خوندن و سیگار کشیدن. بهروز عاشق این است که به معشوقهای عشق بورزد، ولی من تنهایی سر کردن را ترجیح میدهم. فکر کنم کلا عقایدم با بهروز فرق داشته باشد، هرچند هر دویمان مثلا کتابخوان و آدمهای ادبیای هستیم(مثلا!) ولی باز هم تفکراتمان متفاوت است و راهی که پیش میرویم از هم جدا است. شاید کمی در بخش سکولاریسم اتفاق نظر داشته باشیم، که فکر کنم داشته باشیم. او با اندیشههای عبدالکـریم سروش حال میکند و من برتراند راسـل. ولی باز هم به خوبی همدیگر را تحمل میکنیم و در بحثها و اظهار نظرها پاچه هم را نمیگیریم!
وقتی جمع دو نفری است که یکی از اعضا مشمول بنده است، شاید بشود گفت حداکثر ده جمله میانمان رد و بدل شود. چون من عادت به حرف زدن ندارم، و فقط سراپا گوش میشوم. ولی بهروز حرف کم نمیآورد، تا دلت بخواهد لاینقطع حرف میزند و خسته هم نمیشود. گفتم بهروز اینها را ولش کن، کارگاه داستان نویسی در مشهد سراغ داری؟ حالا که از دانشگاه انصراف دادهام میخواهم تمام وقت و انرژیام را بگذارم برای نوشتن. گفت یک انجمن داستان قدیمی هست که میتوانی در جلساتشان شرکت کنی. گفتم کجا؟ گفت ایمیلش را میدهم، داستانت را برایشان ایمیل کن، اگر مورد تایید قرار گرفت ازت درخواست میکنند بروی و داستانت را بخوانی و برایت نقد هم میکنند. اسم انجمن را هم گفت، ولی چون سخت بود در خاطرم نماند. ساعت یک ربع به شش شد و ساعت شش و نیم کلاس زبان داشتم. وقتی دیدم زیر بهروز تازه گرم شده و چرخدندههای دهانش به راه افتاده، تصمیم گرفتم بیخیال کلاس زبان بشوم. نشستیم و با هم کلوچه میل کردیم، شیرکاکائو را سر کشیدم و او حرف زد.
هوا به شدت سرد بود. بهروز گفت پاشو بریم بیرون، انقدر نشین تو خونه. گفتم باشه من که حرفی ندارم. شال و کلاه کردیم و از آپارتمان خارج شدیم. هوا آنقدر سرد بود که بهروز متقاعد شود از خیر احمدآباد و پیادهروی مفصل بگذرد و عوضش همین بلوار معلم خودمان را کمی زیر و رو کردیم. در بین راه چشمش به پوستر فیلم پله آخر افتاد و خواست سیدیاش را بخرد. وارد مغازه شدیم، تا بهروز درخواست سیدی را داد، جوان مغازهدار مدام از یک فیلم کمدی ایرانی به نام شبهای کیش یا همچین اسمی تعریف میکرد که این را هم بخر حال میکنی. اینجا بود که به یک نقطه مشترک بین خودم و بهروز پی بردم. جفتمان از فیلمهای کمدی ایرانی بیزار هستیم. ولی در عوض تفاوتی هم پیدا شد، اینکه بنده اصلا از فیلمهای ایرانی خوشم نمیآید. سیدی را خرید و بعد کمی پیاده روی خطبهی خداحافظی را خواندیم و هرکسی پی منزل خویش رفت.
انتهای شبش لپتاپ را روشن کردم و جستوجوگر گوگل را زیر و رو کردم برای یافتن انجمنی که ازش نام برد. میدانستم تا بخواهد ایمیل انجمن را به من بدهد دورهی خدمت سربازی را تمام کردهام. با عناوین مختلف سرچ کردم ولی هیچ نتیجهای عاید نمیشد. تا اینکه زدم انجمن داستان مشهد. دقیقا همان اسمی که بهروز گفته بود سرخط نتایج بود. انجمن داستان ماتیکان. دیدم وبلاگی دارند و روز و ساعت جلساتشان را نوشتهاند. یکیاش پنجشنبهها بود که با ساعت کلاس زبانم تداخل داشت، و دیگری یکشنبهها ساعت دو عصر که میتوانستم حضور پیدا کنم. تا یکشنبه کلی فکر کردم و حرف آماده کرده بودم که اگر در جسله ازم درخواست صحبت شد، بزنم.
امروز صبح، یعنی یکشنبه، درحالی بیدار شدم که در تشک و بالشتم لکههای خون دیده میشد. دیشب برای بار دوم عازم دندانپزشکی شدم و دو دندان عقل باقی مانده را هم جراحی کردم. با دردش میشود یکطوری کنار آمد، ولی از خونریزی بعدش بیزارم. نه میتواستم چیزی بخورم، چون باید همراهش خونها را هم ببلعم، و نه اجازه سیگار کشیدن داشتم که از خونریزی بیشتر خودداری کنم. بهرحال بیدار شدم و بعد خوردن بستی، که دکتر گفته بود برای بند آمدن جریان خون باید چیزهای سرد مثل بستنی بخورم، رفتم پشتبام و سیگاری کشیدم. هر پک که میزدم انگار ببری پلنگی یا حیوان دیگری از خانواده گربهسانان به گلویم چنگ میانداخت. هربار تف میانداختم یک گلوله قرمز پخش زمین میشد. وقتی سرحال آمدم یادم افتاد امروز یکشنبه است و قرار است جلسه ماتیکان برگزار شود. خوشحال شدم و در دلم آخ جون یا جملهی مشابه دیگری گفتم. داستانی نداشتم که برایشان بخوانم، چون اولا هنوز آنقدر اعتماد به نفس ندارم، و ثانیا همین سه چهارتا داستانی هم که نوشتهام ناقصاند و فقط برای این نوشتهامشان که موضوع از یادم نرود. ولی خواستم حضور به هم برسانم تا کمی هم با جمعهای ادبی آشنایی پیدا کنم و اوضاع دستم بیاید.
ناهار مختصری در ساعت یک خوردم، لباس پوشیدم، زیاد با موهایم ور نرفتم تا یکوقت بچه سوسول جلوه نکنم، و ادکلنی را روی خودم خالی کردم. آخر من نمیدانم در خودم چه چیزی دیدم که احساس کردم میتوانم نویسنده شوم. من که نه موهای بلندی دارم، نه ریش میگذارم، نه سیبیل از نوع قصابها دارم و نه کلاه کجی با پالتوی بلند میپوشم. قیافهام شبیه آدمهای معمولی است که هر روز در خیابان میبینم، ولی راستش را بخواهید رفتارم نه. رفتارم با هرکسی دیگر که باهاش در ارتباط بودهام فرق دارد. ولی این رفتار مریض و نامیزان دلیل بر این نمیشود که بالقوه نویسنده هستم. علی ای حال از خانه بیرون زدم و راه مترو را پیش گرفتم. همانطور که عرض کردم جلسه ساعت دو الی چهار بود و بنده ساعت شش و نیم کلاس زبان داشتم. در مترو با خودم کلنجار میرفتم که این دو ساعت مابین را چگونه بگذرانم. اگر از جلسه میرفتم خانه، بنا به فاصلهی زیاد خانه تا مجمع، ننشسته باز باید راهی کلاس زبان بشوم. پلههای ایستگاه شریعتی را بالا رفتم و پیش به سوی جهاد دانشگاهی قدم برداشتم. ساعت پنج دقیقه به دو بود، دو دل بودم که سیگاری آتش بزنم یا نه. آخر نمیخواستم بوی سیگار جای ادکلن خوش بو را بگیرد. دیدم بدجوری نسخ هستم، پاکت سیگار را درآوردم و سیگار به لب گذاشتم. نرسیده به جهاد دانشگاهی سیگار به اتمام رسید و ساعت دو و پنج دقیقه شد. با خودم گفتم این پنج دقیقه تاخیر را چگونه بر اهل ادب توجیه کنم! وارد کلاس قرار گذاشته شدم که دیدم بجز صندلیها، وایت بُرد و آینهی مجاورش و تلویزیون السیدی هیچکس در کلاس نیست. فکر کردم کلاس را اشتباهی آمدهام. از چند نفر مسوول سوال کردم که حتی اسم ماتیکان هم به گوششان نخورده بود. زنگ زدم به شمارهای که از ماتیکان روی وبلاگ درج شده بود. آقایی که به صدایش میخورد سالخورده باشد جواب داد کلاس را درست آمدهام فقط بچهها کمی دیرتر میآیند.
نشستم روی مبل و سعی کردم چند صفحه باقی مانده از کتاب بیگانه آلبر کامو را که چند شب پیشش با همین آقا بهروز خریده بودم تمام کنم. فکرم هزار جا میرفت، تمرکز برای مطالعه نداشتم. ساعت چهار و نیم شد که صدای درب درآمد. از روی مبل بلند شدم و درب را باز کردم. مادرم با یک سینی از میوه و کلوچه و شیرکاکائو مقابل درب ایستاده بود. گفتم مادر لطف کردی ولی هنوز نیامده. میدانستم مادرم از این حرکت به سوئیت آوردن دوستانم خوشش نمیآید. فکر کردم با خودش میگفت مردهشور تو و دوستاتو ببرند. آخر خطوط قیافهاش دال بر زبان آوردن اینچنین جملهای بود. ولی خیلی محترمانه و محبتآمیز گفت خیله خب میوه و کلوچهها رو بگیر شیرکاکائو رو هم هروقت اومد از رو اجاق بریز تو لیوان بیار واسه خودتون. پیشانی مادر را بوسیدم و ازش تشکر کردم. میوه و کلوچهها را گذاشتم روی اُپن و دوباره نشستم روی مبل و اکراها رفتم سراغ بیگانه، اثر این نویسندهی جوان و ناپخته. آخرین برگهی کتاب را ورق زدم که ساعت شد ده دقیقه به پنج. کلوچهای برداشتم و شروع کردم به خوردن. به انتها نرسیده بالاخره گوشی زنگ خورد. حضرت آقا آدرس را اشتباهی رفته بودند. آدرس را دقیقتر یادآورش شدم تا بالاخره سر و کلهی مبارکشان پیدا شد.
بلافاصله رفتم شیرکاکائو آوردم، اینبار با آسانسور. ولی باز هم یک چهارم محتوای لیوانها روی سینی ریخت. وارد که شدم بهروز گفت: آبتین تو نمیخوای زن بگیری؟ این خونه جون میده برای یک زوج تازه مزدوج شده. گفتم اتفاقا این خونه جون میده برای تنهایی کتاب خوندن و سیگار کشیدن. بهروز عاشق این است که به معشوقهای عشق بورزد، ولی من تنهایی سر کردن را ترجیح میدهم. فکر کنم کلا عقایدم با بهروز فرق داشته باشد، هرچند هر دویمان مثلا کتابخوان و آدمهای ادبیای هستیم(مثلا!) ولی باز هم تفکراتمان متفاوت است و راهی که پیش میرویم از هم جدا است. شاید کمی در بخش سکولاریسم اتفاق نظر داشته باشیم، که فکر کنم داشته باشیم. او با اندیشههای عبدالکـریم سروش حال میکند و من برتراند راسـل. ولی باز هم به خوبی همدیگر را تحمل میکنیم و در بحثها و اظهار نظرها پاچه هم را نمیگیریم!
وقتی جمع دو نفری است که یکی از اعضا مشمول بنده است، شاید بشود گفت حداکثر ده جمله میانمان رد و بدل شود. چون من عادت به حرف زدن ندارم، و فقط سراپا گوش میشوم. ولی بهروز حرف کم نمیآورد، تا دلت بخواهد لاینقطع حرف میزند و خسته هم نمیشود. گفتم بهروز اینها را ولش کن، کارگاه داستان نویسی در مشهد سراغ داری؟ حالا که از دانشگاه انصراف دادهام میخواهم تمام وقت و انرژیام را بگذارم برای نوشتن. گفت یک انجمن داستان قدیمی هست که میتوانی در جلساتشان شرکت کنی. گفتم کجا؟ گفت ایمیلش را میدهم، داستانت را برایشان ایمیل کن، اگر مورد تایید قرار گرفت ازت درخواست میکنند بروی و داستانت را بخوانی و برایت نقد هم میکنند. اسم انجمن را هم گفت، ولی چون سخت بود در خاطرم نماند. ساعت یک ربع به شش شد و ساعت شش و نیم کلاس زبان داشتم. وقتی دیدم زیر بهروز تازه گرم شده و چرخدندههای دهانش به راه افتاده، تصمیم گرفتم بیخیال کلاس زبان بشوم. نشستیم و با هم کلوچه میل کردیم، شیرکاکائو را سر کشیدم و او حرف زد.
هوا به شدت سرد بود. بهروز گفت پاشو بریم بیرون، انقدر نشین تو خونه. گفتم باشه من که حرفی ندارم. شال و کلاه کردیم و از آپارتمان خارج شدیم. هوا آنقدر سرد بود که بهروز متقاعد شود از خیر احمدآباد و پیادهروی مفصل بگذرد و عوضش همین بلوار معلم خودمان را کمی زیر و رو کردیم. در بین راه چشمش به پوستر فیلم پله آخر افتاد و خواست سیدیاش را بخرد. وارد مغازه شدیم، تا بهروز درخواست سیدی را داد، جوان مغازهدار مدام از یک فیلم کمدی ایرانی به نام شبهای کیش یا همچین اسمی تعریف میکرد که این را هم بخر حال میکنی. اینجا بود که به یک نقطه مشترک بین خودم و بهروز پی بردم. جفتمان از فیلمهای کمدی ایرانی بیزار هستیم. ولی در عوض تفاوتی هم پیدا شد، اینکه بنده اصلا از فیلمهای ایرانی خوشم نمیآید. سیدی را خرید و بعد کمی پیاده روی خطبهی خداحافظی را خواندیم و هرکسی پی منزل خویش رفت.
انتهای شبش لپتاپ را روشن کردم و جستوجوگر گوگل را زیر و رو کردم برای یافتن انجمنی که ازش نام برد. میدانستم تا بخواهد ایمیل انجمن را به من بدهد دورهی خدمت سربازی را تمام کردهام. با عناوین مختلف سرچ کردم ولی هیچ نتیجهای عاید نمیشد. تا اینکه زدم انجمن داستان مشهد. دقیقا همان اسمی که بهروز گفته بود سرخط نتایج بود. انجمن داستان ماتیکان. دیدم وبلاگی دارند و روز و ساعت جلساتشان را نوشتهاند. یکیاش پنجشنبهها بود که با ساعت کلاس زبانم تداخل داشت، و دیگری یکشنبهها ساعت دو عصر که میتوانستم حضور پیدا کنم. تا یکشنبه کلی فکر کردم و حرف آماده کرده بودم که اگر در جسله ازم درخواست صحبت شد، بزنم.
امروز صبح، یعنی یکشنبه، درحالی بیدار شدم که در تشک و بالشتم لکههای خون دیده میشد. دیشب برای بار دوم عازم دندانپزشکی شدم و دو دندان عقل باقی مانده را هم جراحی کردم. با دردش میشود یکطوری کنار آمد، ولی از خونریزی بعدش بیزارم. نه میتواستم چیزی بخورم، چون باید همراهش خونها را هم ببلعم، و نه اجازه سیگار کشیدن داشتم که از خونریزی بیشتر خودداری کنم. بهرحال بیدار شدم و بعد خوردن بستی، که دکتر گفته بود برای بند آمدن جریان خون باید چیزهای سرد مثل بستنی بخورم، رفتم پشتبام و سیگاری کشیدم. هر پک که میزدم انگار ببری پلنگی یا حیوان دیگری از خانواده گربهسانان به گلویم چنگ میانداخت. هربار تف میانداختم یک گلوله قرمز پخش زمین میشد. وقتی سرحال آمدم یادم افتاد امروز یکشنبه است و قرار است جلسه ماتیکان برگزار شود. خوشحال شدم و در دلم آخ جون یا جملهی مشابه دیگری گفتم. داستانی نداشتم که برایشان بخوانم، چون اولا هنوز آنقدر اعتماد به نفس ندارم، و ثانیا همین سه چهارتا داستانی هم که نوشتهام ناقصاند و فقط برای این نوشتهامشان که موضوع از یادم نرود. ولی خواستم حضور به هم برسانم تا کمی هم با جمعهای ادبی آشنایی پیدا کنم و اوضاع دستم بیاید.
ناهار مختصری در ساعت یک خوردم، لباس پوشیدم، زیاد با موهایم ور نرفتم تا یکوقت بچه سوسول جلوه نکنم، و ادکلنی را روی خودم خالی کردم. آخر من نمیدانم در خودم چه چیزی دیدم که احساس کردم میتوانم نویسنده شوم. من که نه موهای بلندی دارم، نه ریش میگذارم، نه سیبیل از نوع قصابها دارم و نه کلاه کجی با پالتوی بلند میپوشم. قیافهام شبیه آدمهای معمولی است که هر روز در خیابان میبینم، ولی راستش را بخواهید رفتارم نه. رفتارم با هرکسی دیگر که باهاش در ارتباط بودهام فرق دارد. ولی این رفتار مریض و نامیزان دلیل بر این نمیشود که بالقوه نویسنده هستم. علی ای حال از خانه بیرون زدم و راه مترو را پیش گرفتم. همانطور که عرض کردم جلسه ساعت دو الی چهار بود و بنده ساعت شش و نیم کلاس زبان داشتم. در مترو با خودم کلنجار میرفتم که این دو ساعت مابین را چگونه بگذرانم. اگر از جلسه میرفتم خانه، بنا به فاصلهی زیاد خانه تا مجمع، ننشسته باز باید راهی کلاس زبان بشوم. پلههای ایستگاه شریعتی را بالا رفتم و پیش به سوی جهاد دانشگاهی قدم برداشتم. ساعت پنج دقیقه به دو بود، دو دل بودم که سیگاری آتش بزنم یا نه. آخر نمیخواستم بوی سیگار جای ادکلن خوش بو را بگیرد. دیدم بدجوری نسخ هستم، پاکت سیگار را درآوردم و سیگار به لب گذاشتم. نرسیده به جهاد دانشگاهی سیگار به اتمام رسید و ساعت دو و پنج دقیقه شد. با خودم گفتم این پنج دقیقه تاخیر را چگونه بر اهل ادب توجیه کنم! وارد کلاس قرار گذاشته شدم که دیدم بجز صندلیها، وایت بُرد و آینهی مجاورش و تلویزیون السیدی هیچکس در کلاس نیست. فکر کردم کلاس را اشتباهی آمدهام. از چند نفر مسوول سوال کردم که حتی اسم ماتیکان هم به گوششان نخورده بود. زنگ زدم به شمارهای که از ماتیکان روی وبلاگ درج شده بود. آقایی که به صدایش میخورد سالخورده باشد جواب داد کلاس را درست آمدهام فقط بچهها کمی دیرتر میآیند.
از جهاد دانشگاهی خارج شدم و دلم سیگار میخواست.
سیگاری آتش زدم تا ساعت شد دو و نیم. دوباره به کلاس مذبور وارد شدم که دیدم دو
نفر جوان نشستهاند. به آقای جوان اشاره کردم ماتیکان؟ گفت بله. طرف پلیور قهوهای
تنش بود، موهای سرش را یکدست کوتاه کرده بود و با شلوار کتان رنگ و رو رفته و کفشهای
ساده قهوهای خاک خورده به قیافهش نمیخورد هنرمند باشد. بیشتر شبیه دانشجوهای
شهرستانی درسخوان بود که در رشتهی برق مشغول تحصیل هستند. خانمی طرف چپ صندلیها
نشسته بود که به دخترهای پُر حرف میمانست که میتوانست گلیم خودش را از آب بیرون
بکشد. به قیافه او هم نمیخورد هنرمند باشد. کمی اعتماد به نفس پیدا کردم. فکر
کردم در مقابل اینها میتوانستم خودی نشان دهم. چند دقیقه با سکوت گذشت، دانشجوی
درسخوان صفحات کتابی که مقابلش بود را ورق میزد، این را از داخل آینه دیدم. و
خانم گلیم از آب بیرون کش هم سرگرم گوشی هوشمند ولی نه چندان گرانش بود. آقایی که
به دهه شصتیهای معروف میمانست با کلاه کجی و پالتوی بسیار بلند وارد شد. وقتی با
دانشجوی درس خوان راجع به کتابی که از کیسه پلاستیک درآورد هم صحبت شد، متوجه شدم
که همان آقای سالخورده پشت تلفن است. چند دقیقه دیگر هم گذشت، خانم همچنان با گوشی
سرگرم بود، آقای دانشجو خم شده بود روی کتاب و آقای دهه شصتی سالخورده که مقابل
همهمان نشسته بود داشت تصمیم میگرفت امروز کدام داستان را از کتاب 21 داستان از
نویسندگان معاصر فرانسه، به مترجمی ابوالحسن نجفی بخواند. با جابجا شدن خانم که
انگار میخواست بگوید زودتر جلسه را شروع کنید، آقای دهه شصتی دستپاچه شد و گفت:
خب امروز داستان زن ناشناس را میخوانیم. و شروع کرد به خواندن. میخواست ادای
گویندههای رادیو پیام را درآورد، ولی نمیتوانست. همزمان خانمی قد بلند که شبیه
زنان امروزی لباس پوشیده و آرایش کرده بود، ولی با وقار و سادگی، همراه با پوشهای
به دست وارد شد. اقای دهه شصتی همچنان داستان را ناشیانه میخواند. آقای دانشجوی
درسخوان آرنجهایش را بالاتر از زانوی پایاهش گذاشته بود و سرش را کاملا به طرف دستهایش خم کرده بود. خانمها دست گذاشته بودند زیر
چانه و با دقت گوش میدادند. من هم سعی میکردم با دقت گوش دهم، ولی تمرکز نداشتم.
قسمتهایی که برایم جلب توجه میکرد را در خاطرم ثبت میکردم تا بعد اتمام داستان
راجع بهش نظر بدهم. در این حین چند بار گوشی آقای دهه شصتی زنگ خورد و صدای ترانهی
ای ایران ای مرز پرگهر در کلاس طنین انداز شد.
داستان تمام شد و آقای دهه شصتی نظر تک تک اعضا را خواست. وقتی نظرها بیان میشد فهمیدم چقدر از اینها عقبم. هرکدام به نویسنده دیگر استناد میکردند و نظرات آنها را هم در نظرات خودشان میگنجاندند. از آنجا که بنده تا به امروز در هیچ جمع ادبی وارد نشده بودم و همه دوستانم بجز بهروز لای یک کتاب ادبی را هم باز نکردهاند، نمیتوانستم حرفم را راحت در این جمع بیان کنم. از طرفی مهارتی در حرف زدن و اظهار نظر کردن ندارم، نظرم را موجز عرض کردم. خطوط قیافه مخاطبان حاکی از این بود که هیچکدام از حرفهایم را نفهمیدهاند. بعد آقای دهه شصتی رو کرد به ما و گفت کسی داستانی دارد برایمان بخواند؟ خانم امروزی از پوشهاش کاغذهایی را درآورد، نسخهای را به آقای دهه شصتی داد و نسخهی دیگری را مقابل خود قرار داد و شروع کرد به خواندن. داستان که تمام شد از نظرات بقیه فهمیدم داستان راجع به یک نفر آدم افسرده بوده است. میتوانستم به دلایل مشخص داستانش را نقض کنم و بگویم که این آدم اصلا افسرده نبود، بلکه فقط معترض به طرز زندگی الانش بود، که با گذشت اندک زمان حالش بهبود مییابد. نویسنده هیچ شناختی نسبت به آدمهای افسرده نداشت، حتی آقای دهه شصتی و دو اعضای دیگر جمع. ولی داستانش را تحسین کردند. خواستم حرفهایم را بزنم ولی نتوانستم، ترجیح دادم سکوت کنم.
ساعت پنج دقیقه به چهار شد که جلسه به اتمام رسید. هرکس راه خودش را رفت. سیگاری به لب گذاشتم و به طرف کالج راهی شدم. در بین راه فکر میکردم واقعا در این هوای سرد دو ساعت و نیم باقی مانده را چکار کنم؟ گفتم بنشینم روی نیمکت پارک و مجله همشهری داستان ویژه یلدا را بخوانم، ولی هم میل به خواندن نداشتم و هم هوا سرد بود. وارد محیط گرم کالج شدم، روی صندلی نشستم. کمی با حاج آقا که آبدارچی کالج بود هم صحبت شدم. هندزفری در گوشم گذاشتم و توام با موزیک که گوش میدادم با تلفن همرا تختهنرد بازی کردم. چند روایت نخست همشهری داستان را خواندم تا سرانجام ساعت شش و ربع شد که همکلاسیها وارد شدند.
داستان تمام شد و آقای دهه شصتی نظر تک تک اعضا را خواست. وقتی نظرها بیان میشد فهمیدم چقدر از اینها عقبم. هرکدام به نویسنده دیگر استناد میکردند و نظرات آنها را هم در نظرات خودشان میگنجاندند. از آنجا که بنده تا به امروز در هیچ جمع ادبی وارد نشده بودم و همه دوستانم بجز بهروز لای یک کتاب ادبی را هم باز نکردهاند، نمیتوانستم حرفم را راحت در این جمع بیان کنم. از طرفی مهارتی در حرف زدن و اظهار نظر کردن ندارم، نظرم را موجز عرض کردم. خطوط قیافه مخاطبان حاکی از این بود که هیچکدام از حرفهایم را نفهمیدهاند. بعد آقای دهه شصتی رو کرد به ما و گفت کسی داستانی دارد برایمان بخواند؟ خانم امروزی از پوشهاش کاغذهایی را درآورد، نسخهای را به آقای دهه شصتی داد و نسخهی دیگری را مقابل خود قرار داد و شروع کرد به خواندن. داستان که تمام شد از نظرات بقیه فهمیدم داستان راجع به یک نفر آدم افسرده بوده است. میتوانستم به دلایل مشخص داستانش را نقض کنم و بگویم که این آدم اصلا افسرده نبود، بلکه فقط معترض به طرز زندگی الانش بود، که با گذشت اندک زمان حالش بهبود مییابد. نویسنده هیچ شناختی نسبت به آدمهای افسرده نداشت، حتی آقای دهه شصتی و دو اعضای دیگر جمع. ولی داستانش را تحسین کردند. خواستم حرفهایم را بزنم ولی نتوانستم، ترجیح دادم سکوت کنم.
ساعت پنج دقیقه به چهار شد که جلسه به اتمام رسید. هرکس راه خودش را رفت. سیگاری به لب گذاشتم و به طرف کالج راهی شدم. در بین راه فکر میکردم واقعا در این هوای سرد دو ساعت و نیم باقی مانده را چکار کنم؟ گفتم بنشینم روی نیمکت پارک و مجله همشهری داستان ویژه یلدا را بخوانم، ولی هم میل به خواندن نداشتم و هم هوا سرد بود. وارد محیط گرم کالج شدم، روی صندلی نشستم. کمی با حاج آقا که آبدارچی کالج بود هم صحبت شدم. هندزفری در گوشم گذاشتم و توام با موزیک که گوش میدادم با تلفن همرا تختهنرد بازی کردم. چند روایت نخست همشهری داستان را خواندم تا سرانجام ساعت شش و ربع شد که همکلاسیها وارد شدند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر